چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰

کتاب الاعتکاف سال 90


کتاب الاعتکاف/ سال اول 90/11/08 اشتراط ایمان در اعتکاف

باسمه تعالی

کتاب الاعتکاف/ سال اول: شماره 5 تاریخ: 90/11/08

اشتراط ایمان در اعتکاف:

بحث راجع به این بود که آیا ایمان در صحت عبادات شرط است یا نه؟ آقای حکیم، هم در بحث اعتکاف و هم در بحث صوم ادعای اجماع می‌کنند بر اشتراط ایمان در صحت عبادت، می‌فرمایند: شرط صحت است للاجماع و النصوص. اما نصوص یک بحث دیگری دارد؛ ولی اجماع را ما نفهمیدیم چه نوع اجماعی است! البته فرصت نشد ما استقراء کنیم چون احتیاجی به استقراء نداشت، ولی همین دو کتابی که محل مراجعه همه ما هست، شرایع و کتاب‌های شهیدین ـ شرح لمعه و دورس ـ محل مراجعه ما است، در اینها که یک چنین چیزی نیست. اینها می‌گویند: شرط برای اعتکاف و صوم عبارت است از اسلام، و در تفسیر اسلام، ایمان را داخل اسلام نمی‌کنند. در تفسیری که در همین کتاب‌ها هست، مقابل اسلام خوارج و غلات و امثال اینها را ذکر می‌کنند، نه فرق منحرفه دیگر از اسلام را، هیچ‌کدام از آنها را داخل در فاقد اسلام نمی‌دانند، پس از کجا این دعوای اجماع را ایشان کرده‌اند؟ ما وجهش را نمی‌فهمیم. با این که این کتاب‌ها دم دست خود ایشان بوده است و این کتاب‌ها مخفی نبوده است. ما نمی‌دانیم ایشان روی چه وجهی این را فرموده است. بله بعضی کتاب‌های دیگر مثل جواهر و مثل مدارک فتوایشان این است که ایمان شرط است؛ اما نه این که دعوای اجماع کرده باشند بلکه رای خودشان این طور است. خلاصه از ناحیه اجماع نمی‌شود این مطلب را اثبات کرد. من حدث می‌زنم اصلاً شهرت هم در کار نباشد. پس از نظر اجماع مطلب تمام نیست.

دلالت نصوص بر اشتراط ایمان:

اما از نظر نصوص، البته نصوص زیادی هست که از آنها استفاده می‌شود عمل بدون ولایت قبول نیست و باید ولایت تمام این ائمه «علیهم السلام» را داشته باشد و اعتقاد دینی ما این است که آنچه در نجات دخالت دارد، در صحت عبادات هم دخالت دارد. در معاملات دخالت ندارد، ولی در صحت عبادت دخالت دارد. بسیاری از روایات هست که شاید ابتداءاً ظهورش همین باشد. بعضی‌ها هم تعبیرات و لحن شدید و تندی دارند که «صلی أم زنا» اینها باهم مساوی‌اند. البته این تعبیرات را باید توجیه و معنا کرد. البته من سندش را مراجعه نکرده‌ام. اجمالاً در اینکه اعمال آنها قبول نیست، در آن حرفی نیست، و قبول نشدن مثل قبول و ردّ اجازه فضولی است که عنوان می‌شود آیا قبول است یا قبول نیست، قبول نیست معنایش این است که مردود است و ردّ می‌کنند، یعنی به درد نمی‌خورد. این از نظر ظهورش.

ولی در مقابلش بعضی از روایات دیگری داریم که آنها نصوصیت دارند در این که عبادات آنها هم قبول هست، قبول به معنای صحت، یعنی صحیح است. مثل احرام سنی‌ها در باب حج که می‌گوید: اینها محرم می‌شوند منتها به وسیله بعضی از کارها از احرام بیرون می‌آیند یا از این قبیل چیزها، یا جواب‌هایی که ائمه«علیهم السلام» می‌دادند راجع به سنی‌ها که تکلیف‌شان چیست. از آنها استفاده می‌شود که اینها محرم شده‌اند در اصل محرم شدن، و احرام از عبادات است.

طبق تحقیق، احرام جزء حج است نه شرط حج؛ وقتی جزء حج شد، جزء عبادت هم باید عبادت باشد. اگر شرط باشد، ممکن است توسلی باشد و عبادت نباشد؛ مثل طهارت خبثیه که شرط برای صحت نماز است و قصد قربت هم نمی‌خواهد و ممکن است شرط عبادت باشد مثل طهارت حدثی. هر دو نوعش ممکن است، ولی جزء حتماً باید عبادت باشد.

از استدلال در روایات بر این که احرام باید در اشهر حج باشد، به این که آیه قرآن فرموده است: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومٰاتٌ» و تعیین هم شده است که اشهر معلومات عبارت است از شوال، ذیقعده و ذی‌حجه، گفته‌اند: پس بنابراین احرام حج قبل از شوال صحیح نیست، این استدلال متوقف بر این است که احرام جزء باشد؛ اما اگر شرط باشد اشکالی ندارد که انسان آن را قبلاً تحصیل کند. یا بعضی از روایاتی که می‌گوید: متمتعی وارد مکه شده است، تکلیفش مثلاً چنین است، در حالی که هیچ‌کدام از طواف و… را انجام نداده است؛ ولی متمتع است به معنای این است که اشتغال پیدا کرده است به تمتع و شروع کرده است تمتع را نه این که قصد کرده بود شروع کند. از اینها هم استفاده می‌شود که به وسیله خود احرام شروع حاصل می‌شود نه این که احرام مقدمه است و با طواف شروع حاصل می‌شود. اگر ما احرام را خارج بدانیم، اوّل چیزی که انسان به وسیله آن وارد تمتع می‌شود باید طواف باشد، و در روایات که می‌گوید: «متمتع دخل مکه» و او هنوز طواف نکرده است، از آنها مجموعاً استفاده می‌شود که احرام از اجزاء حج است. مشهور هم همین را قائل‌اند. کاشف اللثام یادم نیست که استظهار کرده است یا احتمال داده است که احرام شرط باشد و الا بقیه از بزرگان و خود سابقین هم وقتی که می‌خواهند اجزاء حج را بشمارند، یکی را احرام می‌شمارند و شهرت بسیار قویی هم در این است.

خلاصه از روایات استفاده می‌شود که سنی‌ها هم محرم می‌شوند و بعضی از امور حرام می‌شود در اثر همان تلبیه گفتن و امثال آن، با اینکه تلبیه جزء عبادات است، مع‌ذلک حکم به صحت شده است.

جمع ما بین نصوص:

آنگاه آن روایات را ما چه بکنیم؟ آقایان گفته‌اند: مراد از قبول [نشدن] عبارت از این است که ثواب به او نمی‌دهند. اگر بالطبع عمل پذیرفته بشود ثوابش را هم باید به او بدهند؛ ولی اگر عمل پذیرفته نشد ثواب نمی‌دهند. این نمازهایی که اینها نوعاً انجام می‌دهند بر خلاف شیعه است ـ شیعه هم اگر یک چنین نمازی بخواند قبول نیست و باطل است و تارک الصلاه حساب می شود ـ ولی اگر نماز را مطابق مذهب امامیه واجد شرایط و مطابق فرمایش اهل بیت (علیهم السلام) انجام بدهند این عمل ثواب ندارد که بهشتی بشوند.[1] ولی از جهنم نجات پیدا می‌کنند. مراد از صحتی که هست اعم از این است که بهشتی بشود و یا اینکه اثرش این است که در مقابل تارک که جهنم دارد آنها را در شمار تارکین صلاه ذکر نکنند و در شمار تارکین عبادت ذکر نکنند که یک عقابی هم از ناحیه این بشود و همان عقاب تارک ولایت برایشان باشد و برای اینها دیگر عقاب علی حدّه‌ای نباشد. از مجموع روایات این را قائل بشویم، اظهر به نظر می‌رسد.

و آن مسئله‌ای که اگر نماز بخواند یا زنا کند با هم مساوی‌اند، یا مراد عبارت از این است که شخص چه زانی باشد و چه شخص مصلی باشد، هر دو جهنمی‌اند، چون ولایت را تارک‌اند و مأمور بوده‌اند و انکار کرده‌اند، مراد این باشد نه اینکه تساوی حتی در تمام مراتب مابین اینها است، بلکه در اصل مرتبه‌ای که اینها اهل نجات نیستند مشترکند؛ یا مراد این است که بگوییم: چون معمول عبادات اینها بر خلاف آن عملی است که شرع فرموده است و اعمال‌شان اعمال باطلی است و قهراً تارک الصلاه به حساب می‌آیند چون صلاه باطل با ترک صلاه حکم واحد را دارند، بنابراین مثل این است که کأنّه تارک صلاه باشند یا زانی باشد همه اینها شبیه به هم‌ هستند. عبادات مهم و معمول عبادات از دست اینها خارج است؛ حج‌شان باطل، عمره‌شان باطل، صوم‌شان باطل، نمازشان باطل، وقتی همه عبادات اینها باطل باشد، اینها بزرگترین امور واجبه را تارک‌اند. این مثل این است که کسی زانی باشد و یک حرام مهمی را مرتکب شده باشد. باید گونه بیان کرد و الا ظواهر، این است که شرط صحت نیست و اگر بجا آوردند، از این ناحیه عقاب ندارند اگر مطابق امامیه بجا آورده باشند.

این راجع به ولایت. پس به نظر می‌رسد که ایمان شرط نباشد. بزرگان هم ظواهر کلماتشان عدم اشتراط است. صریحاً هم از متأخرین بعضی‌ها قائل شده‌اند و قول به این یک قول شذوذی در فتوا نیست.

(پرسش:…پاسخ استاد:)… آیا تشریع هست یا نه، من نخواستم این را ذکر کنم چون آنها جاهل‌اند خیال می‌کنند همین است؛آیا ادله تشریع این را ‌هم می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟ آیا مسئله را یاد نگرفته‌اند و در اثر این، این کار شده‌ است؟ (پرسش:…پاسخ استاد:) نه معلوم نیست این تشریع باشد. تشریع معلوم نیست اگر خطا کرده باشند و عن تقصیرٍ باشد آن ادله این را بگیرد. اگر در افتاء و امثال اینها کاری کرده باشند ممکن است انسان بگوید: چرا نسبت دادی؟ اما یک چیزی که در دلش انجام داده است، این ثابت نیست که…

عقل از شرائط اعتکاف:

شرط دیگر برای اعتکاف عقل است. دلیل بر اشتراط عقل چیست؟ آقای حکیم یک کلمه فرموده است: چون در عبادت قصد معتبر است و مثل مجنون قصد ندارد. با این کلمه مطلب را تمام می‌کند! بحث در این است که آیا این مطلب درست است که اینها قصد اینها ندارند. در عبادت قصد معتبر است، در این شکی نیست، ولی آیا اینها قاصد نیستند؟ چرا ما بگوییم دیوانه قاصد نیست. مرحوم آقای بروجردی ـ وقتی که در یک وقت درس‌شان بودیم ـ می‌فرمود: اختیار را در خیلی موارد تفسیر کرده‌اند به «إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل»، ایشان می‌فرمود: این تفسیر درستی نیست، حیوانات همه متحرک بالاراده هستند، همه آنها ـ مثل گربه و سگ ـ اراده می‌کنند و این‌ها یک چیزی مثل سنگ و درخت و امثال اینها نیستند بلکه اینها اراده دارند. اختیار ندارند، چون اختیار عبارت از این است که شخص قوای مختلفی داشته باشد: قوه ملکوتی، قوه ناسوتی و… بعض قو‌ای هست که انسان را تحریک می‌کند برای چیزهایی که صلاح نیست و یک قوه‌ای دیگری هست که به یک جهات معنوی تحریک می‌کند، اگر نیروهای مختلفی در شخص باشد و یک نیروی دیگری باشد که این فطریات را قضاوت کند که تعدیل کند، آن قوه عاقله است. آن قوای مختلف از یک طرف انسان را متمایل به یک چیز می‌کند، از یک طرف دیگر به جهت دیگر؛ عاطفه اقتضا می‌کند یک چیزی را، شهوت اقتضای یک چیزی را. یک عقلی باید باشد که اینها را تعدیل کند که تعبیر می‌کردند: قرآن تعبیر می‌کند «مِنْ نُطْفَهٍ أَمْشاجٍ»[2] امشاج می‌فرمود: جمع مشج است و مشج به معنای مختلط است. امشاج یعنی مختلطات، چند چیز مختلط، مجموعه‌ای از مختلط‌ها در انسان جمع شده است. «فَجَعَلْناهُ سَمیعًا بَصیرًا»[3] ‌هم قوه عاقله است که حکم می‌کند. در حیوان دیگر آن قوه عاقله کذائی نیست و همان فطریات خودش هستند که او را می‌کشانند به این طرف و آن طرف. در انسان نیروی دیگری خداوند قرار داده است برای تعدیل این قوا.

به هر حال تعبیر به این که قصد ندارند درست نیست. حیوان قصد دارد و یک مقدار هم درک دارد. گاهی دیوانه را اگر تهدیدش کنید می‌ترسد و دیگر عملی را انجام نمی‌دهد. حتی حیوان هم گاهی تهدید می‌کنید، عقب‌نشینی می‌کند، چون یک مقداری فهم در یک حدودی حتی در حیوانات و امثال اینها هست. پس این تفسیر، تفسیر درستی نیست.

(پرسش:…پاسخ استاد:) ایشان می‌گوید که اصلاً جنون قصد ندارد، آقای حکیم دلیل آورد: چون قصد معتبر است و مجنون ‌هم قصد ندارد بنابراین عملش باطل است قاصد نیست، کاری ندارد که تکلیف بکند یا نه، عملش صحیح است یا باطل.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»


[1]. [از]عمل های دیگرباشد که برای آنها زمینه بهشت فراهم می‌شود … در اعمال اینها نیست.

[2] . انسان/2.

[3] . همان.