پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰

نکاح (سال 80-79)


جلسه 298- حرمت بالمصاهره – 79/12/2

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه 298- حرمت بالمصاهره – 79/12/2

حرمت بنت و ام مزنی بها ـ حکم زنای لاحق بر عقد و قبل از دخول به زوجه و نظر ما در مساله ـ شرح حال محمد بن فضیل صیرفی کوفی در کتب رجال و اثبات وثاقت او ـ حکم زنای سابق بر عقد ـ بررسی دلالی روایات حرمت

خلاصه درس قبل و این جلسه

در جلسه قبل در ادامه بحث از حکم ابطال عقد به توسط زنا به مادر زن و دختر زن به تناسب به بررسی حال محمّد بن الفضیل پرداخته که به عقیده صاحب جامع الرواه مشترک بین بصری (نوه فضیل بن یسار) و کوفی می‏باشد. در این جلسه، توضیحی مبسوط درباره 11 نفر که در جامع الرواه به عنوان قرینه شناسایی بصری ذکر شده، آورده، سپس اصل مبنای مشترک بودن محمّد بن الفضیل و اطلاق آن را بر نوه فضیل بن یسار انکار کرده و مراد از آن را محمّد به فضیل کوفی صیرفی خواهیم دانست. و با استناد به قرائنی چند، وثاقت وی را اثبات می‏کنیم، سپس بحث حرمت ابدی یافتن مادر و دختر مزنی بها را آغاز کرده چند روایت در این زمینه مطرح و توضیحاتی درباره آن خواهیم داد.

ادامه بررسی حال محمّد بن الفضیل[1]

اشاره به کلام صاحب جامع الرواه (یادآوری)

گفتیم که مرحوم اردبیلی در جامع الرواه، پس از این که عنوان محمّد بن الفضیل را مشترک بین محمّد بن القاسم بن الفضیل بن یسار بصری (که در نام وی اختصار رخ داده) و محمّد بن الفضیل ازدی صیرفی کوفی دانسته، در صدد ذکر قرائنی بر آمده که این عنوان مشترک را از حالت اشتراک در آورد، چون بصری توثیق و کوفی تضعیف شده است، مرحوم اردبیلی، نام راویان بسیاری را به عنوان قرینه برای اراده بصری از عنوان محمّد بن فضیل ذکر کرده، و راویان اندکی را قرینه برای اراده کوفی و نیز چند راوی را راوی مشترک قرار داده است و بدین طریق اکثر روایات محمّد بن الفضیل را مربوط به محمّد بن الفضیل بن یسار ثقه دانسته و آنها را تصحیح کرده است.

ما در جلسه قبل نام 11 نفر را ذکر کردیم که ایشان به عنوان قرینه برای اراده بصری ذکر کرده بود که قرینه بودن آنها نیاز به توضیح داشت، در ادامه بحث، توضیح لازم در این زمینه خواهد آمد.

یازده نفر از راویان مختص به بصری و علت اختصاص آنها به وی

اساس استدلال در اکثر این موارد روایت حسین بن سعید می‏باشد، ایشان حسین بن سعید را از راویان مختص بصری دانسته، سپس از این راه، سایر راویان مختص را شناسایی کرده است، در اثبات اختصاص روایت حسین بن سعید به بصری این گونه استدلال شده که حسین بن سعید روایاتی از محمّد بن القاسم بن الفضیل بن یسار بصری دارد، ولی هیچ روایتی از وی از محمّد بن الفضیل کوفی دیده نشده است، پس مراد از محمّد بن الفضیل در روایات حسین بن سعید همان محمّد بن الفضیل بصری است، به روایات حسین بن سعید از محمّد بن القاسم بن الفضیل توجه فرمایید:

ـ احمد بن محمّد عن الحسین ]هو الحسین بن سعید و راویه ابن عیسی ظاهراً [عن محمّد بن القاسم بن الفضیل عن ابی الحسن‏علیه السلام قال کتبتُ الیه، (تهذیب الأحکام، ج 4، ص: 334ح 1049). همین روایت در تهذیب الأحکام، ج 4، ص30 ح 74، از سعد بن عبدالله از احمد بن محمّد (مراد ابن عیسی است) از محمّد بن القاسم بن الفضیل البصری قال کتبت الی ابی الحسن الرضاعلیه السلام اسأله» و ظاهراً الحسین (بن سعید) بعد از احمد بن محمّد از این سند افتاده است.

ـ الحسین بن سعید عن محمّد بن القاسم قال سألت اباالحسن‏علیه السلام[2] ، عنه (الحسین بن سعید عن محمّد بن القاسم قال سألت عبداً صالحاً علیه السلام[3]

حال که حسین بن سعید از روات اختصاصی محمّد بن القاسم بن الفضیل قرار گرفت با توجه به روایت کردن سایر روات از محمّد بن فضیل همان روایتی که حسین بن سعید هم آن را از محمّد بن الفضیل نقل کرده، سایر روایات اختصاصی محمّد بن القاسم بن الفضیل یافته می‏شوند.

محمّد بن اسماعیل بن بزیع

ـ الحسین بن سعید و محمّد بن اسماعیل جمیعاً عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی[4]

ـ محمّد بن اسماعیل و الحسین بن سعید جمیعاً عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی[5] و نیز در تهذیب،[6]، و در غیر کتب اربعه،[7] هم این سند دیده می‏شود: محمّد بن اسماعیل بن بزیع و الحسین بن سعید عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی…

محمّد بن عبدالحمید.

ـ محمّد بن عبدالحمید و الحسین بن سعید جمیعاً عن محمّد بن الفضیل قال کتبت الی ابی الحسن‏علیه السلام[8]

محمّد بن احمد بن یحیی.

ـ محمد بن احمد بن یحیی عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح.. در استبصار[9] و بزیاده کثیره فی الذیل فی التهذیب.[10] صدر این روایت در تهذیب،[11] با این سند وارد شده: الحسین بن سعید عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح…[12] محمّد بن عبدالله بن زراره

ـ الحسین بن سعید عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی[13][14] این روایت با افزوده دو سؤال و جواب در ذیل آن در تهذیب،[15] به نقل از محمّد بن عبدالله (بن زراره) با این سند آمده است: عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی… تا اینجا چهار راوی از روات اختصاصی محمّد بن القاسم بن الفضیل با قرینه روایت حسین بن سعید شناسایی شد که یکی از آنها محمّد بن اسماعیل (بن بزیع) می‏باشد، محمّد بن اسماعیل خود قرینه شناسایی چهار نفر دیگر می‏باشد که ذیلاً به اسناد آنها اشاره می‏کنیم:

حسن بن علی بن فضال

در فهرست شیخ طوسی،[16] در طریق به ابی الصباح چنین سندی دیده می‏شود: محمّد بن اسماعیل بن بزیع و الحسن بن علی بن فضال عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح.

موسی بن القاسم

ـ محمد بن اسماعیل عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی[17] ـ این روایت بعینه در تهذیب،[18] با این سند نقل شده است: موسی بن القاسم عن محمّد بن الفضیل و صفوان و غیره عن ابی الصباح الکنانی.

ایوب بن نوح

ـ محمد بن اسماعیل عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی[19]، همین خبر در تهذیب،[20] با این سند نقل شده است:

ـ ایوب بن نوح عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح…

یونس (بن عبدالرحمان)

ـ محمد بن یحیی عن احمد بن محمّد عن محمّد بن اسماعیل و علی بن ابراهیم عن محمّد بن عیسی عن یونس جمیعاً عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی.[21]

در این سند تحویل رخ داده و راوی از محمّد بن الفضیل دو نفرند: محمّد بن اسماعیل (بن بزیع) و یونس (بن عبدالرحمن)، پس محمّد بن اسماعیل قرینه می‏شود که یونس هم از روات اختصاصی بصری است.

این روایت در تهذیب،[22] هم با این سند وارد شده: عن محمّد بن اسماعیل عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی.

یونس بن عبدالرحمن هم خود یک راوی اختصاصی دیگر را معرفی می‏کند:

الحسن بن محبوب

ـ یونس بن عبدالرحمن عن محمّد بن الفضیل عن الحارث بن المغیره.[23]

ـ الحسن بن محبوب عن محمّد بن الفضیل عن الحارث بن المغیره.[24] این روایت دوم با روایت اول مغایر است ولی از روایت نخست در می‏یابیم که الحارث بن المغیره مروی عنه اختصاصی محمّد بن الفضیل بصری است و همین امر سبب می‏گردد که سند دوم که در آن محمّد بن الفضیل از الحارث بن المغیره نقل می‏کند قرینه بر این گردد که حسن بن محبوب راوی اختصاصی محمّد بن الفضیل بصری می‏باشد.

حسن بن محبوب خود راوی دیگری را به فهرست روات اختصاصی بصری می‏افزاید که عبارت است از:

صفوان بن یحیی

ـ صفوان بن یحیی عن محمّد بن الفضیل عن ابی الحسن‏علیه السلام.[25] همین روایت در کافی،[26] و در تهذیب،[27] با این سند آمده است: عن ابن محبوب عن محمّد بن الفضیل قال سألت ابا الحسن الرضاعلیه السلام.

بدین طریق نام 10 راوی از مختصات محمّد بن القاسم بن الفضیل بصری شناسایی شد که بی واسطه یا با واسطه از راه روایت حسین بن سعید به آنها دست یافتیم، نمودار زیر[28] این امر را بهتر نشان می‏دهد.

با توجه به مروی عنه حارث بن مغیره

حسین بن سعید

محمد بن اسماعیل محمد بن عبدالحمید محمد بن احمد بن یحیی محمد بن عبدالله

حسن بن علی بن فضال موسی بن القاسم یونس ایوب بن نوح

حسن بن محبوب

صفوان بن یحیی

تنها یک راوی از 11 راوی مورد بحث باقی می‏ماند که جعفر بن مثنی خطیب می‏باشد، وی از راه راوی دیگر غیر از حسین بن سعید شناسایی شده است، راه شناسایی این راوی ابن ابی نجران می‏باشد.

نخست به سند زیر توجه فرمایید:

ـ ابن ابی نجران عن محمّد بن القاسم عن علی بن المغیره.[29]

این سند نشان می‏دهد که ابن ابی نجران از روات اختصاصی محمّد بن القاسم (بن فضیل بن یسار) است. حال به سراغ سه سند زیر می‏رویم که هر سه مربوط به مناظره ابو یوسف با امام کاظم‏علیه السلام درباره حرمت استظلال است که با اختلاف الفاظ نقل شده است:

ـ ابن ابی نجران عن محمّد بن الفضیل قال کنّانی دهلیز یحیی بن خالد بمکه و کان هناک ابوالحسن موسی‏علیه السلام و ابو یوسف.[30]

ـ ابن ابی نجران عن محمّد بن الفضیل قال قال ابوالحسن موسی‏علیه السلام لابی یوسف القاضی.[31] این روایت قطعه‏ای از روایت بالا می‏باشد.

ـ جعفر بن المثنی الخطیب عن محمّد بن الفضیل و بشر بن اسماعیل قال[32] قال لی محمّد الا اسرک یا ابن مثنی قال دخل، هذا الفاسق آنفا فجلس قباله ابی الحسن‏علیه السلام فقال یا ابا یوسف ان الدین لیس بقیاس».[33]

آنچه تا کنون ذکر کردیم توضیح کامل کلام صاحب جامع الرواه است[34]، اما آیا این سخنان صحیح است یا خیر؟

بررسی کلام جامع الرواه[35]

سخنان مرحوم اردبیلی، همگی بر این پایه استوار است که ما اطلاق محمّد بن الفضیل را بر محمّد بن القاسم بن الفضیل بپذیریم. برخی همچون صاحب قاموس الرجال[36] امکان اطلاق این عنوان و تطبیق قاعده اختصار در نسب را در این مورد انکار کرده‏اند که ما در جلسه قبل درباره آن سخن گفته و اصل امکان اطلاق این عنوان را بر محمّد بن القاسم بن الفضیل پذیرفتیم، ولی آیا بالفعل هم موردی داریم که چنین اطلاقی صورت گرفته باشد.

موردی که برای چنین اطلاقی می‏توان ذکر کرد روایت ذیل است: «عن علی بن اسباط قال قلت لعلی بن موسی‏علیه السلام ان ابن الفضیل بن یسار روی عنک و اخبرنا عنک بالرجوع الی المعرس و لم نکن عرسنا».[37]

به همین روایت در کافی،[38] اشاره شده است: «عن علی بن اسباط عن محمّد بن القاسم بن الفضیل قال قلت لابی الحسن‏علیه السلام جعلت فداک ان جما لنا مربنا و لم ینزل المعرس فقال لا بدان ترجعوا الیه…»، و نیز همین روایت را علی بن مهزیار از محمّد بن القاسم بن الفضیل نقل کرده است.[39]

در نقلی از قرب الاسناد[40] هم آمده:« قلت: ان الفضیل بن یسار اخبرنا انک امرته بالرجوع الی المعرس و لم نکن نحن عرسنا». البته در نسخه چاپی،[41] کلمه «ابی» قبل از الفضیل افتاده است. به هر حال با مقایسه این اسناد در می‏یابیم که مراد از ابن الفضیل بن یسار، نوه الفضیل یعنی همان محمّد بن القاسم بن الفضیل بن یسار می‏باشد، پس اختصار به نسب در این مورد بالفعل هم دیده شده است.

با این حال صحت این مورد محل تأمل است، چون در کافی،[42] می‏خوانیم: «عن ابن فضال قال قال علی بن اسباط لابی الحسن‏علیه السلام و نحن نسمع انا لم نکن عرسنا فاخبرنا ابن القاسم بن الفضیل انّه لم یکن عرس و انه سالک فامرته بالعود الی المعرس…»

البته ممکن است هر دو تعبیر «ابن الفضیل بن یسار» و «ابن القاسم بن الفضل» در اینجا صحیح باشد، به خاطر اینکه، هر چند علی بن اسباط تنها یکی از این دو تعبیر را بکار برده، ولی نسبت تعبیر دیگر، هم به وی از باب نقل به مضمون صحیح است، ولی با این حال با توجه به این اختلاف نمی‏توان مطمئن شد که این اختلاف، از غلط نسخه ناشی نشده باشد.

به هر حال اگر اختصار در نسبت در این عنوان رخ داده باشد تنها در این مورد است (که آن هم محل تامل است)، و البته آن هم با تعبیر ابن الفضیل بن یسار است نه با تعبیر محمّد بن الفضیل که مورد بحث ما است.

مورد دیگری را که ممکن است توهم شود که در آن به محمّد بن القاسم عنوان محمّد بن الفضیل اطلاق شده این سند توحید[43] چنین است:

محمد بن جمهور العمی عن محمّد بن الفضیل بن یسار عن عبدالله بن سنان…

از سوی دیگر در روایات چندی در کافی این سند دیده می‏شود: بعض اصحابنا عن ابن جمهور عن محمّد بن القاسم عن (عبدالله) ابن ابی یعفور عن ابی عبدالله‏علیه السلام[44].

ولی با توجه به این که مراد از ابن جمهور در این اسناد با عنایت به طبقه روات، حسن بن محمّد بن جمهور است (نه پدر وی محمّد بن جمهور) این اسناد نمی‏تواند قرینه تعیین مراد از محمّد بن الفضیل بن یسار در سند توحید باشد، به هر حال صرف نظر از این اسناد، مراد از محمّد بن الفضیل بن یسار در سند توحید چه کسی است؟ آیا همین محمّد بن القاسم بن الفضیل بن یسار است یا وی عمویی به نام محمّد (غیر از العلاء بن الفضیل) داشته است یا در سند تصحیفی رخ نموده است[45]؟ پاسخ روشنی در دست نداریم، بنابراین، اختصار در نسب محمّد بن القاسم بن الفضیل بن یسار اگر خارجاً وقوع یافته باشد تنها در همین موارد معدود و نادر است و این مقدار سبب نمی‏گردد که عنوان محمّد بن الفضیل حالت اشتراک یابد و مانع از انصراف این عنوان به محمّد بن الفضیل ازدی صیرفی کوفی (که خود یک راوی مشهور دارای کتاب است) گردد.

به تعبیر دیگر اگر محمّد بن الفضیل مشترک باشد و مراد از آن بتواند همان محمّد بن القاسم بن الفضیل باشد، علی القاعده می‏بایست ما موارد چندی را می‏یافتیم که در یک مصدر روایت به نقل از محمّد بن الفضیل و در نقل دیگر به نقل از محمّد بن القاسم بن الفضیل نقل شده بود، در حالی که مطلب چنین نیست. تمام روایاتی که در یک مصدر به عنوان محمّد بن الفضیل آمده در سایر مصادر به همین عنوان وارد شده و روایاتی که در یک جا به عنوان محمّد بن القاسم بن الفضیل نقل شده در سایر جاها هم به همین شکل وارد شده است، پس ما شاهدی بر اصل تلخیص در نسب محمّد بن القاسم بن الفضیل به گونه‏ای که عنوان محمّد بن الفضیل را عنوان مشترک سازد نیافتیم.

توضیح بیشتر از تنظیم کننده

استاد مدظله چون در اصل اشتراک عنوان محمّد بن الفضیل اشکال کردند، نیازی به بحث تفصیلی درباره قرائن تمییز مشترکات که صاحب جامع الرواه آورده ندیدند، ما در اینجا به اجمال اشاره می‏کنیم که اصل استدلال بر تمییز مشترکات باید به صورتی فنی تقریب شود، بدین طریق که مثلاً در مورد روایت حسین بن سعید از محمّد بن الفضیل می‏گوییم که بعد از فرض اشتراک محمّد بن الفضیل بین بصری و کوفی، با عنایت به ثبوت روایت حسین بن سعید از بصری و عدم ثبوت روایت وی از کوفی چنین می‏گویم که اگر واقعاً حسین بن سعید هم از محمّد بن الفضیل کوفی و هم از محمّد بن الفضیل بصری نقل کرده باشد نباید عنوان محمّد بن الفضیل را به صورت مطلق و بدون ذکر قید ذکر کند، پس ذکر مطلق محمّد بن الفضیل در روایات حسین بن سعید نشان می‏دهد که وی تنها از یک نفر بدین نام نقل کرده که قهراً همان محمّد بن القاسم بن یسار خواهد بود.

شبیه این استدلال در مورد روایات ابن مسکان از ابی بصیر صورت گرفته که با عنایت به کثرت روایت ابن مسکان از ابی بصیر مرادی یا لیث بن البختری، مراد از ابو بصیر را در روایات ابن مسکان ابو بصیر مرادی دانسته‏اند.

مرحوم سید مهدی خوانساری در رساله رجالی[46] خود درباره ابی بصیر در این استدلال چنین مناقشه کرده است که از اطلاق ابی بصیر در روایات ابن مسکان نمی‏توان فهمید که وی از ابی بصیر اسدی روایت نکرده، بلکه شاید هم از ابی بصیر اسدی و هم از ابی بصیر مرادی روایت کرده باشد، ولی چون مطلق این عنوان به ابو بصیر مرادی که غیر مشهور بوده روایت کند قهراً عنوان را با قید مرادی آورده یا با ذکر اسم لیث، راوی را مشخص ساخته است، ایشان سپس خود قراینی بر اثبات این که مراد از ابو بصیر مطلق حتی در روایات ابن مسکان ابو بصیر اسدی است در مورد محمّد بن الفضیل هم شبیه همین اشکال را می‏توان مطرح ساخت که بر فرض این عنوان مشترک باشد شاید این عنوان منصرف به محمّد بن الفضیل کوفی باشد بنابراین، حسین بن سعید هم از محمّد بن القاسم بن الفضیل روایت کرده باشد و هم از محمّد بن الفضیل صیرفی کوفی، البته به جهت انصراف محمّد بن الفضیل به صیرفی کوفی، این عنوان را به گونه مطلق یاد کرده ولی اگر از محمّد بن القاسم بن الفضیل روایتی نقل کرده نام راوی را به طور کامل آورده تا اشکالی پیش نیاید پس اصل قاعده تمییز اشتراکی ایشان در این گونه موارد با اشکال همراه است. صرف نظر از این اشکال، در بسیاری از موارد این نکته باید مد نظر باشد که منشأ اطلاق یک عنوان حتماً انحصار روایت راوی از یک فرد خاص یا انصراف عنوان مشترک به فرد مشخص نیست، بلکه چه بسا روایت راوی از یک فرد خاص یا انصراف عنوان مشترک به فرد مشخص نیست، بلکه چه بسا منشأ اطلاق و عدم ذکر قید، اعتماد به اسناد سابق است که در آن نام راوی به طور کامل درج شده است.

بحث تفصیلی در این زمینه از حوصله این نوشتار خارج است.

حال که مراد از عنوان محمّد بن الفضیل، محمّد بن الفضیل صیرفی کوفی است آیا این شخص ثقه است یا خیر؟ این بحثی است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

بررسی حال محمّد بن الفضیل صیرفی کوفی

درباره تضعیف محمّد بن الفضیل صیرفی دو عبارت در کتب رجال دیده می‏شود:

عبارت نخست: عبارت شیخ طوسی[47] در باب اصحاب الرضاعلیه السلام: «محمد بن الفضیل،أزدی، صیرفی، یرمى بالغلو». ولی این عبارت دلیل ضعف وی نمی‏باشد. زیرا علاوه بر این که شیخ خود نسبت غلو را باور نداشته، بلکه تنها رمی به غلو را نقل کرده، نسبت دادن یک راوی به غلو اعتباری ندارد، چون غلو به معنای از حد گذراندن می‏باشد، یعنی در باب ائمه به مقامات بیش از اندازه قائل شدن، این مفهوم وابسته به مقاماتی است که ما برای ائمه قائل هستیم که خود امری است اجتهادی که در آن اختلاف دیدگاهها فراوان است.

شهادت در امور استنباطی که مورد اختلاف نظر شدید است، حجیت ندارد، بلکه تنها در امور حسی یا قریب به حس که اختلاف انظار در آن اندک است اعتبار دارد، پس شهادت به غلو از سوی هر کس باشد تنها نظر و دیدگاه او را مشخص می‏سازد و اعتبار تعبدی برای شخص دیگر ندارد.

عبارت دوم: عبارت «ضعیف» می‏باشد که در ترجمه وی در باب اصحاب الکاظم‏علیه السلام از رجال شیخ[48] به کار رفته است.

ولی در مقابل آن اماراتی وجود دارد که وثاقت وی را ثابت می‏کند.

اولاً: نجاشی هیچ اشاره به ضعف وی نکرده، بلکه تنها عبارت «هذه النسخه یرویها جماعه» را درباره کتاب وی بکار برده است،[49] روایت بسیار کتاب وی توسط جماعتی از راویان به عقیده ما دلیل وثاقت وی می‏باشد.

ثانیاً: بسیاری از اجلاء که برخی از آنها از اصحاب اجماع هستند همچون حسن بن محبوب و حسن بن علی بن فضال از وی بسیار روایت کرده‏اند.

ثالثاً: احمد بن محمّد بن ابی نصر بزنطی و صفوان بن یحیی از وی روایت کرده‏اند، این دو از کسانی هستند که «لا یروون و لا یرسلون الا عن ثقه» و مشایخ آنها به عقیده ما امامی ضابط و صدوق می‏باشد.

رابعاً: روایات وی در کافی که مؤلف در صدد جمع‏آوری «الاثار الصحیحه عن الصادقین‏علیه السلام…»[50] بوده و نیز در فقیه که تنها روایاتی را آورده که به گفته مولف «… بل قصدت الی ایراد ما افتی به و احکم بصحته و اعتقد فیه انه حجه فیما بینی و بین ربی تقدس ذکره…»[51] بسیار زیاد وارد شده است[52] که هر یک از این دو در اثبات وثاقت این راوی کفایت می‏کند. خصوصاً با عنایت به این که صدوق و کلینی هر دو از علماء رجال هم بوده و از حالات راویان آگاه بوده‏اند.

خامساً: به گفته مجلسی اول[53] با مقایسه روایات وی با روایات معتبر و موثق بر می‏آید که وی راوی ثقه بوده است. با روش متن‏شناسی می‏توان اعتبار یک راوی را شناخت[54].

با عنایت به مجموع آنچه گذشت تردیدی بر جای نمی‏ماند که محمّد بن الفضیل از روات ثقه و مورد اعتماد بوده، و تضعیف وی نیز ناشی از همان رمی به غلو می‏باشد که از درجه اعتبار برخوردار نیست.

نتیجه بحث

روایت ابوالصباح کنانی در مسأله مورد بحث ما صحیحه می‏باشد.

خلاصه بحث تا اینجا

محصل کلام ما تا این جا این شد که در زنای طاری بر تزویج در صورتی که زنا بعد از وطی زوجه، باشد مسلماً موجب حرمت نمی‏شود فقط یک روایت در جعفریات است که از آن استفاده می‏شود حتی بعد از وطی نیز زنا موجب حرمت می‏شود که آن هم چون خلاف اجماع مسلم است و قائلی هم ندارد نمی‏توان به آن عمل نمود مضافا به این که خود جعفریات ذاتاً معتبر نیست چون که معمول روایاتش مورد قبول نیست و مطابق با سنی‏ها است. روایت جعفریات این است: «باسناده عن علی‏علیه السلام قال اذا زنی الرجل باخت امراته لم تحرم علیه امراته فان زنی بام امرته حرمت علیه امراته و امها».[55]

اما در صورتی که زنا قبل از وطی باشد، بنابر نظر ما موجب بطلان عقد و حرمت ابدی او می‏شود. البته تمامی این بحثها مبنی بر این است که ما زنای سابق بر تزویج را موجب حرمت بدانیم و الا اگر آن را موجب حرمت ندانیم بطریق اولی در زنای طاری بر تزویج موجب حرمت نمی‏شود و به عبارت دیگر اگر زنا دافع جواز تزویج نباشد بطریق اولی رافع آن نیست.

بررسی حکم زنای سابق بر تزویج

ذکر روایات داله بر حرمت

آنچه اینک مورد بحث است این است که کسی با زنی زنا می‏کند آنگاه می‏خواهد مادر یا خواهر او را بگیرد، یا پدر با زنی زنا می‏کند آنگاه پسر می‏خواهد با همان زن ازدواج نماید یا پسر با زنی زنا می‏کند و پدر می‏خواهد او را بگیرد، آیا زنای سابق موجب حرام ابد شدن این زن می‏شود که در نتیجه ازدواج با او باطل باشد یا نمی‏شود؟ این مسأله از قدیم محل خلاف بوده است و طرفین قائلین زیادی نیز دارند و از نظر جمع بین روایات نیز بحث مشکلی دارد. حال ما روایات مسأله را ذکر می‏کنیم، ابتدا روایت داله بر حرمت را ذکر می‏نماییم:

1 و 2: روایت عمار و ابن الصباح الکنانی، که در این دو روایت زنای بعد از تزویج را موجب بطلان عقد و حرمت ابد دانسته است پس به طریق اولی زنای قبل از تزویج موجب حرمت ابد می‏شود. مضافاً به این که در روایت ابی الصباح الکنانی تصریح شده است که اگر زنا قبل از تزویج باشد. ازدواج، با دختر مزنی بها جایز نیست.[56]

3ـ روایت محمد بن مسلم: «عن احدهماعلیه السلام انه سئل عن رجل یفجر بامراه ایتزوج ابنتها قال لا و لکن ان کانت عنده امراه ثم فجر بابنتها (بامها) او اختها لم تحرم التی عنده»[57] همین روایت در کتاب حسین بن سعید (که به نام نوادر احمد بن محمّد بن عیسی چاپ شده)[58] از صفوان بن یحیی نیز نقل شده است.

4ـ صحیحه محمّد بن مسلم عن احدهماعلیه السلام: «قال سالته عن رجل فجر بامرأه ایتزوج امها عن الرضاعه او ابنتها؟ قال لا»[59] این روایت به طریق دیگر عن محمّد بن مسلم عن ابی جعفرعلیه السلام نقل شده است.[60] و احتمال قوی این است که این دو روایت واحد باشند، و تنها در طریق اول معصوم مشخص نیست ولی در طریق دوم معصوم ذکر شده است.

5ـ روایت یزید الکنانی: «قال ان رجلاً من اصحابنا تزوّج امراه فقال لی احب ان تسال ابا عبدالله‏علیه السلام و تقول له ان رجلاً من اصحابنا تزوج امراه قد زعم انّه کان یلاعب امها و یقبلها من غیر ان یکون افضی الیها قال فسألت ابا عبدالله‏علیه السلام فقال لی کذب مره فلیفارقها قال فرجعت من سفری فاخبرت الرجل بما قال ابو عبدالله‏علیه السلام فو الله ما رفع ذلک عن نفسه و خلی سبیلها»[61].

فقه الحدیث: کلمه زعم در این روایت به معنای قال است، این معنا برای زعم بسیار شایع است[62]، مثلاً در کتب فقهی نظیر این عبارت بکار رفته: زعمت الحنفیه یعنی قال الحنفیه، در روایات هم زعم به معنای «قال» بسیار استعمال شده است، مثلاً در کافی،[63] این عبارت دیده می‏شود: «… عن ابن بکیر قال سأل زراره ابا عبدالله‏علیه السلام عن الصلاه فی الثعالب… فاخرج کتاباً زعم انّه املاء رسول الله».

برخی گمان کرده‏اند که این روایت زمانی از زراره بوده که هنوز آن چنان ایمان وی راسخ نشده است، ولی این توجیه درست نیست، بلکه زعم در این روایت به معنای قال است.[64]

نکته دیگر در این روایت این است که راوی نام شخص سؤال کننده که مسأله تزویج و ملاعبه درباره او بوده به میان نیاورده است، ولی امام‏علیه السلام با توجه به علم باطنی خود از دروغ گفتن این شخص آگاه بوده و از آن خبر داده است، امام‏علیه السلام از علم باطنی معمولاً استفاده نمی‏کرده‏اند، ولی گاه برای اثبات امامت یا به جهات مصالح دیگر از این علم بهره می‏جسته‏اند، بنابراین مجرد تکذیب امام‏علیه السلام نسبت به سائل نقطه ضعفی برای این روایت بشمار نمی‏آید.

6ـ صحیحه عیص بن القاسم: «قال سألت ابا عبدالله‏علیه السلام عن رجل باشر امراه و قبل غیر انه لم یفض الیها ثم تزوج ابنتها قال اذا لم یکن افضی الی الام فلا بأس و ان کان افضی الیها فلا یتزوج».[65]

بررسی سایر روایات را به جلسه آتی موکول می‏نماییم

«õو السلامõ»


[1] ـ تذکری مربوط به جلسه قبل: در جلسه قبل تعداد موارد ابو الصباح (کنانی) در آغاز اسناد فقیه از حاشیه 3 ص 10 هنگام تایپ افتاده است، این تعداد 13 مورد می‏باشد.

[2]. تهذیب الأحکام، ج1، ص 371ح1134.

[3]. تهذیب الأحکام، ج2، ص: 73ح269.

[4]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 6، ص: 409ح10.

[5]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج6، ص: 28ح8, ص:1ح6.

[6]. تهذیب الأحکام، ج4، ص: 25ح745.

[7]. بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج‏1، ص: 67 ح1.

[8]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج2، ص: 395ح2.

[9]. الاستبصار فیما اختلف من الأخبار، ج 1ص45ح1743.

[10]. تهذیب الأحکام، ج3، ص: 132ح290.

[11]. تهذیب الأحکام، ج3، ص: 30ح280.

[12] ـ البته به نظر ما بین محمّد بن احمد بن یحیی و محمّد بن الفضیل یک یا دو واسطه افتاده است، و بنابراین نباید محمّد بن احمد بن یحیی را در این بحث بشمار آورد (استاد مدظله).

[13]. تهذیب الأحکام، ج8، ص:194ح680.

[14] ـ (توضیح بیشتر) البته این روایت حسین بن سعید در جامع الرواه ذکر نشده و تنها به نقل روایت در فقیه 4: 325/5698 اشاره شده است (دو سؤال و جواب ذیل خبر در فقیه وارد شده) لذا علت راوی اختصاصی بودن محمّد بن عبدالله نسبت به محمّد بن القاسم بن الفضیل از عبارت جامع الرواه بدست نمی‏آید البته ممکن است آن را به نقل روایت در فقیه مستند دانست که به عقیده صاحب جامع الرواه قرینه اراده محمّد بن القاسم از محمّد بن الفضیل است، ولی چنانچه استاد مدظله اشاره کرده‏اند این امر بر خلاف ظاهر عبارت جامع الرواه است، زیرا بحث اسناد فقیه در کنار نقل روایت آنها ذکر شده است. لذا بنظر می‏رسد که در عبارت جامع الرواه چاپی سقط رخ داده و در جلد 2, 182, ستون دوم، آخر سطر اول پس از «روی هذا الخبر بعینه» عبارتی نظیر «الحسین بن سعید عن محمّد بن الفضیل عن ابی الصباح الکنانی فی باب اللعان فی (یب)، و روی بعینه هذا الخبر بعینه» افتاده است. تکرار «هذا الخبر بعینه» می‏تواند منشأ چنین سقطی باشد.

.[15] تهذیب الأحکام، ج9، ص:340 ح1224.

[16]. الفهرست (للشیخ الطوسی)، ص: 185 رقم 816.

[17]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج4ص 389ح2.

[18]. تهذیب الأحکام، ج5، ص: 355ح1232.

[19]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج6، ص: 99ح4.

[20]. تهذیب الأحکام، ج8، ص:122ح420.

[21]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج7، ص:111ح2.

[22]. تهذیب الأحکام، ج9، ص: 307ح1097.

[23]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج3،ص: 339ح4.

[24]. تهذیب الأحکام، ج7، ص: 262ح1132.

[25]. من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص: 51 ح 3309.

[26]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج7، ص:391.

[27]. تهذیب الأحکام، ج6،ص: 264ح 705.

[28] ـ این نمودار از ناحیه تنظیم کننده درس افزوده شده است.

[29]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج8ص: 107ح83 . و تفسیر القمی، ج‏2، ص: 78(سوره حج). و الخصال، ج‏2، ص: 546 ح 25.

[30]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج4ص:352ح15.

[31]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج5، ص: 387ح4.

[32] ـ (توضیح بیشتر) مرجع ضمیر «قال» نخست جعفر بن المثنی خطیب، و مراد از محمّد همان محمّد بن الفضیل است، و افزوده شدن بشر بن اسماعیل به سند از این جهت است که این روایت از دو طریق نقل شده، نقل به لفظ آن از طریق محمّد بن الفضیل، و نقل به مضمون آن از طریق بشر بن اسماعیل، در اکثر نسخ کافی پس از محمّد، عبارت «بن اسماعیل» افزوده شده که ناصحیح است و در نقل تهذیب 1061/3095:5 ذکر نشده است (توضیح استاد مدظله درباره سند).

.[33] الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏4، ص: 350 ح 1.

[34] آدرس یافت نشد

[35] ـ در این قسمت استاد مدظله به اختصار به نا تمامی مبنای صاحب جامع الرواه اشاره کرده‏اند و ما با استفاده از چکیده بحث استاد در کتاب الحج، توضیحاتی بر این بحث افزودیم.

[36] آدرس یافت نشد

[37]. تهذیب الأحکام، ج6، ص: 16ح37.

[38]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج4، ص: 565 ح3.

[39]. من لا یحضره الفقیه، ج2، ص560 ح3146.

[40]. قرب الإسناد (ط – الحدیثه)، النص، ص: 391 ح 1369.

[41]. چاپ سابق، ص 173.

[42]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج4، ص: 566 ح4.

[43]. التوحید (للصدوق)، ص: 68 ح 22.

[44] ـ کافی 3: 14/1, 6327/, 6: 248/6, 249/5 (در مطبوعه ابن جمهور به احمد بن جمهور تحریف شده است)، 502/34, 508/5.

[45] ـ (توضیح بیشتر) در سند شواهد التنزیل 2: 454/112 به نقل از تفسیر فرات (577/742، و به نقل از فرات در بحار: 24/107/16، ولی این در دو کتاب سند حدیث تا محمّد بن الفضیل بن یسار حذف شده است) به اسناد خود از محمّد بن حاتم از محمّد بن الفضیل بن یسار قال سالت ابالحسن‏علیه السلام دیده می‏شود در این سند نیز عنوان فوق مردد بوده و احتمالات مختلفی درباره آن وجود دارد.

[46] آدرس یافت نشد

[47]. رجال الشیخ الطوسی – الأبواب، ص: 365.

[48]. رجال الشیخ الطوسی – الأبواب، ص: 343.

[49]. رجال النجاشی – فهرست أسماء مصنفی الشیعه، ص: 367 رقم 995.

[50]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج‏1، ص:8، مقدمه کتاب.

[51]. من لا یحضره الفقیه، ج1، ص 3، مقدمه کتاب.

[52] ـ (توضیح بیشتر) نام وی 163 بار در کافی و 32 بار در فقیه بکار رفته است.

[53]. روضه المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، ج 14، ص: 447.

[54] ـ دو قرینه اخیر از مباحث استاد مدظله در کتاب الحج برگرفته شده است.

[55]. الجعفریات)الأشعثیات)، ص: 103.

[56] ـ متن این روایت در جلسه قبل ذکر شده است. ر.ک: تهذیب الأحکام، ج 7، ص: 329 ح 1353 و تهذیب الأحکام، ج 7، ص: 328 ح 1351.

[57]. تهذیب الأحکام، ج 7، ص: 329 ح1352.

[58]. النوادر (للأشعری)، ص: 94 ح222.

[59]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 5، ص: 416 ح8.

[60]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 5، ص: 356 ح3.

[61]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 5، ص: 416 ح9.

[62] ـ (توضیح بیشتر) لسان العرب 264:12 آمده: زَعَمَ زَعماً و زُعماً أی قال، و قیل: هو القول یکون حقاً و باطلا… در ادامه درباره این معنا بحث کرده است از جمله از ابن بری نقل می‏کند: الزعم یاتی فی کلام العرب علی اربعه اوجه یکون بمعنی الکفاله و الضمان… و بمعنی قال و بمعنی وعد… و یکون بمعنی الظن و درباره این معانی شواهدی از اشعار عرب می‏آورد.

در مجمع البحرین 78:6 می‏گوید: قوله تعالی: او تسقط السماء کما زعمت علینا (17/92) ای کما اخبرت فالزعم بمعنی القول.

[63]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 3، ص: 397 ح1.

[64] ـ (توضیح بیشتر) این روایت در تهذیب 2: 209/818 هم از کلینی نقل شده است، آقای غفاری در حاشیه چاپ خود (ص 222) درباره کلمه «زعم» نگاشته‏اند: ای زعم زراره و لا یخفی ما فیه من الحزازه

این تفسیر برای روایت ناشی از عدم توجه به معنای زَعَمَ می‏باشد

از استعمالات «زعم» به معنای قال در جایی است که زعم با حرف جرّ لام بکار رود همچون: زعم لی ابن ابی سعد (بلاغات النساء: 17)، زعم لی زید الشحام (رجال کشی: 210/372)، زعم لنا محمّد بن ابی حمزه الثمالی (تهذیب 2: 121/229)

از دیگر مواردی که زعم به معنای قال به کار رفته این جمله است که در رجال کشی: 375/705 درباره طبقه دوم اصحاب اجماع آمده: زعم ابو اسحاق الفقیه یعنی ثعلبه بن میمون ان افقه هؤلاء جمیل بن دراج و نیز در کافی 7: 53/8 وصیت امام صادق‏علیه السلام را به نقل از امام ابی الحسن موسی‏علیه السلام نقل کرده و در ذیل آن آمده: و زعم ابوالحسن ان اباه قدم اسماعیل فی صدقته علی العباس و هو اصغر منه.

یک مورد جالب توجه در این زمینه روایت کافی 2: 342/20 است:… عن عبدالاعلی مولی آل سام قال حدثنی ابو عبدالله‏علیه السلام بحدیث فقلت له: الیس زعمت لی الساعه کذا و کذا، فقال لا فعظم ذلک علی فقلتُ بلی و الله زعمت، فقال لا و الله ما زعمته قال: فعظم علی فقلت جعلت فداک بلی و الله زعمته قال نعم قد قلته اما علمت ان کل زعم فی القرآن کذب. از این روایت استفاده می‏شود که استعمال زعم به معنای قال چنان شایع بوده که راوی در بکار بردن این کلمه درباره امام‏علیه السلام اصلاً احساس ناخوشنودی نمی‏کرده است، ولی امام‏علیه السلام با توجه به استعمال قرآنی این واژه در معنای کذب از بکار گرفتن آن توسط اصحاب خود خوشنود نبوده است.

[65]. الکافی (ط – الإسلامیه)، ج 5، ص: 415 ح2.