جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰


حدیث لوح فاطمه (سلام الله علیها)

حدیث لوح فاطمه (سلام الله علیها)

لَوْ لَمْ ‏تَسْمَعْ فِي دَهْرِكَ إِلَّا هَذَا الْحَدِيثَ لَكَفَاكَ

حدیث لوح یکی از غرر احادیثی است که در منابع معتبر شیعی نقل شده و حاوی نکات و اصول اعتقادی مهمی می باشد.مطابق منابع دست ‎اول شیعی، این حدیث شریف که بر روی لوحی مشهور به لوح فاطمه نوشته شده‌، از جانب پروردگار متعال و از طریق جبرئیل به رسول خدا داده شد و آن حضرت آن را به دخترش فاطمه علیهاالسلام بخشید.

فقط در اصول کافی(ج 1 ص 527)، سه سند برای این حدیث ذکر شده است که عبارت است از:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِيفٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَال:…

تفکیک این سند به این شرح می باشد:

الف. محمد بن يحيى عن عبد الله بن جعفر عن الحسن بن ظريف عن بكر بن صالح عن عبد الرحمن بن سالم عن أبي بصير عن أبي عبد الله (ع)…

ب. محمد بن عبد الله عن عبد الله بن جعفر عن الحسن بن ظريف عن بكر بن صالح عن عبد الرحمن بن سالم عن أبي بصير عن أبي عبدالله (ع) …

ج. علي بن محمد عن صالح بن أبي حماد عن بكر بن صالح عن عبد الرحمن بن سالم عن أبي بصير عن أبي عبد الله (ع) .

علاوه بر مرحوم کلینی در اصول کافی، مرحوم صدوق در عیون اخبار الرضا(ع)(ج1،ص41)و مرحوم شیخ مفید در اختصاص (ص 210)و مرحوم شیخ طوسی در کتاب الغیبه (ص 143) این حدیث را نقل کرده اند .


از مهمترین موضوعات اشاره شده در این حدیث تنصیص به امامت ائمه اثنى عشر علیهم السلام و‏ پیش بینى برخى حوادث كه همزمان با حیات ائمه اتفاق خواهد افتاد. از جمله علم امام، چگونگوى ‏شهادت امام، محل شهادت امام و نوع برخوردهاى مخالفان و معاندان با امام می باشد .

ابتدا متن حدیث را ذکر می کنیم:

پدرم امام باقر به جابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود: با تو كارى دارم، چه وقت برايت راحت‏تر است كه تنها نزد من ‏آيى تا مطلبى را از تو بپرسم؟ جابر گفت: هر وقت كه شما بخواهى. پس يك روز با جابر خلوت نموده و فرمودند: در ‏باره لوحى كه در دست مادرم حضرت فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ديده‏اى، و ‏مطالبى كه در باره آن برايت فرموده برايم بگو.‏

جابر عرض كرد: خدا را گواه مى‏گيرم [روزى‏] در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جهت‏تبريك و تهنيت تولّد ‏امام حسين به خدمت مادرت حضرت زهرا عليها السّلام رسيده بودم كه در دست آن حضرت لوح سبز [1]رنگى ‏ديدم، كه گمان كردم از زمرّد است، و در آن لوح نوشته‏اى سفيد به درخشش نور خورشيد بود، عرض نمودم: پدر ‏و مادرم بفدايت اى دخت پيامبر اين لوح چيست؟ فرمود: اين لوح را خداوند به رسولش اهدا فرموده است و در آن ‏اسامى پدر و شوهر و نيز دو پسرم و اسم اوصياى از فرزندانم نوشته شده است، و پدرم آن را بعنوان مژدگانى به ‏من عطا فرموده، جابر افزود: سپس مادرت آن را به من داد، من آن را خواندم و از آن نسخه‏اى برداشت نمودم.امام ‏صادق عليه السّلام فرمود: پدرم به جابر گفت: آن را بمن نشان مى‏دهى؟ عرض كرد:‏

آرى. آنگاه پدرم با جابر به منزل او رفت. سپس پدرم صحيفه‏اى از پوست را در آورده و گفت: اى جابر تو در ‏نوشته‏ات نگاه كن تا برايت بخوانم، جابر نيز در نسخه‏اش نگريست و پدرم خواند، و هيچ حرفى با حرفى اختلاف ‏نداشت، آنگاه جابر گفت: خدا را شاهد مى‏گيرم كه من به همين ترتيب در آن لوح، نوشته‏اى ديدم:‏

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* هَذَا كِتَابٌ مِنَ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ*- لِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ نُورِهِ وَ سَفِيرِهِ وَ حِجَابِهِ وَ ‏دَلِيلِهِ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعَالَمِينَ عَظِّمْ يَا مُحَمَّدُ أَسْمَائِي وَ اشْكُرْ نَعْمَائِي وَ لَا ‏تَجْحَدْ آلَائِي إِنِّي أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنَا قَاصِمُ الْجَبَّارِينَ وَ مُدِيلُ الْمَظْلُومِينَ وَ دَيَّانُ الدِّينِ إِنِّي أَنَا اللّهُ لا ‏إِلهَ إِلّا أَنَا فَمَنْ رَجَا غَيْرَ فَضْلِي أَوْ خَافَ غَيْرَ عَدْلِي عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ فَإِيَّايَ ‏فَاعْبُدْ وَ عَلَيَّ فَتَوَكَّلْ إِنِّي لَمْ أَبْعَثْ نَبِيّاً فَأُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِيّاً وَ ‏إِنِّي فَضَّلْتُكَ عَلَى الْأَنْبِيَاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِيَّكَ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ وَ أَكْرَمْتُكَ بِشِبْلَيْكَ وَ سِبْطَيْكَ ‏حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ فَجَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِي-‏بَعْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ أَبِيهِ وَ جَعَلْتُ حُسَيْناً خَازِنَ وَحْيِي وَ أَكْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَةِ ‏فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَدَاءِ دَرَجَةً جَعَلْتُ كَلِمَتِيَ التَّامَّةَ مَعَهُ وَ حُجَّتِيَ الْبَالِغَةَ عِنْدَهُ ‏بِعِتْرَتِهِ أُثِيبُ وَ أُعَاقِبُ أَوَّلُهُمْ عَلِيٌّ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ وَ زَيْنُ أَوْلِيَائِيَ الْمَاضِينَ وَ ابْنُهُ شِبْهُ جَدِّهِ ‏الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْبَاقِرُ عِلْمِي وَ الْمَعْدِنُ لِحِكْمَتِي سَيَهْلِكُ الْمُرْتَابُونَ فِي جَعْفَرٍ الرَّادُّ عَلَيْهِ كَالرَّادِّ ‏عَلَيَّ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأُكْرِمَنَّ مَثْوَى جَعْفَرٍ وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِي أَشْيَاعِهِ وَ أَنْصَارِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ أُتِيحَتْ ‏بَعْدَهُ مُوسَى فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ حِنْدِسٌ- لِأَنَّ خَيْطَ فَرْضِي لَا يَنْقَطِعُ وَ حُجَّتِي لَا تَخْفَى وَ أَنَّ أَوْلِيَائِي ‏يُسْقَوْنَ بِالْكَأْسِ الْأَوْفَى مَنْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِي وَ مَنْ غَيَّرَ آيَةً مِنْ كِتَابِي فَقَدِ ‏افْتَرَى عَلَيَّ وَيْلٌ لِلْمُفْتَرِينَ الْجَاحِدِينَ عِنْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ مُوسَى عَبْدِي وَ حَبِيبِي وَ خِيَرَتِي فِي ‏عَلِيٍّ وَلِيِّي وَ نَاصِرِي وَ مَنْ أَضَعُ عَلَيْهِ أَعْبَاءَ النُّبُوَّةِ وَ أَمْتَحِنُهُ بِالاضْطِلَاعِ بِهَا يَقْتُلُهُ عِفْرِيتٌ ‏مُسْتَكْبِرٌ يُدْفَنُ فِي الْمَدِينَةِ الَّتِي بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ- إِلَى جَنْبِ شَرِّ خَلْقِي حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي ‏لَأَسُرَّنَّهُ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ وَ خَلِيفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثِ عِلْمِهِ فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمِي وَ مَوْضِعُ سِرِّي وَ ‏حُجَّتِي عَلَى خَلْقِي لَا يُؤْمِنُ عَبْدٌ بِهِ إِلَّا جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْوَاهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِي سَبْعِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ ‏كُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النَّارَ وَ أَخْتِمُ بِالسَّعَادَةِ لِابْنِهِ عَلِيٍّ وَلِيِّي وَ نَاصِرِي وَ الشَّاهِدِ فِي خَلْقِي وَ ‏أَمِينِي عَلَى وَحْيِي أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِيَ إِلَى سَبِيلِي وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِيَ الْحَسَنَ وَ أُكْمِلُ ذَلِكَ بِابْنِهِ ‏م‌ح‌م‌د رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ عَلَيْهِ كَمَالُ مُوسَى وَ بَهَاءُ عِيسَى وَ صَبْرُ أَيُّوبَ فَيُذَلُّ أَوْلِيَائِي فِي زَمَانِهِ وَ ‏تُتَهَادَى رُءُوسُهُمْ كَمَا تُتَهَادَى رُءُوسُ التُّرْكِ وَ الدَّيْلَمِ فَيُقْتَلُونَ وَ يُحْرَقُونَ وَ يَكُونُونَ خَائِفِينَ ‏مَرْعُوبِينَ وَجِلِينَ تُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمَائِهِمْ وَ يَفْشُو الْوَيْلُ وَ الرَّنَّةُ فِي نِسَائِهِمْ أُولَئِكَ أَوْلِيَائِي حَقّاً ‏بِهِمْ أَدْفَعُ كُلَّ فِتْنَةٍ عَمْيَاءَ حِنْدِسٍ وَ بِهِمْ أَكْشِفُ الزَّلَازِلَ وَ أَدْفَعُ الْآصَارَ وَ الْأَغْلَالَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ ‏صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ:”

قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَالِمٍ قَالَ أَبُو بَصِيرٍ لَوْ لَمْ ‏تَسْمَعْ فِي دَهْرِكَ إِلَّا هَذَا الْحَدِيثَ لَكَفَاكَ فَصُنْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ اين نامه‏اى از خداوند عزيز حكيم، براى محمّد رسول و نور و سفير و حاجب و دليل او است، كه روح الأمين (جبرئيل) آن را از نزد ربّ العالمين نازل نمود، اى محمّد اسامى مرا بزرگ بدار و نعمتهايم را شكر كن، و آنها را انكار مكن، همانا منم اللَّه، كه جز من معبودى نيست، منم درهم كوبنده جبّاران، خواركننده ستمگران‏ و پاداش‏دهنده روز جزا، هيچ معبودى جز من نيست، هر كه اميد به غير فضل من بندد يا از غير عدالت من بترسد، او را عذابى نمايم كه هيچ كس را عذاب نكرده باشم، پس تنها مرا بپرست و فقط بر من توكّل كن.

و اين را بدان كه من هيچ پيامبرى را مبعوث نكردم جز آنكه در پايان مأموريّتش براى او وصى و جانشينى قرار دادم، من تو را بر تمام انبياء؛ و وصىّ تو را بر تمام اوصياء فضيلت و برترى دادم، و تو را به دو نوه شيرزاده‏ات گرامى داشتم. پس حسن را پس از پايان روزگار پدرش كانون علم خود قرار دادم. و حسين را گنجينه‏دار وحى خود نمودم، و او را به شهادت گرامى داشتم، او از همه شهدا برتر و مقامش از همه آنان بالاتر است.

و كلمه تامّه‏ام را همراه او و حجّت رسا و بالغه‏ام را نزد او گذاردم، به واسطه عترت او ثواب دهم و مجازات كنم.

نخستين فرد از عترت، نامش «علىّ» است، او سرور عابدان و زينت اولياى گذشته من است. سپس پسر او- كه نامش همچون جدّ محمود خود- «محمّد» است، او شكافنده علم و كانون حكمت من است، و «جعفر» كه شك‏كنندگان در باره او به هلاكت رسند، هر كه او را نپذيرد، مرا نپذيرفته، وعده حقّ من است كه مقام جعفر را گرامى داشته، و بواسطه پيروان و ياران و دوستانش خوشحال و مسرورم سازم. و «موسى» كه پس از او برگزيدم، و پس از او فتنه و آشوبى كور و تاريك واقع شود،

بدانيد كه رشته فرض و وجوب من پاره نمى‏شود، و حجّت من پنهان نمى‏ماند، و دوستان من به شقاوت نمى‏افتند، بدانيد هر كس كه يكى از آنان را انكار كند بى‏شكّ نعمت مرا انكار نموده، و هر كه آيه‏اى از كتاب مرا تغيير دهد، بر من دروغ بسته است. و واى بر دروغ‏بندان و منكران پس از پايان كار موسى بنده و دوست برگزيده‏ام، بدانيد هر كه هشتمين را تكذيب كند همه اوليايم را تكذيب نموده، «علىّ» ولى و ياور من است، بارهاى سنگين نبوّت را بر دوش او مى‏گذارم و توسّط آن به او قدرت و توانمندى مى‏دهم و در آخر مرد پليد متكبّرى او را مى‏كشد. و در شهرى كه آن را بنده صالح [ذو القرنين‏] بنا نهاده است؛ در كنار بدترين مخلوقم به خاك دفن مى‏شود، فرمان و وعده من محقّق و ثابت است كه: او را به وجود پسر و جانشينش «محمّد» خوشحال خواهم ساخت، همو كه وارث علم من، و كانون حكمت و محل اسرار من است، و او حجّت من بر خلقم مى‏باشد، هر بنده‏اى كه به او ايمان آورد، بهشت را جايگاهش سازم و شفاعت او را در باره هفتاد تن از خانواده‏اش- كه همگى مستحقّ عذاب دوزخند قبول نمودم- و عاقبت كار فرزندش «علىّ» را- كه دوست و ياور من و گواه در ميان خلق است و امين وحى من مى‏باشد- ختم به خير و سعادت گردانم، از او فرزندى بوجود آورم‏ به نام «حسن» كه مردم را به راه من دعوت مى‏كند و خزانه‏دار گنجينه علم من است.

سپس دينم را توسّط پسر او «محمّد» كه مايه رحمت همه جهانيان است كامل كنم، او برخوردار از كمال موسى، نورانيّت عيسى، صبر ايّوب بوده و سيّد و سرور همه اولياى من است، در ايّام غيبت او دوستانم ذليل و خوار مى‏شوند، تا آنجا كه سرهاى آنان را همچون سرهاى ترك و ديلم (كفّار) براى هم هديّه مى‏فرستند، آنان را بكشند و بسوزانند، در آن روزگار اوليايم ترسان و وحشت زده‏اند، و پيوسته زمين از خونشان رنگين شود، و ناله و فغان در ميان زنانشان بلند گردد، آرى آنان دوستان حقيقى من مى‏باشند، توسّط همانان هر فتنه كورى را دفع كنم، و از بركت ايشان هر شبهه و مصيبت و سختى را مرتفع سازم، آنانند كه درودها و بخشايشى از پروردگارشان بر آنها است و ايشانند راه يافتگان.

عبد الرّحمن بن سالم گويد: أبو بصير به من گفت: اگر در تمام عمرت فقط همين يك حديث را شنيده بودى برايت كافى بود، بنا بر اين آن را از نااهلان پنهان دار!




[1] -مرحوم فیض در وافی در توضیح این فقره می فرماید:لوحا أخضر كأنه كان من عالم الملكوت البرزخي و خضرته كناية عن توسطه بين بياض نور عالم الجبروت و سواد ظلمة عالم الشهادة و إنما كان مكتوبة أبيض لأنه كان من العالم الأعلى النوري المحض(ج‌2، ص: 299)