الخميس 02 رَبيع الأوّل 1444 - پنجشنبه ۰۷ مهر ۱۴۰۱


حمله وهابى ‏ها به كربلا و ماجرای برداشتن تربت توسط صاحب ریاض

در سال 1216ق وهابى ‏ها به كربلا حمله مى‏ كنند و مردم آنجا را قتل عام مى‏ كنند. به نجف هم حمله مى ‏كنند، ولى چون قبلاً خبردار مى‏ شوند، آمادگى پيدا مى ‏كنند و آنها نمى ‏توانند كارى بكنند، اما كربلايى ‏ها غافل‏گير مى ‏شوند. از جمله به منزل صاحب رياض مى‏ ريزند تا او را بكشند. در آن موقع، رئيس روحانیت كربلا، مرحوم صاحب رياض بود. خانواده‏ اش با عجله از آنجا خارج مى ‏شوند، ولى خود صاحب رياض با طفل شیرخواری زير يك سبد مى ‏مانند و نمى ‏توانند خارج بشوند. آنها داخل خانه صاحب رياض مى ‏ريزند كه صاحب رياض را بكشند ولى او را پيدا نمى ‏كنند.

عجيب اين است كه در تمام آن مدتی که مشغولِ گشتنِ خانه بودند آن طفل شيرخواره هيچ گريه نمى ‏كند و اين معجزه بود. وهابى ‏ها يك روز در كربلا قتل عام مى ‏كنند و بعد هم به قصد نجف از شهر خارج مى ‏شوند.

يكى از بيوتى كه در زنجان رياست داشتند، بيت آميرزا ابوالقاسم بود. آميرزا ابوالقاسم مؤسّس ميرزايى ‏هاى زنجان است. پدرش (آقا سيد كاظم) شاگردِ صاحب رياض و ساکن نجف بود. وقتى مطلع مى ‏شود كه وهابى ‏ها به منزل صاحب رياض حمله كرده‏ اند، مى‏ گويد زودتر برويم استادمان را نجات بدهيم. به منزل صاحب رياض مى‏ روند و ايشان را با آن طفل شيرخواره از زير سبد نجات مى‏ دهند. نفس‏هاى آخرشان بوده و اگر دير مى‏ آمدند، تلف مى ‏شدند. بعد مى‏ گويند برويم حرم را زيارت كنيم. غسل مى ‏كنند و به حرم مى ‏روند.

وقتى به حرم مى‏ روند، مى‏ بينند كه وهابى‏ ها ضريح مطهر را برداشته‏ اند و سوزانده‏ اند و با آن قهوه درست كرده‏ اند! با آنكه قهوه را حرام مى‏ دانستند. مى‏ بينند كه گوشه‏ اى از قبر شكاف برداشته است. آسيد كاظم نگاه مى‏ كند و مى‏ گويد: من قطعه‏ اى از بدن شریف را حس مى‏ كنم. صاحب رياض هم نگاه مى ‏كند و مى ‏گويد: نظر من هم همين است. (البته الآن ترديد دارم كدام تقدّم داشت)

 سپس آسيد كاظم مى‏ گويد: الآن وقت تربت برداشتن است. ايشان دستمال سفيدى داشت. با دست مقدارى از تربت را برداشت و در دستمال گذاشت. دستمال قرمز شد. مقدارى از آن تربت را خودش برداشت و مقدارى هم به صاحب رياض داد. وقتى آسيد كاظم از دنيا رفت، برادرش ميركريم كه فرد ساده ‏اى بود، آن تربت را برداشت و تبديل به مهر كرد و بين اين و آن تقسيم نمود. آميرزا ابوالقاسم كه در آن وقت سيزده ـ چهارده ساله بود، وقتى از جريان مطّلع مى ‏شود، خيلى به اين طرف و آن طرف مى ‏زند و بالأخره يكى از آن مهرها را بدست مى ‏آورد و اين مهر پيوسته در بيت آميرزا ابوالقاسم بود. وی به پسرانش سفارش مى‏ كند كه قدر اين تربت را بدانيد كه چنين ويژگيهايى دارد.