شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱


کتاب البیع 92/11/6

درس خارج فقه آیت الله شبیری

کتاب البیع

92/11/06

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه درس :

در این جلسه حضرت استاد دام ظله به بررسی مفاد حدیث رفع قلم پرداخته و احتمالات در آن را مورد بررسی قرار می دهند ، از جمله آن احتمالات عبارتند از : 1-مرفوع جمیع احکام و آثار تکلیفی و وضعی باشد.2-مرفوع خصوص آثار و احکامی باشد که موضوعشان عمل و فعل ارادی است.3-مرفوع خصوص احکام الزامی باشد.__ایشان ، بعد از ردّ دو احتمال اول ، احتمال سوم را مقبول و متفاهم عرفی می دانند. آنگاه بنابر احتمال سوم ، به این بحث پرداخته می شود که آیا مفاد حدیث اولاً و بالذات نفی حکم الزامی است و یا آنکه مفاد اولی آن نفی امری است که نفی حکم را به دنبال دارد؟ آنچه که درپایان درس اقرب دانسته میشود آن است که مفاد اوّلی حدیث، عدم کتابت اعمال سیئة در نامه اعمال صبی میباشد و لازمه اخبار به عدم کتابت ، عدم جعل حکم الزامی میباشد.

اینکه مطلبی که از مرحوم آقای خوئی ما نقل کردیم ایشان در آن فرمایش متفرد نیستند بعد نگاه کردم دیدم که از بزرگان سابق آنها هم شبیه همان مطلب ایشان راجع به خمس نیست ولی راجع به زکات گفته‌اند با اینکه خمس و زکات در این جهت، جهت مشترک دارد که همان طور که حکمی است شخص پیدا می‌کند برای اتصاف به یک صفتی برای مالکیت که یکی از اوصاف شخص است ولی از افعال شخص نیست از اوصاف شخص است به حسب کلی یک حکمی دارد اقتضاءً حکمی دارد که صبابة مانع می‌شود که فعلیتش. ایشان خواستند قائل بشوند این مطلب را عده‌ای از بزرگان سابق در باب زکات گفته‌اند می‌گویند زکات خارجاً همین طور است برای صبی زکات واجب نیست همین حدیث رفع قلم را دلیل بر عدم وجوب زکات گرفته‌اند. این اشخاصش: ناصریات، خلاف، معتبر، نهایة الاحکام، غایة المراد شهید اول، تنقیح فاضل مقداد، تذکره، در زکات فطره، غنیه هم استدلال کرده منتهی برای عامه استدلال کرده

پرسش: زکات فطره؟ … پاسخ: بله.

پرسش: … پاسخ: نه حالا چون همان زکات فطره هم خیلی‌ها عقیده‌شان به همان تمسک کردند که از آن زکات فطره برداشته شده حالا وظیفه خود چیز است ولیّ‌اش که باید زکات فطره او را بدهد چون عده‌ای عقید‌شان این است که اصلاً زکات فطره مال خود … یعنی آنها که شده مال خود آنهاست اولاً این باید ذمّه‌اش را بری کند فلذا می‌گویند اگر سید است مثلاً آنجا مورد بحث هست که آیا باید معیل را در نظر گرفت یا آن عیال را در نظر گرفت؟ اصل حکم مال عیالات است؟ آن وقت آنها مدیون‌اند و این دین آنها باید معیل فدا کند این مورد بحث است به هر حال تمام اینها را به وسیله ادله گفتند که لازم نیست حالا زکات مستقیم به گردن این می‌آید یا قرار است که او چیز بکنند می‌‌آید این است که اینها برداشته شده خلاصه اینها را بسیاری از بزرگان و اینها این را قائل شدند. به نظر می‌رسد که اینها مشکل است یک چنین چیزی را ما بتوانیم ملتزم بشویم که بگوییم تمام احکام که متوجه می‌شود برای شخص که اگر کبیر بود چنین حکمی بود حالا که آن حکم چه به وسیله فعلی از افعال مکلف یا به وسیله اتصافی از اوصاف یک حکمی داشت حکم تضیقی چنین حکم تضیقی از چیز صبی برداشته شده موضوع چنین حکمی نخواهد بود ارفاقاً. خب بنابراین صبی جنب باید بگوییم نمی‌شود اگر آن عواملی که آنها منشأ جنابت می‌شود در چیز عواملی که در اثر اتصاف آن شخص کبیر جنب می‌شود که ربطی به فعل طرف ندارد اگر مدخول به شد یا مدخول بها شد این جنب می‌شود ولو هیچ فعل خودش نیست اختیاری هم نبوده بالاضطرار چیز شد آن وقت امثال اینها باید بگوییم این نمی‌شود «رفع القلم عن النائم» که در خود همین روایت هست بگوییم نائم اگر جنب شد عامل جنابت خروج منی هست یا از خارج شد جنابت که حکمی است از احکام شرعی چنین حکمی بار نمی‌شود بچه خب ادرار می‌کند در جای خودش بگوید نجس نمی‌شود اصلاً خود بچه یا با چیز دیگری با نجاست برخورد کرد او با ملاقاتش نجس نمی‌شود؟ خب اینها را نمی‌شود مرتکب شد بگوییم این روایت این یک چنین دستور عام را می‌خواهد بگوید، می‌گوید تمام احکام تکلیفی و وضعی موضوعش فعل باشد موضوعش وصفی از اوصاف باشد همه از اینها برداشته شده خب اینها را نمی‌شود ملتزم شد خب اینها هست البته علمای سابق را، عذر آنها موجهه است چون آنها تمام فقه را مجبور بودند همه فقه را متکلم باشد رجالی باشند چیزهای دیگر همه اینها را بدانند آن وقت خب نمی‌شد چقدر وقت صرف کنند آن هم تازه اوایل امور هنوز تراکم افکار روی هم آن قدرها نشده بود ولی دوره‌های متأخر خب فرق دارد ولی به هر حال به نظر ما

پرسش: … پاسخ: بله می‌خواهم بگویم اینها مصادیق بارزش تخصیص خورده باشد از چیزهای خود مثلاً جنب شدن اینها تخصیص خورده باشد مراد احکام است خلاصه نمی‌شود به این عموم ملتزم شد همه اینها را قائل به تخصیص شد احکام وضعیه و تمام اینها هم بگوییم هست از چیزهایی که این هم در کلمات خیلی بزرگان هست که در مختلف و منتهی و ذکری و جامع المقاصد و بلکه «خلاف» در یک جایی نسبت به مجنون هست چون سیاقش سیاق واحد است اگر معنی داشته باشد جنون و صبی هر دو حکم واحد اگر معنی بشود اینها می‌گویند قضا بر صبی واجب نیست یا بر مجنون واجب نیست خب اگر بگوییم قضا عبارت از مترتب شده به یک مثلاً فعلی منتهی فعل اختیاری یا غیر اختیاری مترتب شده مراد از فعل مثل … فعل یک معنای امر اختیاری از اعم از این است که اثباتی باشد یا نفیی باشد از آن بگوییم اینها بگوید برداشته شده از صبی برداشته از مجنون برداشته شده می‌گوییم اگر این طور باشد باید بگوییم که شخصی خواب می‌ماند تا آخر و نمازش قضا می‌شود کبیر باید بگوییم بر اینکه قضا لازم نیست برایش. در یک سیاق است «عن النائم حتی یستیقظ» اگر مراد این است که این چنین حکمی ندارد پس بنابراین نائم هم آن هم باید بگوییم که قضا ندارد باید صوم را که هست شیخ طوسی راجع به جنون تعبیر کرده چون دید در یک سیاق است باید بگوییم همه از اینها باید قضا برداشته نشود از نائم اگر خوابید و اصلاً روزه نگرفت نیت نکرده بود خوابش برده بود تا آخر بعد روز که تمام شد بیدار شد بگوییم آن صومش قضا ندارد. [در حالی که] بلا اشکال دارد. خلاصه این طور به این نحو نمی‌توانیم مرتکب بشویم در خیلی از کلمات بزرگان این وارد شده که حدیث رفع قلم می‌گوید که در افعال و اقوال شخص، شخص صبی آن حکمی ندارد «لا حکم له» که از این استفاده می‌شود که افعال اختیاری و غیر اختیاری آن چیزی که موضوعش فعل است اعم از اینکه اختیاری و غیر اختیاری این چنین چیزی «لا حکم له». خب این هم عده‌ای کثیری گفتند این را اگر بگوییم باید بگوییم قضا هم چون از مصادیق این است برای یک عمل غیر اختیاری است بگوییم قضا ندارد و این خیلی مستبعد است که یک چنین قانونی باشد و این چیزها را اثبات بکند. آن چیزی که ممکن است کسی قائل بشود به آن استبعاد نیست بگوییم که احکامی که روی فعل اختیاری رفته شارع این اختیاری را که ضعیف است مثل صبی است در آنجا از صبی آن حکم را برداشته وجوب تکلیفی برای شخص ارادی کسی که اراده داشته باشد تارکش، آن وقت قهراً مؤاخذه و امثال اینها می‌شود معاملات اموری اختیاری باید باشد این بگوییم معاملات صبی صحیح نیست چون اختیارش اختیار ضعیف است مثل نظیر مکره که اختیاری که مکره دارد ضعیف است شارع مقدّس این طور اموری که موضوعش یک امر اختیاری است اختیاری که صبی دارد اختیاری که مکره دارد امثال اینها آن اثر را بار نکرده این مطلب آن قدر مستبعد نیست که ما بگوییم یک چنین حکمی را شارع می‌خواهد اثبات بکند و قهراً صبی بگوید چنین احکامی را اختیاری ندارد ولی خب همان هم انسان باید یک تخصیصاتی قائل بشود در چیزهای خیلی رایج خب مبطلات نماز که خیلی چیزهایی که عن اختیارٍ اگر صادر شد ولو با اختیار مبطل نیست تکلم نمی‌دانم خیلی چیزهایی که هست بگوییم صبی اگر این چیزها را کرد نمازش باطل نمی‌شود.

پرسش: … پاسخ: تعمد اکل، امثال اینها در باب صوم در باب صلاة همه چیزهای محل اینها بگوییم اینها نیست. در باب حج اگر تعمد یک چیزی انجام داد بگوییم نیست البته آن تیکه که غفلت کردم عرض کنم که مؤید آن چیز قبلی که این اشکال دومی هم بماند قبل از این قاعده‌اش بود بگوییم تأیید به اینکه بگوییم امر اختیاری، اختیار او کلااختیار است روایتهای دیگر که «عمد الصبی خطاء» آنها را بگوییم مؤید این هست که اختیار او را لا اختیار کرده و چیزهای عمد را می‌گوید بر آن بار نمی‌شود ولی خب باید موارد خیلی رایج که امور اختیاری حکم ثابت شده درباره صبی همه آنها را ما باید قائل به تخصیص بشویم بگوییم همه اینها یک قانونی است که آن چیزهای پیش پاافتاده که جلوی چشم اشخاص است بگوییم اینها نیست آن «عمد الصبی خطاء» آن مربوط به خصوص باب قصاص و دیات و امثال اینهاست که مربوط به مؤاخذه است و آن مطالبی که «عمد الصبی خطاء» است والا در جاهای دیگر ما بگوییم این را ملتزم بشویم این خب …. باید همه این موارد را تخصیص بگوییم ولی آنکه همین طوری القاء کنند به عرف متعارف ما هم از اول همین طوری که فلان کس یک کاری کرده یعنی تعقیبش نمی‌کنند دنبالش که مؤاخذه کنند توهینش کنند چیزهایی که هست خب می‌گوید آن سنش هنوز عقلش به آن حدود نرسیده سنش هنوز به آن حدّ نرسیده مرفوع القلم است آنکه می‌توانیم به طور ثابت بگوییم احکام تکلیفه الزامات، آنها از صبی برداشته شده الا آنجا به طور نادر بعضی چیزهایی است اگر استثناء شده باشد که بعضی‌ها می‌گویند موارد نادری است که بعضی‌ها گفته‌اند که آنها محل خلاف است که بگویند آنجا‌ها استثناءً بلوغ … مثلاً کسی ساتر عورت بخواهد بشود مراهق است می‌خواهد ساتر عورت بشود این طور چیزها را بعضی‌ها گفتند که اینها برداشته نشده اینها یک تخصیصاتی است اما یک چیزی بگوییم چیزهایی که محل … مثل نماز و روزه و حج و چیزهایی که همین طور درجه اول است چیزهای مورد توجه اشخاص است اینها برداشته شده بعد ما تخصیص قائل بشویم اینها بسیار بسیار بعید است پس ما احکام وضعیه بگوییم برداشته می‌شود چیز نیست و آن ضمان هم خودش نقض بود که باید ما در باب ضمانات ما هم قائل به نقض بشویم با اینکه ضمان برداشته نمی‌شود آن جواب آقای خوئی هم که عرض کردیم که ایشان می‌فرمود این منت بر امت باید باشد و ضمان ارتفاعش منت بر امت نیست ما عرض کردیم که آن امت آن حدیث رفع تسعه است حالا آن هم را تازه آن هم انحلالی است به احتمال قوی و عمده آنجا هر چی گفتیم ملازمه ندارد اینکه ما در حدیث رفع قلم، قلم ثلاثه که می‌گوییم آن امتنان به خود آن صبی است که از او برداشته شده او معیار است و خیلی موقع صبی، صبی شیطان شرور است شارع مؤاخذه را از او بگوییم …. اثبات نمی‌کند مؤاخذه‌ای را چیزی که مقتضی مؤاخذه است برای اینکه بگوییم چون ارتفاعش منت به دیگران نیست برخلاف منت به دیگران است. نه آن حسابش این است که منت به او هست شارع برداشته خلاصه آنکه به نظر می‌رسد بیش از حکم تکلیفی از اینجا استفاده نمی‌شود خب این از نظر آن چیزهای خارجی‌اش حالا اصل استعمال این کلام به چه اعتبار استعمال شده؟ رفع حکم است مستقیماً رفع حکم است؟ یا رفع یک موضوعی است که نتیجه‌اش عبارت از رفع چنین احکامی است؟ آن هم می‌شود این را بحث کرد که ما کتابتی که استفاده می‌شود که رفع شده آنکه خیلی روشن است کتابت اعمال در روایات و اینها هست که به وسیله مثلاً نوشته می‌شود در نامه عمل شخص سیئه نوشته می‌شود این سیئه در نامه عمل صبی نوشته نمی‌شود در دفترش چقدر چکار کرده این یک احتمال است یک احتمال هم هست که بگوییم مثلاً مؤاخذه نوشته نمی‌شود بگویند درباره کبیر مثلاً زندان یا جهنم یا چیزهای دیگر نوشته می‌شود ولی این مؤاخذات درباره چیز شلاق باید بخورد باید حبس ابد بشود این طور چیزها در کبیر نوشته می‌شود در صغیر نوشته نمی‌شود که مراد مؤاخذه … و یا اینکه بگوییم حکم تکلیفی، حکم تکلیفی نوشته نمی‌شود درباره‌اش کلمه قلم را در به کار بردن حکم تکلیفی خیلی روشن نیست که ما بتوانیم بگوییم که خداوند متعالی با قلم – حالا قلم به هر معنایی هست – فلان قانون را می‌نویسد «کتب علیکم الصیام» یعنی با قلم «کتب علیکم الصیام» یک چنین چیزی آن ملائکه‌هایی که وسائط چیز هستند آنها کتب‌شان با قلم نوشته می‌شود چون «رفع القلم» این را ما نمی‌دانیم یک شاهدی در یک موردی باشد که خود حکمهای الزامی را بگوییم با قلم نوشته می‌شود. الزامات هست ثبت می‌شود درباره اشخاص. آیا ثبتش به وسیله قلم می‌شود؟ حالا به یک معنایی. این استعمالات خارجی‌اش خیلی باشد ثابت ما به طور مسلم ما نمی‌دانیم یک جایی یک چنین استعمالی شده باشد یا حکم الزامی نوشته می‌شود یک چنین چیزی مؤاخذات نوشته می‌شود زندان و نمی‌دانم چطور اینها خیلی ثابت نیست ولی آنکه ثابت است که با قلم نوشته می‌شود اعمال اشخاص را ملائکه‌های چیز می‌نویسند این هست به نظر می‌رسد اقرب چیزها عبارت از این است که ما بگوییم دیگر در نامه اعمال اشخاص سیئاتی که طبعاً سیئه است از بزرگ اگر صادر می‌شد در نامه عملش ثبت می‌شد اگر از صبی صادر شد در نامه عملش ثبت نمی‌شود دروغ گفته غیبت کرده زنا مرتکب شده جهات دیگری مردم‌آزاری کرده اینها ثبت نمی‌شود این احتمال اقوی هست. آن وقت لازمه اینکه چنین ثبتی نشده باشد اخبار از گذشت و عفو از اینها می‌شود بگوییم عرفاً استفاده می‌شود اخبار نه نفس گذشت نه خود عفو، عفو ملازمه با نفی الحکم نیست ولی اخبار به عفو بگویند بکنیم ما گناهی برایت نمی‌نویسیم گناه نمی‌کنیم امثال اینها این نقض قرض است به حسب معمول، بعد قانون بگذارند تو ملزم هستی این کار را بکنی این شکاندن خود آن قانون است از آنها ما می‌توانیم نفی الحکم الزامی هم بفهمیم بالملازمة العرفیة.

پرسش: … مؤاخذه دنیوی … پاسخ: آنها همه مؤاخذات برداشته می‌شود چیزهای مؤاخذه استفاده می‌شود که

پرسش: … پاسخ: خب حالا از آن طور چیزها که مؤاخذات دنیوی ممکن است اگر هم … چون بعد از اینکه ثبت عمل نشد نتیجه‌اش مؤاخذه هم نیست اگر در دفتر اعمال ثبت نشد از این استفاده می‌شود که مؤاخذه هم … آخر مؤاخذه برای اینکه کأنّ وجود این شیء را کالعدم حساب می‌کند نسبت به مؤاخذات و امثال اینها نه نسبت به کل آثار خب اگر نفی کردند دیگر آن شلاق را بخواهند بزنند نمی‌دانم حبس ابد بکنند همه از اینها هم برداشته می‌شود چون موضوعش عبارت از یک چیزی است باید ثبت بشود. خلاصه از مجموع اینها ما بخواهیم با این مقدمات اثبات بکنیم که عقد صبی باطل است آقایان سابقین من که مراجعه می‌کردم اینها شاید اکثریت قریب به اتفاق اینها می‌خواهند بگویند که عقدش باطل است حتی انشاءاش، یعنی فعل اختیاری کالعدم. چون انشاء یک فعل اختیاری است دیگر این را خواستند بگویند کالعدم است. نه این مقدار هم استفاده نمی‌شود که حتی انشاء‌اش باطل باشد. ما باید برویم سراغ ادله دیگر برای بطلان انشاء حتی با اذن ولیّ مستقل هم شد آیا باطل می‌شود یا نه؟ باید به ادله دیگر ما مراجعه کنیم. این تیکه دیگر بحث دیگری تقریباً ندارد.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»