الجمعة 10 رَبيع الأوّل 1444 - جمعه ۱۵ مهر ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛قصه اسلام هرمزان

قصه اسلام هرمزان

وقتى كه مسلمين، اهواز را فتح كردند هرمزان پادشاه آنجا را گرفته پيش عمر فرستادند. چون در خدمت عمر حضور يافت عمر گفت: اگر به جان امان خواهى ايمان آور وگرنه تو را خواهم كشت، گفت اكنون كه مرا خواهى كشت فرمان كن تا مرا آب دهند سخت تشنه‏ام. عمر گفت: او را آب دهيد. مقدارى آب در كاسه چوبين آوردند. گفت: من از اين كاسه آب نمى‏خورم؛ چه همواره در قدح هاى جواهرآگين آب خورده‏ام.

حضرت على عليه‏السلام فرمود: اين زياد نيست، او را از قدح آبگينه آب دهيد. پس جامى پر آب از آبگينه بدو آوردند، هرمزان بگرفت و همچنان در كف مى‏داشت و لب بدو نمى‏گذاشت. عمر گفت: چرا نمى‏نوشى؟ گفت: بيم دارم از آن پيش كه اين آب بخورم مرا بكشى. عمر گفت: با خدا پيمان نهاده‏ام كه تا اين آب نخورى تو را نكشم. هرمزان اين وقت آن جام بر زمين زد و بشكست و آب ناچيز شد. عمر از حيلت او تعجب كرد و گفت: اكنون چه بايد كرد؟

على عليه‏السلام فرمود: چون قتل او را از پس نوشيدن آب مقرر داشتى و پيمان نهادى ديگر او را نتوانى كشت. بر او جزيه مقرر دار. هرمزان گفت: جزيه قبول نمى‏كنم، اكنون به دل خويش بى‏خوف از هلاك، مسلمانى مى‏گيرم. كلمه شهادت گفت و مسلمان شد. عمر شاد شد و او را در پهلوى خود نشاند و براى او خانه‏اى در مدينه مقرر داشت و هر سال هم ده هزار درهم در وجه او مقرر داشت، چنانكه ناسخ التواريخ مى ‏نگارد.