جمعه ۰۲ مهر ۱۴۰۰

نکاح (سال 81-80)


جلسه 361 – بررسی روایات داله بر بطلان عقد صبیّ – 14/ 8/ 80

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه 361 – بررسی روایات داله بر بطلان عقد صبیّ – 14/ 8/ 80

بررسی روایت خطا بودن عمد صبی و روایت رفع القلم و روایت ابوالبختری

خلاصه درس قبل و این جلسه:

بحث در حکم معاملات صبی بود، برای بطلان به حدیث شریف «عمد الصبی و خطأه واحد» و حدیث ابوالبختری استدلال شده است، در قسمت اول، در این جلسه تقریب مرحوم شیخ‏رحمه الله در دلالت حدیث «عمد الصبی و خطأه واحد» بر بطلان معاملات صبی و پس از آن اشکالی را که مرحوم آقای خویی‏رحمه الله به شیخ کرده‏اند نقل کرده، به بررسی کلام هر دو فقیه عظیم الشأن می‏پردازیم.

در قسمت دوم به طرح روایت ابوالبختری که در ذیل آن رفع قلم از صبی بیان شده پرداخته، کلام مرحوم شیخ‏رحمه الله و مرحوم آقای خویی‏رحمه الله در دلالت این روایت بر بطلان معاملات صبی را بررسی می‏کنیم. ان شاء الله تعالی.

بررسی ادلّه بطلان عقد صبی (حدیث «عمد الصبی و خطاءه واحد» و «رفع القلم عن الصبی»):

کلام مرحوم شیخ انصاری در مورد حدیث «عمد الصبی و خطاءه واحد»:

یکی از ادله‏ای که مرحوم شیخ انصاری برای بطلان عقد صبی در کتاب «مکاسب»[1] به آنها تمسک نموده است، روایاتی که می‏گوید «عمد الصبی و خطأه واحد».[2]

ایشان می‏فرمایند،این طایفه از روایات دلالت می‏کند بر اینکه هر عملی که در بالغین بین عمد و سهو آن از جهت حکم شرعی تفاوت وجود دارد، در مورد صبی بین فعل عمدی و فعل سهوی آن تفاوتی وجود ندارد و افعال عمدی صبی نیز همان حکم افعال سهوی و غیر عمدی بالغین را دارد و بنابراین همانطوری که اگر اشخاص بالغ عقد بیع یا نکاح را سهواً انجام دهند اثری بر عقد آنها مترتب نیست و آن عقد محکوم به بطلان است همین طور اگر صبی عقدی را و لو از روی عمد هم انجام دهد اثری بر عقود او مترتب نیست و همه آنها باطل است.

و مرحوم شیخ نکته‏ای را نیز تذکر می‏دهند و آن این است که می‏فرمایند: اگر چه در بعضی از روایات مذکور پس از آن که جمله «عقد الصبی خطأء یا عقد الصبی و خطأه واحد» ذکر شده است در ذیل آنها عبارت «تحمله العاقله» نیز آمده است که با توجه به این ذیل ،آن روایات مخصوص باب جنایات می‏شوند و بنابراین نمی‏توان در آنها به سایر ابواب (مثل عقود) تعدّی کرد، و لیکن چون در بین این دسته از اخبار، روایاتی که در آنها عبارت «تحمله العاقله» وجود ندارد هم هست لذا با تمسک به آن دسته از روایاتی که عبارت ذیل را ندارد، می‏توان در همه افعال صبی از جمله عقود او نیز استدلال بر بطلان نمود.

[برای تأئید این مطلب مرحوم شیخ در ادامه کلام خود، اشاره‏ای به تمسک مرحوم شیخ طوسی در مبسوط و مرحوم ابن ادریس در سرائر به روایات فوق و برای عدم ثبوت کفاره برای صبی در صورت ارتکاب محظورات احرامی که فقط در حال عمد کفاره دارد نموده‏اند.[3] ] و این دو دسته (روایاتی که ذیل دارند و روایاتی که ذیل ندارند) چون مثبتین هستند لذا با یکدیگر تنافی ندارند که از باب حمل مطلق بر مقید، بخواهیم روایاتی که ذیل دارند را حمل بر خصوص باب جنایات نماییم.

اشکال مرحوم آقای خویی‏رحمه الله به کلام مرحوم شیخ:

اشکال اول:[4]

مرحوم آقای خویی‏رحمه الله استدلال به روایات «عمد الصبی خطأء» را برای اثبات بطلان معاملات صبی، تمام نمی‏دانند و این روایات را مخصوص به باب جنایات می‏دانند. ایشان می‏فرمایند؛ استفاده اطلاق از روایات فوق هم به علت عدم وجود مقتضی برای اطلاق و هم به خاطر وجود مانع از انعقاد اطلاق، صحیح نیست.

امّا از جهت عدم تمامیت مقتضی برای اطلاق بیان ایشان این است، می‏فرمایند: دلیل تنزیل که شی‏ء ای را نازل منزله شی‏ء دیگری قرار می‏دهد. تاره احدالوجودین را نازل منزله دیگری قرار می‏دهد یعنی در مقام اثبات احکام وجودی مترتب بر منزّل علیه، برای منزَّل است و این کار را بواسطه اثبات موضوع تعبدی برای آن احکام انجام می‏دهد مثل: «الطواف بالبیت صلاه» که در مقام اثبات خصائص احکام شرعی مترتب بر صلاه برای طواف است و تاره دلیل تنزیل در مقام نفی احکام و آثار از منزَّل است که توسط نفی تعبدی موضوع ذی اثر این کار را انجام می‏دهد مثل اینکه بگوید «عمد الصبی لیس بعمد» یا یک موضوع وجودی را نازل منزله امری عدمی قرار می‏دهد مثلاً می‏گوید «عمد الصبی کلا عمد».

تفاوت میان این دو نحوه از تنزیل این است که در قسم اول غرض از دلیل تنزیل اثبات آثار منزل علیه برای منزّل است. پس منزّل علیه باید خود دارای آثار و احکامی باشد، تا اینکه آن آثار برای منزَّل نیز ثابت شود. بخلاف قسم دوم از تنزیل که در آن لازم نیست که منزل علیه نیز دارای احکام ویژه‏ای باشد بلکه چون تنزیل در ناحیه رفع اثر و حکم از منزَّل است و فرض این است که این غرض با نفی موضوع حاصل می‏شود لذا در واقع تنزیل بلحاظ عدم اثر است و لازم نیست منزَّل علیه اثری داشته باشد.

(عبارت مرحوم آقای خویی در این قسمت این چنین است:

«و السرفی ذلک ان تنزیل شی‏ء منزله عدمه لا یقتضی وجود الأثر للمنزل علیه لکی یکون التنزیل باعتبار ذلک الأثر، بل التنزیل هذا باعتبار عدم الاثر، لاجل ان ما هو عدم النفع یُنزّل منزله العدم، و هذا بخلاف تنزیل احد الأمرین الوجودین منزله صاحبه، فان ذلک لا یتحقق الاّ بلحاظ وجود الأثر للمنزل علیه»[5]

با این مقدمه در ما نحن فیه نیز مرحوم آقای خویی می‏فرمایند؛ ظاهر از ادله‏ای که می‏گوید: «عمد الصبی خطاءٌ یا عمد الصبی و خطأه واحد» این است که افعال عمدی صبی را نازل منزله آثار و مترتب بر افعال خطائی بالغین قرار داده است یعنی ظاهر از این روایات این است که ناظر به اثبات آثار و احکام مترتب بر افعال خطائی بالغین، برای افعال عمدی کودکان است (= قسم اول از تنزیل).

پس باید ملاحظه کرد که در چه جاهایی فعل خطایی بالغین ـ بخصوصه ـ موضوع برای حکم است؟ آنچه که معلوم است این است که اموری مثل عقد بیع یا عقد نکاح اگر به عنوان خطا صورت بگیرند هیچ اثری بر آنها مترتب نیست. پس روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» نمی‏تواند ناظر به این موارد (= مواردی که به عنوان خطا حکمی ثابت نیست) باشد.

بلی در میان افعالی که صورت خطای آنها نیز دارای حکم خاصی است غیر از باب جنایات موارد دیگری نیز وجود دارد مثل اینکه ترک جزیی از نماز خطاءً موجب دو سجده سهو است یا در باب صید در حال احرام، اگر محرم بصورت خطایی و اشتباه نیز مرتکب صید شود باید کفاره مخصوصی بپردازد.

و لیکن با تأمل بیشتر معلوم می‏شود که مراد از «عمد الصبی و خطأه واحد» فقط خطاء در باب جنایات است و موارد دیگری را شامل نمی‏شود زیرا در سایر موارد مثل ارتکاب اسباب سجده سهو و محرمات احرام، سجده سهو و کفاره بر خود شخص خاطی مترتب شده‏اند یعنی اگر شخص بالغی از روی خطاء سلام نماز را بدهد یا مرتکب صید در حال احرام شود وظیفه خودش سجده سهو یا کفاره است اما اگر خطا و اشتباه در این موارد از صبی صادر شود بواسطه حدیث «رفع القلم عن الصبی» این آثار نیز از صبی برداشته می شود و نیازی به روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» برای رفع این آثار نیست.

باقی می‏ماند آثاری که بواسطه فعل خطائی بالغین برای غیر خاطی ثابت می‏شود و این هم منحصر به باب جنایات است که دیه قتل خطایی بعهده عاقله است در این مورد است که حدیث «عمد الصبی و خطأه واحد» می‏گوید اگر صبی قتل عمدی نیز مرتکب شد، در حکم قتل غیر عمد غیر صبی است که دیه آن به عهده عاقله است.

پس با این توضیح معلوم گشت که این دسته از روایات مقتضی اطلاق و شمول نسبت به غیر باب جنایات را ندارند لذا نمی‏توان بر بطلان عقد صبی به آنها استدلال نمود.[6] بله اگر دلیل این بود که «عمد الصبی لیس بعمد یا کلا عمد» در اینجا چون غرض از تنزیل نفی اثر از منزَّل است لذا نیازی به این نبود که منزل علیه نیز دارای اثر باشد و بنابراین روایت مخصوص مواردی که خطا در آن موضوع حکم است نمی‏شد، بلکه بطور مطلق در همه افعال عمدی صبی،حکم بطلان را ثابت می‏کرد.

پاسخ نسبت به اشکال فوق:

اساس اشکال فوق مبنی بر این است که ایشان فرمودند ظاهر روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» اثبات تمامی آثار مترتب بر افعال خطائی بالغین برای افعال عمدی کودکان است و همانطوری که در مقدمه کلامشان فرمودند، در جایی که غرض از تنزیل اثبات آثار برای منزَّل باشد باید منزَّل علیه نیز دارای اثر باشد تا با تعبد به موضوع، آن آثار بر منزَّل نیز بار شود. و در باب عقود. عقد خطائی بالغین موضوع برای اثری نیست تا اینکه آن اثر را برای عقد عمدی صبی نیز ثابت بدانیم. پس منحصراً مورد روایات مخصوص به باب جنایات است.

و لیکن به نظر ما این بیان قابل مناقشه است زیرا، این طور نیست که در باب عقود، عقد خطایی بالغین موضوع برای هیچ اثری نباشد بلکه عقد خطائی بالغین نیز موضوع برای اثری است که همانا عدم انعقاد و عدم صحت است. بله این اثر یک اثر اثباتی و وجودی نیست و لیکن دلیلی نداریم که بگوییم هرگاه شی را نازل منزله شی‏ء دیگری در آثار قرار دادند حتماً آن آثار باید از سنخ آثار وجودی باشد بلکه چون حکم به انعقاد معامله یا عدم انعقاد (صحت و عدم صحت) هر دو مربوط به شارع می‏باشد وقتی شارع فرمود: اگر بالغی خطأً عقدی نمود منعقد نمی‏شود، عدم الانعقاد هم حکمی شرعی است لذا اگر در جایی فرمود افعال عمدی کودکان در حکم افعال خطائی بالغین است. مراد از آن حکم تنها احکام وجودی افعال خطائی نیست بلکه شامل احکام عدمی آن نیز می‏شود.

و بالجمله چون که عدم انعقاد و عدم صحت نیز از امور و احکام مرتبط به شارع‏اند، اگر شارع مقدس فرمود «عمد الصبی و خطأه واحد» می‏توانیم بگوئیم مراد تمامی احکام مترتب بر افعال خطائی است وجودیاً و عدمیاً (و این معنائی خلاف ظاهر از دلیل فوق نیست) عقد عمدی صبی مانند عقد خطائی بالغین است و چون عقد خطائی بالغین منعقد نمی‏شود پس عقد صبی و لو با قصد و رضایت کامل هم باشد منعقد نمی‏شود.[7]

اشکال دوم مرحوم آقای خویی:[8]

اشکال دوم ایشان این است که بر فرض وجود مقتضی اطلاق و شمول حدیث «عمد الصبی و خطأه واحد» نسبت به غیر باب جنایات، این اطلاق مبتلا به مانع است و با ملاحظه آن مانع نمی‏توان حکم به اطلاق و شمول نمود، و آن مانع عبارت از این است که اخذ به اطلاق این روایت مخالف با ضرورت مذهب و موجب تأسیس فقه جدیدی خواهد شد زیرا اگر قرار باشد مطلق افعال عمدی صبی در حکم افعال خطائی بالغین باشد لازم می‏آید که اگر صبی عمداً مرتکب مبطلات روزه شد، روزه او باطل نباشد و همچنین اگر عمداً جزئی از نماز را (= غیر از ارکان) ترک نمود، نمازش باطل نباشد یا مثلاً اگر عمداً طواف یا تقصیر را در حجّ ترک نماید، حجّ او باطل نباشد و همچنین اگر عمداً هنگام ذبح تسمیه نگوید، ذبیحه او حرام نباشد (هکذا) با اینکه مسلماً این امور اگر بصورت عمدی از صبی صادر شوند موجب بطلان عمل او می‏شود و حکم به صحت مستلزم تأسیس فقه جدیدی است پس نمی‏توان قائل به وجود اطلاق در حدیث عمد الصبی… شد.

این اشکال دوم به نظر ما نیز اشکال صحیح و واردی است. و کلام مرحوم آقای خویی در این قسمت تمام است.

کلام مرحوم شیخ انصاری در مورد روایت ابوالبختری:

مرحوم شیخ انصاری به مناسبت ذکر روایت «عمد الصبی و خطأه واحد» به نکته‏ای اشاره می‏نمایند و آن این است که می‏فرمایند اگر چه ما قبلاً در دلالت احادیث «رفع القلم عن الصبی» و مانند آن بر بطلان عقود صبی مناقشه کردیم و بر اساس سه اشکالی که به دلالت این احادیث وارد نمودیم، دلالت آنها را نپذیرفتیم، و لیکن در بین آن احادیث، روایتی وجود دارد که جمله «رفع القلم عن الصبی» در ذیل عبارت «عمد الصبی خطأه» واقع شده است که با توجّه به آن روایت می‏توان به حدیث «رفع قلم» نیز برای بطلان عقود صبی، تمسک نمود.[9]

قبل از توضیح مطلب مناسب است متن روایت مذکور را ذکر نماییم.

«عبداللّه بن جعفر فی قرب الأسناد عن علی بن السندی عن ابی البختری عن جعفر، عن ابیه، عن علی‏علیه السلام انه کان یقول؛ فی المجنون و المعتوه الذی لا یفیق و الصبی الذی لم یبلغ: عمدهما خطأء تحمله العاقله، و قد رفع عنها القلم».[10]

محل شاهد جمله «و قد رفع عنهما المجنون و الصبی القلم» است که بعد از جمله «عمد هما خطاء…» واقع شده است.

مرحوم شیخ می‏فرمایند جمله «و قد رفع عنهما القلم» جمله‏ای بی ارتباط و اجنبی با کلام قبل نیست و ارتباط با قبل به یکی از دو نحوه است یا به این صورت است که «علّت» برای اصل حکم یعنی «ثبوت دیه» بر عاقله است، به این معنا که ، علت ثبوت حکم دیه بر عاقله این است که از صبی رفع قلم شده است و یا به این نحو است که «معلول» باشد برای جمله «عمدهما خطاء» یعنی علت اینکه از صبی رفع قلم شده است این است که عمد صبی خطا است و کأنّ ادراک صبی چون ادراک ضعیفی است و عمدش مرحله بسیار ناقصی از عمد و اختیار است لذا بخاطر این علّت از او رفع قلم شده است.

و علی ای تقدیر (چه جمله «رفع عنهما القلم» علّت ما قبل باشد و چه معلول جمله قبل باشد) مراد از رفع قلم در این روایت اعم از رفع عقوبت اخرویه است و شامل رفع عقوبت دنیویّه که عبارت است از قصاص و غرامت دیه، نیز می‏شود.

پس با این بیان، روایت منحصر در رفع عقوبت اخرویّه نیست و اشکالات قبلی که به مفاد روایت رفع قلم می‏کردیم، وارد نیست.

حال که مرفوع در این روایت اعم شد، مرحوم شیخ می‏فرمایند ما می‏توانیم از این روایت چنین استفاده کنیم که تمامی الزامات مالی که صبی بر خود قرار می‏دهد چه بواسطه اقرار باشد مثل اینکه بر علیه و به زبان خود اقرار به مالی نماید مثلاً بگوید به فلان کس هزار تومان بدهکار هستم و چه اینکه بواسطه عقد و معاوضه‏ای که انجام داده است خود را ملزم به پرداخت ثمن یا مثمن نماید تمامی این الزامات با توجه به جمله «و قد رفع عنهما القلم» در این روایت مرفوع است و طبق آن، صبی در این موارد نباید مورد مواخذه (اخروی و دنیوی) قرار گیرد و معنای این، همان بطلان معاملات صبی است.

سپس مرحوم شیخ در اداء این بیان اشکالی را طرح نموده و در صدد پاسخ از آن بر می‏آیند.

اما اشکال این است که می‏فرمایند ممکن است کسی بگوید اگر مرفوع اعم از عقوبت اُخرویّه شد و حتی عقوبتهای دنیوی را نیز شامل شد و تمامی الزامات و اشتغالات ذمه‏ای که برای صبی وجود دارد را نیز به حکم حدیث رفع مرفوع بدانیم لازمه آن این است که در جائی که صبی مال شخصی را اتلاف نماید باید بگوئید که صبی ضامن نیست در حالی که مشهور قریب به اتفاق قائل به ضامن بودن صبی در این مورد هستند.[11]

پاسخ به اشکال:

قبل از این که به پاسخ مرحوم بپردازیم، جوابی به نظر ما می‏رسد و آن این است که این اشکال را قطع نظر از اینکه قول بعدم ضمان مخالف مشهور است، بنحو دیگری نیز می‏توان طرح کرد و آن این است که بگوییم اگر مراد از مرفوع دراین روایت شامل عقوبت دنیویه نیز بشود هر چند لازمه بدوی آن این است که در مورد اتلاف صبی، وی ضامن نباشد و لیکن با توجّه به جمله قبل یعنی «عمدهما خطاء» معلوم می‏شود که مراد از این جمله مواردی است که هر کدام یک از فعل عمدی و فعل خطائی در بالغین احکام متفاوت و مخصوص به خود را دارد و چنین افعالی اگر از صبی عمداً صادر شود در حکم فعل خطائی دیگران است در حالی که در مورد مسأله اتلاف فرقی بین اتلاف عمدی با اتلاف خطایی وجود ندارد. یعنی شخص بالغ نیز اگر مال دیگری را خطاء نیز اتلاف نماید ضامن است تا چه رسد به اتلاف عمدی و اگر رفع قلم، ضمان اتلاف را هم بخواهد بردارد با صدر روایت «عمدهما خطأ» که حکم مترتب بر خطأ را اثبات کرده متناقض خواهد شد یعنی وقتی صدر روایت می‏گوید «عمدهما خطأ» یعنی اگر اتلاف کرد ضامن است، و این صدر روایت مانع اطلاق «و قد رفع عنهما القلم» نسبت به رفع ضمان اتلاف می‏شود.

خلاصه اینکه، مقتضای «عمدهما خطاء» این است که اتلاف را شامل نشود و این مانع عمومیت «رفع عنهما القلم» نسبت به دنیویه این است که در صورت اتلاف، صبی ضامن نباشد، ضمان اتلاف می‏شود.

پاسخ مرحوم شیخ‏رحمه الله از اشکال:

مرحوم شیخ از این اشکال چنین پاسخ می‏دهند که: این اشکال وقتی بر بیان ما وارد است که ما جمله «و قد رفع عنهما القلم» را منحصراً علّت برای قبل بدانیم. و لکن ما گفتیم که ارتباط این جمله با ما قبل می‏تواند بنحو معلولیت باشد یعنی علّت رفع قلم از صبی این است که قصد و اختیار او ضعیف است و عمد او در حکم فعل خطائی دیگران است. و این علّت فقط شامل مواردی می‏شود که عمد و خطاء در بالغین از نظر حکم متفاوت باشد و از ابتداء مثل مسأله «اتلاف» که بین عمد و خطاء آن در بالغین از جهت حکم تفاوتی نیست مشمول «عمدهما خطاء» نمی‏شود.

به بیانی دیگر: روایت می‏گوید چون اختیار صبی ضعیف است، قلمی که برای عامه حکمی را نوشته از صبی برداشته شده و این شامل ضمانات نمی‏شود چون ضمان بر خصوص عامه نوشته نشده است. پس خلاصه فرمایش مرحوم شیخ این شد که قسمت «رفع عنهما القلم» در روایت مذکور عامه است و تمامی عقوبات از جمله عقوبات و مؤاخذات دنیویّه را از صبی رفع می‏نماید و نتیجه این حرف، بطلان عقود صبی است.

اشکال مرحوم آقای خویی به قسمتی از کلام مرحوم شیخ:

مرحوم آقای خویی به آن قسمت از کلام مرحوم شیخ که فرمود یکی از احتمالات در وجه ارتباط جمله «و قد رفع عنهما القلم» با ما قبل، این است که این جمله علّت برای حکم ما قبل یعنی ثبوت دیه بر عاقله باشد.

مرحوم آقای خویی می‏فرمایند: وجهی برای علیّت «رفع عنهما القلم» نسبت به ثبوت دیه بر عاقله وجود ندارد و هیچ نحوه علیتی (نه شرعاً و نه عرفاً و عقلاً) جمله مزبور برای حکم ثبوت دیه بر عاقله ندارد. و مرحوم شیخ نیز نحوه علیّت را توضیح نداده‏اند.[12]

پاسخ به اشکال مرحوم آقای خویی:

به نظر ما این اشکال به مرحوم شیخ وارد نیست و می‏توان رفع قلم را علت برای ثبوت دیه بر عاقله دانست و لیکن علیّت مع الواسطه نه بلا واسطه.

بیان مطلب این است که، چنانچه در معقول نیز گفته‏اند اگر چیزی علّت برای ملزوم بود مع الواسطه علّت برای لازم نیز هست یعنی اگر فرض کردیم شی ای علیّت تحقق آتش است همان شی علت برای به وجود آمدن حرارت نیز هست ولی با واسطه، در ما نحن فیه نیز رفع قلم مستقیماً و بدون واسطه علت برای عدم حکم به قصاص و پرداخت دیه می‏باشد و لیکن چون از نظر شرعی این ملازمه ثابت شده است که خون شخص مسلم هدر نیست و اگر مسلمانی کشته شد و بر قاتل نه قصاص ثابت بود نه دیه (چون نه عمدی بوده است و نه شبه عمد) در این صورت وظیفه عاقله او است که دیه را بپردازند. بر این اساس حدیث رفع اگر چه تنها قصاص و دیه را از قاتل رفع می‏نماید (= ملزوم) ولی با توجه به ملازمه فوق که از جهت شرعی ثابت است، می‏توان گفت که حدیث رفع علّت برای ثبوت دیه بر عاقله (= لازم) نیز هست. و از این جهت اشکالی به کلام مرحوم شیخ وارد نیست.[13]

دو اشکال به کلام مرحوم شیخ:

با این حال به نظر ما دو اشکال به کلام مرحوم شیخ وارد است:

اولاً: اینکه مرحوم شیخ فرمودند نحوه ارتباط جمله «و قد رفع عنهما القلم» با جمله قبل حتماً باید به یکی از دو صورت علیتی یا معلولی باشد، این بیان تمام نیست و وجه ارتباط منحصر به آنچه شیخ بیان فرموده‏اند نیست. بلکه ممکن است امام‏علیه السلام در مقام ذکر احکام مترتب بر افعال صبی باشند که یکی از آنها این است که افعال عمدی او در حکم افعال خطایی دیگران است و دیگر اینکه از نظر مؤاخذه و عقوبت اخروی نیز چیزی بر عهده او نیست.

و به عبارت بهتر وجه ارتباط این جمله با ما قبل ممکن است به این نحو باشد که هر دو، یعنی چه جمله «عمدهما خطاء» و چه «و قد رفع عنهما القلم» معلول امر سومی که مثلاً ضعف ادراک و نقص در افعال صبی است باشد یعنی چون ادراکات صبی، ادراکاتی ضعیف و ناقص است لذا در باب جنایات قصاص و دیه بر عهده خودش نمی‏آید و در روز قیامت نیز مورد مؤاخذه قرار نمی‏گیرد.

و ثانیاً: ـ که اشکال عمده همین است ـ مرحوم شیخ فرمودند، اگر چه ظاهر اوّلی از حدیث رفع قلم، رفع مؤاخذه اخروی است و لیکن چون در این روایت (= روایت ابی البختری) در مورد رفع قصاص و دیه تطبیق شده است، چنین می‏فهمیم که در این روایت، حدیث رفع قلم منحصر به رفع عقوبت اخروی نیست و شامل رفع مؤاخذه و عقوبت دنیوی نیز می‏شود، پس می‏توان این چنین نتیجه گرفت که تمامی الزاماتی که صبی برای خود قرار می‏دهد چه بواسطه اقرار باشد یا بواسطه عقد معاوضی نیز از او مرفوع است و مورد مواخذه نیست.

اشکال ما این است که اگر قرار باشد رفع مؤاخذه را اعم از مواخذه اخروی بدانیم و بگوییم شامل رفع مؤاخذه دنیوی نیز می‏شود ولی نمی‏توان دایره آن را آنچنان وسیع قرار دهیم که حتی شامل الزاماتی که صبی بواسطه عقد و معاوضه برای خود قرار می‏دهد نیز بشود.

و به بیان دیگر فرق است بین رفع مواخذه قصاص یا دیه از صبی با رفع الزامات ناشی از عقود معاوضی در مورد جنایات چون قصاص یا دیه واقعاً یک نحوه عقوبت و مواخذه بر صبی است می‏توانیم بگوئیم از صبی برداشته شده است ولی در مورد معامله، خصوصاً معامله‏ای که ولیّ صبی آن را به صلاح او می‏داند و در آن معامله، صبی سود نیز نموده است . مثلاً در مقابل صد تومانی که از دست او رفته است، بیشتر از آن مقدار برای او تدارک شده است. نمی‏توان گفت که الزام صبی به پرداخت آن صد تومان نوعی مؤاخذه بر او است و به واسطه حدیث رفع قلم آن را بر می‏داریم. به خلاف مورد جنایات که در مقابل قصاص و دیه، چیزی نصیب صبی نمی‏شود.

و به عبارت دیگر: حدیث رفع، امتنانی است و امتنان مخصوص مواردی است که اگر رفع نباشد یک نحو تضییقی برای صبی باشد و در معاملاتی که صبی انجام می‏دهد هر چند یکی از عوضین از کیسه او می‏رود ولی بلا عوض که نیست بلکه عوض آن در ملکیت صبی وارد می‏شود، صحت این عقد و الزام صبی به ترتیب اثر صحت بر چنین عقدی، تضییقی بر صبی نیست تا رفع آن امتنانی بوده با حدیث رفع صحت چنین عقدی را بر داریم.

بله در مورد اقرار بر نفس، حرف شیخ‏رحمه الله تمام است و در آنجا می‏توان گفت که اگر صبی بر ضرر خود اقرار به مالی نماید حدیث رفع آن الزام را بر می‏دارد.

ادامه بحث را در جلسه آینده دنبال خواهیم کرد.

«õوالسلامõ»


[1]. کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط – الحدیثه)، ج 3، ص: 281

[2]. وسائل الشیعه، ج 29، ص: 400،ح35859

[3]. کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط – الحدیثه)، ج 3، ص: 281

[4]. مصباح الفقاهه (المکاسب)، ج 3، ص: 253

[5]. مصباح الفقاهه (المکاسب)، ج 3، ص: 254

[6]. مصباح الفقاهه 3/253 ـ 256. این اشکال بطور خیلی مختصر در کلمات مرحوم آقای حکیم نیز آمده است، مستمسک العروه 14/384.

[7]. استاد مدظله به بیان دیگری این روایت را مخصوص باب جنایات می‏دانند و در جلسه بعد خواهد آمد. ان شاء الله.

[8]. مصباح الفقاهه (المکاسب)، ج 3، ص: 254

[9]. کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط – الحدیثه)، ج 3، ص: 282

[10]. وسائل الشیعه، ج 29، ص: 90،ح35225

[11]. کتاب المکاسب (للشیخ الأنصاری، ط – الحدیثه)، ج 3، ص: 283

[12]. مصباح الفقاهه (المکاسب)، ج 3، ص: 257

[13]. این جواب در خود کلام مرحوم آقای خویی نیز آمده است ایشان پس از انکار علیت رفع قلم نسبت به حکم ثبوت دیه بر عاقله چنین می‏فرمایند «غایه الامر: انه ثبت فی الشریعه المقدسه أن دم المسلم لا یذهب هدرا، و من الظاهر أن هذا الحکم مع ما دل علی ان عمد الصبی خطاء یلازم ثبوت دیه الجنایه الصادره من الصبی علی عاقلته».