پنجشنبه ۰۱ مهر ۱۴۰۰

بیانات


ماجرى حمله وهابی‏ها به کربلا


ماجرى حمله وهابی‏ها به کربلا

در سال 1216 وهابى‏ها به کربلا حمله مى‏کنند و مردم آنجا را قتل عام مى‏کنند. به نجف هم حمله مى‏کنند، ولى چون قبلاً خبردار مى‏شوند، آمادگى پیدا مى‏کنند و آنها نمى‏توانند کارى بکنند، اما کربلایى‏ها غافل‏گیر مى‏شوند.

در آن موقع (سال 1216) رئیس کربلا، صاحب ریاض بود. او در سال 1231 از دنیا رفت. در همان وقت در نجف کاشف الغطاء رئیس بود. البته به نظرم در نجف هم عدّه‏اى کشته مى‏شوند، ولى نه به اندازه کربلا. در کربلا قتل عام مى‏کنند؛ از جمله به منزل صاحب ریاض مى‏ریزند تا او را بکشند. با عجله خانواده‏اش از آنجا خارج مى‏شوند، ولى خود صاحب ریاض با طفلى زیر یک سبد مى‏مانند و نمى‏توانند خارج بشوند. آنها داخل خانه صاحب ریاض مى‏ریزند که صاحب ریاض را بکشند و مى‏گفتند: «أین سید الکفره؟» و مشغول گشتن خانه مى‏شوند، ولى او را پیدا نمى‏کنند. آنها مقدارى هیزم در گوشه‏اى از خانه مى‏بینند و خیال مى‏کنند که او زیر هیزم‏ها مخفى شده است، هیزم‏ها را جابه جا مى‏کنند و مى‏ریزند روى آن سبدى که صاحب ریاض زیر آن مخفى شده بود. در هر حال صاحب ریاض را پیدا نمى‏کنند و از آنجا مى‏روند. عجیب این است که در تمام آن مدت آن طفل شیرخواره هیچ گریه نمى‏کند و این معجزه بود. وهابى‏ها یک روز در کربلا قتل عام مى‏کنند و بعد هم به قصد نجف از شهر خارج مى‏شوند.

یکى از بیوتى که در زنجان ریاست داشتند، بیت آمیرزا ابوالقاسم بود. آمیرزا ابوالقاسم مؤسّس میرزایى‏هاى زنجان است. آقا نجفى دایى آمیرزا ابوطالب زنجانى از همان بیت است. الآن تقریباً در آن بیت، روحانى وجود ندارد. آمیرزا ابوالقاسم، ملّا و باسواد بود.

پدرش (آسید کاظم) شاگردِ صاحب ریاض بود. وقتى مطلع مى‏شود که وهابى‏ها به منزل صاحب ریاض حمله کرده‏اند، مى‏گوید زودتر برویم استادمان را نجات بدهیم. به منزل صاحب ریاض مى‏روند و ایشان را با آن طفل شیرخواره از زیر سبد نجات مى‏دهند. نفس‏هاى آخرشان بوده و اگر دیر مى‏آمدند، تلف مى‏شدند. بعد مى‏گویند برویم حرم را زیارت کنیم. غسل مى‏کنند و به حرم مى‏روند. آسید کاظم (جدّ آقایان میرزایى) در نجف ساکن بودند.

وقتى به حرم مى‏روند، مى‏بینند که وهابى‏ها ضریح مطهر را برداشته‏اند و سوزانده‏اند و با آن قهوه درست کرده‏اند! با آنکه قهوه را حرام مى‏دانستند. مى‏بینند که گوشه‏اى از قبر شکاف برداشته است. آسید کاظم نگاه مى‏کند و مى‏گوید: من قطعه‏اى از بدن را حس مى‏کنم. صاحب ریاض هم نگاه مى‏کند و مى‏گوید: نظر من هم همین است (البته الآن تردید دارم کدام تقدّم داشت). سپس آسید کاظم مى‏گوید: الآن وقت تربت برداشتن است. ایشان دستمال سفیدى داشت، با دست مقدارى از تربت را برداشت و در دستمال گذاشت، دستمال قرمز شد. مقدارى از آن تربت را خودش برداشت و مقدارى هم به صاحب ریاض داد.

وقتى آسید کاظم از دنیا رفت، برادرش میرکریم که فرد ساده‏اى بود، آن تربت را برداشت و تبدیل به مهر کرد و بین این و آن تقسیم نمود. آمیرزا ابوالقاسم که در آن وقت سیزده ـ چهارده ساله بود، وقتى از جریان مطّلع مى‏شود، خیلى به این طرف و آن طرف مى‏زند و بالأخره یکى از آن مهرها را به دست مى‏آورد و این مهر پیوسته در بیت آمیرزا ابوالقاسم بود. آمیرزا ابوالقاسم جُنگ و بیاضى (مجموعه ای از مطالب خواندنی که با سلیقه خاصی جمع آوری شده است) داشت که در آن تفصیل این قضایا را نوشته است و در آن بیاض به پسرانش (حاج میرزا ابوالمکارم، حاج میرزا ابوطالب و حاج میرزا عبدالله) سفارش مى‏کند که قدر این تربت را بدانید که چنین ویژگی هایى دارد.