یکشنبه ۰۸ خرداد ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛ حيله‏ بازى


حيله‏ بازى

در طهران، شخصى در خيابان مى ‏رفت، ديد دو نفر با هم راه مى ‏روند. يكى به ديگرى گفت: سر چهارراه، زنى از درشكه پياده مى ‏شد، انگشترى از دستش پرت شد؛ هر چه جست، پيدا نكرد. مى‏ گفت: نگينش، الماس بود، صد تومان و خرده‏اى خريده بودم. بعد از چند قدم، مردى را ديد كه خود را به پهلوى او رسانيد. به او زيرگوشى گفت: من يك انگشترى پيدا كرده ‏ام؛ ولى مى‏ترسم كه اگر اظهار كنم، مرا بگيرند، ببرند نظميّه، بگويند: تو دزديده‏ اى و حال آن كه من اين را پيدا كرده ‏ام. ممكن است شما آن را به قيمتى مناسب قبول فرماييد؟ آن گاه، خودتان، به هر طريق كه مى‏دانيد، به فروش مى‏ رسانيد.

آن مرد، اين سخن را منضمّ كرد به سخن آن دو مرد كه با هم حرف مى ‏زدند، ديد كه راستش؛ خصوصاً طمعش هم چشم عقلش را بست. خلاصه باور كرد و ده بيست تومان داد، خريد. مدّتى آن را پنهان داشت كه تا سر و صداى آن به خيال خودش بخوابد. بعد از چند ماه، آن را به بازار آورد. به هر كه نشان داد، گفتند: شيشه است. دو سه قران، بيشتر ارزش ندارد. معلوم شد كه آن رند، كلاهش را برده، شيطان هم ايمانش را. پس زيان دينى و دنيوى، هر دو را برده.

از اين قبيل قضايا، خيلى اتّفاق مى‏ افتد كه طرف را تطميع كرده، كلاه بر سرش مى‏ گذارند.