چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ حیله‏ بازى


حیله‏ بازى

در طهران، شخصى در خیابان مى ‏رفت، دید دو نفر با هم راه مى ‏روند. یکى به دیگرى گفت: سر چهارراه، زنى از درشکه پیاده مى ‏شد، انگشترى از دستش پرت شد؛ هر چه جست، پیدا نکرد. مى‏ گفت: نگینش، الماس بود، صد تومان و خرده‏اى خریده بودم. بعد از چند قدم، مردى را دید که خود را به پهلوى او رسانید. به او زیرگوشى گفت: من یک انگشترى پیدا کرده ‏ام؛ ولى مى‏ترسم که اگر اظهار کنم، مرا بگیرند، ببرند نظمیّه، بگویند: تو دزدیده‏ اى و حال آن که من این را پیدا کرده ‏ام. ممکن است شما آن را به قیمتى مناسب قبول فرمایید؟ آن گاه، خودتان، به هر طریق که مى‏دانید، به فروش مى‏ رسانید.

آن مرد، این سخن را منضمّ کرد به سخن آن دو مرد که با هم حرف مى ‏زدند، دید که راستش؛ خصوصاً طمعش هم چشم عقلش را بست. خلاصه باور کرد و ده بیست تومان داد، خرید. مدّتى آن را پنهان داشت که تا سر و صداى آن به خیال خودش بخوابد. بعد از چند ماه، آن را به بازار آورد. به هر که نشان داد، گفتند: شیشه است. دو سه قران، بیشتر ارزش ندارد. معلوم شد که آن رند، کلاهش را برده، شیطان هم ایمانش را. پس زیان دینى و دنیوى، هر دو را برده.

از این قبیل قضایا، خیلى اتّفاق مى‏ افتد که طرف را تطمیع کرده، کلاه بر سرش مى‏ گذارند.