سه شنبه ۰۵ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام …؛ ادعای «سلونى..»

ادعای «سلونى..«

… در جلد سيّم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، صفحه 217، نوشته:

در زمان ناصر دين اللّه عبّاسى، مردى بود، به مردم موعظه مى‏كرد. در پاى منبر او، جمع كثير از عوام و بلكه از فضلاء نيز جمع مى ‏شد. روزى ادّعا كرد و گفت: «سَلوني قبل أن تَفقِدونى»؛ يعنى از من پرسش نماييد، پيش از آن كه مرا گم كنيد. اين را تكرار كرد.

احمد بن عبدالعزيز الكزى كه بالخصوص به جهت سرافكنده كردن وى، در مجلس نشسته بود، گفت: من نشنيده‏ام كه اين كلمه را كسى گفته باشد به جز از علىّ بن ابى طالب (علیه السلام)، و تمام خبر نيز معلوم است. و مقصود وى از تمام خبر اين بود كه آن حضرت (عليه‏السلام)، بعد از فرمودن اين كلمه فرمود «بعد از من كسى اين حرف را نمى‏گويد مگر به ادّعا»؛ يعنى حرفش، محض ادّعا است.

واعظ خواست فضيلت فروشى نموده، از اطّلاعات رجالى دم بزند، گفت: علىّ بن ابى طالب كيست؟! آيا علىّ بن ابى طالب بن مبارك نيشابورى است يا علىّ بن ابى طالب اسحاق مروزى است يا علىّ بن ابى طالب عثمان قيروانى است يا علىّ بن ابى طالب بن سليمان رازى است؟ همين‏طور، هفت يا هشت نفر از اصحاب حديث را شمرد كه همه‏شان، على بن ابى طالب بودند.

كزى، با دو نفر از چپ و راست بلند شدند. كزى گفت:

آقاى من، آن على بن ابى طالب، شوهر فاطمه (سلام الله علیها)، سيّده زن هاى عالم است. اگر باز نشناختى‏اش، او آن كسى است كه حضرت رسول (صلّى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله)، هنگامى كه در ميان اتباع خود، طرح برادرى انداخت، او را با خود برادر كرد و اثبات كرد كه او نظير و مانند او است.

واعظ خواست حرف بزند؛ آن شخص كه در دست راست بلند شده، گفت: آقاى من، محمّد بن عبداللّه، در ميان نام ها زياد است؛ ولكن در ميان آن ها، كسى نيست كه حقّ تعالى در شأن او فرموده باشد «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى». و هم چنين، در ميان نام ها، علىّ بن ابى طالب زياد است؛ ولكن در ميان آن ها كسى نيست كه حضرت رسول (صلّى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) درباره وى فرموده باشد كه: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي».

واعظ خواست حرف بزند، آن شخص كه از جانب چپ بلند شده بود، گفت: آقاى من، حقّ تو اين است كه او را نشناسى و معذور هم هستى؛ چون نابينا اگر كسى را نديده، معذور است.

پس، مجلس مضطرب شد و مردم به هم ريختند و دست به يخه يكديگر كردند. واعظ از منبر به زير آمد و رفت به خانه و در به روى خود بست. گماشتگان خليفه آمده، مردم را آرام كردند و خليفه نيز در آخر همان روز، احمد بن عبد العزيز كزی را با آن دو نفر گرفته، توقيف كرد تا اينكه نايره فتنه خاموش شد؛ آن گاه، رهاشان كرد.