یکشنبه ۰۲ آبان ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ رمز صواب بزرگ برای اعمال کوچک

رمز صواب بزرگ برای اعمال کوچک

و شهیدان این صفوف را در اسلام حقوقى است که اداء آن، با ذکر مصائب آن ها است؛ و لهذا در اخبار، براى گریه و ذکر مصائب آنان، اجر زیاد وارد شده و لکن از بعضى نقل کردند که از پیش خود، اصلى تأسیس نموده، مى ‏گوید: عمل کوچک، داراى اجر و اثر بزرگ نمى ‏شود و در روى این اصل، اخبارى را که متضمّن ثواب مهمّى است بر عمل کوچک، تضعیف مى‏ کند. از آن جمله، اخباری را که در فضل گریه بر مصائب اهل بیت وارد شده [است را] تکذیب مى ‏نماید.

نگارنده، گویا در جزوه ‏هاى سابق، اشاره به جواب آن نموده باشم. خلاصه ‏اش، بطلان این اصل است، زیرا خیلى اعمال کوچک در دنیا هست که اثر بزرگ دارد؛ مثلاً باز کردن کلید چراغ برق، عمل بسیار کوچکى است، ولى اثر بزرگ دارد که یک شهر، در اثر آن روشن مى ‏شود؛ و هم چنین، رُل ماشین که گردانیدن آن امرى است کوچک، و لکن اثر بزرگ دارد که یکصد اطاق مهمّ را یکباره حرکت مى‏ دهد؛ و هم چنین، مهار کشتى و غیره. پس، چه استبعادى دارد که در امور معنویّه نیز نظیر امور طبیعیّه، عمل کوچک، داراى اثر بزرگ باشد؟ و رحمت واسعه الهى هم محدود نیست [که] در شمول به این موارد، از حدّش کاسته بشود. اگرچه عمل، هر چه بزرگ هم باشد، چون طرف معامله، شخص بزرگى است، در برابر عظمت او کوچک خواهد بود؛ مگر اینکه قبولى پیشگاه او، عمل را بزرگ نماید. در این صورت، عمل هر چه کوچک هم باشد، بزرگ خواهد بود: «مگسى را که تو پرواز دهى، شاهین است.»

علاوه از این، کوچکى و بزرگى عمل، بسته به بزرگى و کوچکى آثارش است؛ مثلاً یک پیچ مهره کوچک در یک نقطه‏ از کشتى که ممکن نیست حرکت کشتى بدون آن صورت بگیرد و قیمت آن، اضعاف آن تخته‏هاى بزرگ و وصله‏ هاى آهن مى ‏باشد که در جاى غیر مهمّ قرار گرفته باشد. پس این هر دو، در یک ترازو سنجیده نمى ‏شود. الماس، کوچک است؛ ولى قیراطش، چند صد تومان است؛ امّا سنگ خارا، بزرگ است و لکن خروارش، چند قران است. البتّه این ها در یک ترازو کشیده نمى ‏شود. همین طور است امور معنویّه. پس جواهر را باید جواهرشناس تشخیص بدهد و این امور معنویّه را آن هائى که چشم باطن بین دارند تشخیص بدهند، نه ماها.

یکى از طلّاب، شبى غسل لازمش شد. پول نداشت و رفت پیش حمّامى، گفت: من یک مسأله مهمّ براى تو یاد مى ‏دهم، تو اجازه بده من بروم غسل کنم. حمّامى گفت: نمى ‏شود. گفت: دو مسأله یاد مى ‏دهم. گفت: نمى ‏شود. گفت: سه مسأله، چهار مسأله، تا ده مسأله؛ حمّامى قبول نکرد. بالاخره برگشت با تیمّم، عملش را گذرانید و فردا آمد پیش استادش، اظهار داشت که من دیگر تحصیل نمى ‏کنم. گفت: براى چه؟ گفت: به جهت این که خریدار ندارد. ده مسأله، جواب یک اجرت حمّام را نداد. استادش، مرد آزموده ای بود. یک قطعه جواهر به او داد، گفت: برو سبزى بگیر. رفت پیش هر دکان سبزى فروشى، یک دسته سبزى در مقابل آن یک قطعه جواهر ندادند. گفتند: برو پول بیاور. برگشت پیش استاد، ماجرا را بگفت. استاد گفت: پس ببرش پیش صرّاف. آورد، صرّاف به محض دیدن آن، دامن او را پر از طلا و نقره کرد. آمد نزد استاد، قصّه را بیان کرد. استاد گفت: آن ها سبزى فروش بودند، از قیمت جواهر خبر نداشتند. قیمت جواهر را صرّاف مى‏داند. تو نیز مسأله را پیش حمّامى بردى، آن هم قبول نکرد. این دلیلِ کم قیمت بودن آن نمى ‏شود، منتها حمّامى جاهل بوده، اهل آن نبوده؛ ولى اهل آن، کسان دیگرند.

وگاه بزرگى و کوچکى عمل، به بزرگى و کوچکى خریدار مى‏ شود؛ مثلاً تعلیم ابتدائى پسر سلطان، مهمّ تر [و] اجرتش بیشتر از تعلیم ابتدائى پسر باغبان است؛ چون آن، اوّل پایه توانائى است در تنظیم یک مملکت؛ و این، اوّل مرتبه توانائى است در تنظیم یک باغ. و گاه بزرگى و کوچکى عمل، به بزرگى و کوچکى عامل مى‏ شود؛ مثلاً شاه، کلنگى که بر زمین مى ‏زند، بسیار مهمّ تر از آن کلنگى است که عمله متعارف مى‏ زند؛ و لذا آن را از طلا درست مى ‏کنند و در اطاق موزه نگاه مى‏ دارند.