جمعه ۰۸ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام …؛ احضار صورت شیخ!


احضار صورت شیخ!

از بعضى از متصوّفه نقل مى‏كنند كه سالك بايد صورت استاد و مخبر خود را كه واسطه فيض و وسيله قرب به خدا مى ‏داند، در قلب خود مشاهده نمايد؛ چون سالك در بدو سلوك، الفت تمام به محسوسات دارد و صورت مزبوره نيز از جمله محسوسات است؛ [لذا] سالك را مشغول و مراقب قلب خود گردانيده، با ذكر انس و الفت دهد، از افكار فاسده دنيويّه و وساوس شيطانيّه منع نمايد؛ و به واسطه اين مراقبت، چنان كه از واردات غيبيّه و نفحات الهيّه و معانى دينيّه، چيزى در دل و خاطر سالك طلوع نمايد، از ادراك و مشاهده آن غافل نماند؛ و مادام كه مشاهده مزبوره حاصل باشد، التفات به دنيا و امور فانيه و مناهى شرعيّه از سالك زايل شود و در رغبت به امور باقيه و عالم آخرت، روى در تزايد و اشتداد نهد و معرفت اللّه‏، در دل سالك حاصل شود.

نگارنده مى‏گويد: غرض از ذكر و فكر، اگر ياد خدا است، پس هر چه در دل آيد، منافى ياد خداست؛ چه صورت شيخ باشد يا غير آن؛ چون صفحه دل، مانند صفحه كاغذى است كه دو رنگ، در يك زمان قبول نمى ‏كند. حتّى همه آيات حمد، در يك زمان در خاطر حاضر نمى ‏شود. مادام كه آيه اوّل حضور دارد، آيه دويّم در ذهن نمى‏ آيد. پس بايد آيه اوّل از صفحه خاطر محو گردد و زمينه خالى باشد؛ آن گاه، آيه دويّم حاضر شود. خداوند عالم نيز فرموده «ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ»[1]؛ يعنى: خداوند براى يك مردى قرار نداده است كه در جوف آن، دو دل داشته باشد. پس با وجود صورت شيخ در دل، ياد خدا محال است و امكان پذير نيست. پس صورت شيخ، يكى از آن شواغلى است كه بايد دل را از آن منزّه كرد. منتها اگر مقدور نيست كه شواغل ديگر را بيرون كنى، معذورى؛ چون تكليفى فوق قدرت نيست، نه اينكه شاغل ديگرى، خود بتراشى و آن گاه به آن رسميّت بدهى كه توسّط همان شاغل، دل را خالى و فارغ گردانى.

حاصل حرف آن كه: خانه تنگ است. دل، جاى يكى بيش نيست. آن يك اگر خداست، فبها؛ واگر غير خداست، بايد از دل بيرون كرد تا خدا به ياد آيد. حالا خطرات قهريّه را نمى ‏توانى بيرون نمائى، معذورى؛ بيگانه ‏اى است قهرا آمده، صاحب خانه را بيرون نموده. امّا صورت شيخ، بيگانه‏ اى است كه تو به ميل واختيار خود، راهش داده، آمده، صاحب خانه را بيرون نموده، آن هم قباله رسمى در دست. اين همان بت پرستى است؛ منتها آن بت، جوهرى است در خارج و جسمى است در قالب؛ ولى اين، عرضى است در خاطر و نقشى است در دل.

خلاصه، در صفحه دل، هر چه يابى جز خدا؛ آن، بت بود؛ در هم شكن. پس مادام كه صفحه دل، مشغول اين بت داخلى است، اميد ياد خدا مدارد. «جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب.»


[1]. احزاب، 4.