یکشنبه ۰۲ آبان ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ از فقر تا سلطنت، از سلطنت تا فقر


از فقر تا سلطنت، از سلطنت تا فقر

حضرت عیسى (علیه السلام) را با بعضى از حواریّین، بر گنجى گذر افتاد. حواریّین از حضرتش درخواست کردند که چند روز به آن ها اذن اقامت بدهد تا گنج را بیرون بیاورند. حضرت فرمود: شما به این گنج بپردازید، من نیز گنج دیگرى در نظر دارم. پس حضرت از آن ها جدا شده، به دهى رسید و در آن ده، به خانه فقیرى وارد شد که جز یک زن پیر، در آنجا نبود. حضرت حال او را پرسید، عرض کرد: مدّتى است شوهرم مرده، یتیمى از او مانده بود، من پرستارى از اوکرده ‏ام تا به حدّ رشد و کفایت رسیده. حالا وى با خارکنى، معاش ما را تأمین مى‏ کند. چیزى نگذشت [که] پسر وارد شد. مادرش به او گفت: مهمانى امروز وارد ما شده که آثار جلالت و بزرگى، در ناصیه او پیدا است. پس جوان، شرف حضور یافت. حضرت، از وى تفقّد فرمود. او نیز عرض تکریم [کرده] و مراسم اخلاص [را] به جا آورد. بعد، حضرت دریافت که آن جوان را در دل، بار اندوهى است که از اظهار آن خوددارى مى‏ کند. حضرت، اصرار به اظهار آن نمود، آن جوان، اظهار شرمندگى کرد و عرض نمود: غصّه من، غصّه‏ اى نیست که سزاوار اظهار و لایق درمان باشد. فرمود: هر چه باشد، باز اظهار مى‏ خواهد که شاید چاره‏اى داشته باشد. پس با کمال شرمندگى عرض کرد که: من روزى از صحرا مى ‏آمدم، از برابر قصر پادشاه که مى‏ گذشتم، ناگاه چشمم در بالاى قصر، به جمال دختر پادشاه افتاد. به همان دیدن، تیر عشقش در دلم جاگیر شده است. دیگر خواب و آرامش ندارم؛ چون با او هم سنگ نیستم تا دلم را با احتمال وصال او خوش کنم. پس اکنون جز سوختن و ساختن، چه چاره دارم؟ حضرت فرمود: تو خود به بارگاه سلطنتى برو و آن دختر را براى خود خواستگارى کن، شاید مطلب تو روا گردد. وى با اینکه این حرف از حریم عقل و احتیاط، در نظرش دور بود؛ با این حال، این قصّه را پیش مادر اظهار کرد. مادر گفت: این شخص، گویا راهى بر[ای]حلّ این مشکل دارد که تو را تکلیف به این امر فرموده، و الّا از فهم و کیاست او بعید بود که تو را به همچو کارى دلالت نماید. پس آن جوان، به امر مادر، به فرمایش حضرت امتثال نمود تا به هر زحمتى بود، خود را به بارگاه سلطنتى رسانیده، اظهار مطلب نمود. شاه فرمود: براى خواستگارى دختر شاه، با طَبَق جواهر حاضر مى‏شوند؛ تو اگر چنین طبقى حاضر نمایى، شاید مقصودت، مقرون با نجاح باشد. پس آن جوان برگشت و ما وَقَع را حضور حضرت عرض کرد. حضرت فرمود: سهل است. تو طبقى پر از سنگ و ریگ حاضر کن تا من چاره‏ای کنم. وى به فرموده [او] عمل نمود. حضرت دعا کرد، همه آن ها جواهر شاهوار گردید. جوان مسرور شده، آن را حضور سلطان رسانید. شاه و نزدیکان، از دیدن آن تعجّب نمودند، امر کردند طبق دیگر نیز بیاور. رفت [و] به همان منوال آورد. شاه او را به خلوت طلبیده، شرح ماجرا را از وی پرسید. او واقع قضیّه را گفت، عرض کرد که: این در اثر دعاى مهمانى است که به ما وارد شده. شاه دریافت که او باید حضرت عیسى (علیه السلام) باشد، فرمود: برو مهمانت را نزد ما حاضر کن تا عقد دختر به وسیله او انجام بگیرد. پس آمده، مطلب را به حضور حضرت عرض کرد. حضرت تشریف آورده، عقد را جارى فرمود. آن گاه، آن جوان را لباس فاخر پوشانیده، در حجله ‏گاه بردند. از قضا، فردا هم شاه به سکته از دنیا درگذشت [و] آن جوان، وارث تخت و تاج گردید. روز دیگر، حضرت به تودیع او تشریف برد. وى عرض کرد: من از عهده شکر نعمت تو عاجزم؛ ولى سؤالى از تو دارم، با جواب آن مرا ممنون فرمایید. فرمود: چیست؟ عرض کرد: تو با این قدرت و توانائى که دارى، چرا از این مرحله دورى مى‏ گزینى؟ فرمود: کسى که از نعمت‏هاى باقیه اطّلاع دارد، به این نعمت‏ هاى بى‏ عاقبت نمى ‏پردازد. عرض کرد: چون چنین است، پس چرا نعمت‏ه اى باقیه را براى خود و فانیه را براى من اختیار کردى؟ فرمود: تا این که تو نیز بعد از رسیدن به این مقام، دست از آن بردارى تا در آخرت، به مقامات عالیه نایل گردى. آن دم، آن جوان، ترک تخت و تاج نموده، در خدمت حضرت آمد. حضرت او را پیش حواریّین آورد و فرمود: آن گنجى که من مى‏گفتم، این است.

این جوان خار کن، دو سیر عجیبى کرد که بین آغاز و انجام هر یک از آن ها، هزارها فرسنگ فاصله است: اوّل، از فقر به سلطنت؛ دویّم، از سلطنت به فقر. آیا کدام یک از این دو سیر دشوارتر است؟ گر چه سیر اوّل، به نظر دشوارتر مى ‏آید؛ ولى چنین نیست، سیر دویّم، بارها مشکل‏تر از اوّل است؛ چون مزاحم مقصد اوّل، مزاحم خارجى است و امّا مزاحم مقصد دویّم، مزاحم داخلى است، و دفع دشمن خارجى بارها آسان‏تر از دفع دشمن داخلى است. البتّه دزد خارجى را ممکن است جلوگیرى کردن؛ امّا دزد داخلى را نمى‏ شود جلو گرفت.

مرحوم حاج میرزا حبیب اللّه‏ مشهدى در این بیت، نفس امّاره را دزد صاحب خانه فرض کرده که فرموده:

دزدى از دیوار آمد نیمه شب، اندر سرای چون چراغ افروختم دیدم که صاحب خانه بود و لهذا نادر اتّفاق افتاده که پادشاه، غلبه بر نفس امّاره کرده، از تخت و تاج صرف نظر نموده، جامه فقر براى خود گزیده باشد؛ امّا خیلى اتّفاق افتاده که اشخاص پست و ضعیف، غلبه بر پادشاه قوى و مقتدر کرده، مالک تخت و تاج او شده [باشند]. این خود، دلیل دشوارى آن و آسانى این است.