سه شنبه ۲۸ دی ۱۴۰۰


توحيد آخوند خراسانی قدس سره


توحيد آخوند خراسانی قدس سره

حاج محمود آقا كفائى ـ كه شايد بزرگترين نوه مرحوم آخوند بود ـ از آشيخ احمد دشتى نقل كرد:

شبى در منزل مرحوم آخوند بوديم. خادم با يكى از مريدان مرحوم آخوند وارد آن جلسه شد و آن مريد پول هنگفتى تقديم مرحوم آخوند كرد و رفت.

آن خادم مطلبى به مرحوم آخوند گفت و مرحوم آخوند به او اشاره كرد كه شما بنويسيد. خادم هم نوشت و به مرحوم آخوند داد. مرحوم آخوند به نوشته نگاه كرد از آن خوشش نيامد. سپس همه آن پول را به خادم داد. وقتى خادم رفت، مدتى سكوت جلسه را فرا گرفت كه قضيه از چه قرار بود؟

آشيخ احمد يا يكى از ديگر از اصحاب مرحوم آخوند سؤال كرد كه آقا، جريان چه بود؟

ايشان فرمود: خادم به من گفت كه مى‏خواهم دو تا از پسرهايم را داماد كنم، ولى وضع مالى من خوب نيست. به او گفتم: ما چقدر تقديم كنيم؟ بنويس كه ببينم. او مبلغى روى كاغذ نوشت، ولى ديدم مبلغ ناچيزى نوشته است، خوشم نيامد. لذا تمام آن پول را به او دادم.

اصحاب با ناراحتى گفتند: آقا! شما همه اين مبلغ را يكجا به او داديد؟ مرحوم آخوند فرمود: مهيا كردن وسايل ازدواج براى دو پسر، همين مقدار خرج دارد. مدتى اصحاب با مرحوم آخوند يك و دو كردند. يكى از افراد جلسه گفت: اگر شما طلبه‏ ها را در نظر نمى‏ گيريد، لااقل خودتان را در نظر بگيريد. شما تازه خانه‏تان را فروختيد. (اين قضيه بعد از شكست مشروطه و افول مرحوم آخوند واقع شده است) مرحوم آخوند شروع كرد به گريه كردن؛ به گونه ‏اى كه چنين گريه‏ اى تا آن وقت سابقه نداشت. اصحاب از كار خود ناراحت شدند كه چرا سبب شدند مرحوم آخوند متذكّر شكست و مشكلاتشان گردد و اين گونه متأثّر شود.

وقتى گريه آخوند پايان يافت، فرمود: شما خيال مى‏ كنيد كه من براى فروختن خانه ناراحت شده ‏ام. ناراحتى من از اين است كه زحمات چندين ساله من هدر رفته است. من حدود بيست سال است كه به شما مى ‏گويم موّحد باشيد، خدا را بشناسيد، بدانيد منشأ امور جاى ديگر است.

من طلبه‏اى بودم، قدرى درس خواندم، ازدواج كردم، بعد هم تدريس كردم و عده‏ اى شاگردِ من و بعد هم چند نفر هم مقلد من شدند. اين حوادث همگى به عنايت خدواند متعال و مصلحت ما همين بود كه رخ داده است. معلوم مى‏ شود حرفهاى من هيچ اثرى در آقايان نگذاشته و جدى تلقى نشده است. من از اين بابت ناراحتم.