یکشنبه ۰۲ آبان ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ طمع


طمع

یکى از رفقا، از یکى از آشنایان خود نقل کرد که:

من در طهران، از پس کوچه مى‏رفتم، دیدم مردى به جلوى من آمد، راه بازار را از من پرسید. نشانش دادم. در این اثنا، شخصى رسید و از وى پرسید: در بازار چه کار دارى؟ گفت: من روسى هستم.[1] چند روز است در اینجا محبوس بودم. امروز کفیل داده، دو ساعت مرخّصى گرفته ‏ام که مختصر خرجى براى اهل و عیالم برسانم؛ چون آن بدبخت ها، بى‏کفیل و بى‏خرج مانده‏اند. گفت: مگر اهل و عیالت در طرف بازارند؟ گفت: نه، مى‏خواهم یک چیزى دارم، آن را در بازار فروخته، وجه آن را به آن ها برسانم. گفت: چیست آن؟ گفت: این ساعت است.

من دیدم یک ساعت طلا مال روس، اقلّاً شصت تومان، قیمتش است. گفتم: چند مى‏ دهى؟ گفت: پول این مملکت را نمى‏دانم. او بیست تومان شمرد. گفت: نه. به این نمى‏دهم. بالأخره بنا شد پنج تومان دیگر هم بدهد. گفت: ولى حاضر ندارم، بیا برویم به منزل. گفت: نه، منزل نمى‏روم. گفت: پس تو همین جا بایست تا من برگردم،
پنج دقیقه بیشتر نمى‏کشد. زیرگوشى به من هم گفت: حالى‏اش مکن، دو تومان هم به تو مى‏ دهم.

او رفت؛ این رو کرد به من و گفت: من این را متقلّب خیال مى‏کنم؛ شما اگر پول دارید آن اندازه پول که او بنا است بدهد، تو بده، ساعت را به تو بدهم. منتظر او نمى‏توانم باشم. من بدون معطّلى، بیست و پنج تومان به او داده، ساعت را گرفته، راه افتادم که مبادا آن مرد بیاید، یخه مرا بگیرد. آن روز تا غروب نگران بودم که مبادا آن مرد مرا پیدا کرده، اسباب زحمت براى من فراهم کند. فردا، ساعت را به خبره نشان دادم، گفتند: برنج است و یک تومان، دوازده قران، قیمتش است. فهمیدم که آن دو نفر قرار داشته‏اند که بدین وسیله طمع‏کارى را تطمیع کرده، دامى برایش درست کند. من آن طمع‏کار بودم که به دامشان افتادم.

بلى، دلّالِ این معامله‏ها، طمع است که این‏گونه سودا را مى‏گذارند. حضرت امیر (علیه‏السلام) مى‏فرماید: «طمع، ضامنى است [که] وفا ندارد».[2]

مى‏گویند: طمع، انسان را از هر در کوچک وارد مى‏کند؛ لکن ضامن بیرون آوردنش نیست و اگر ضامن هم باشد وفا نمى‏ کند.


[1]– بی شباهت هم نبود به روسی.

[2]– محمّد باقر مجلسی، بحارالأنوار، ج 75، ص14.