جمعه ۰۸ بهمن ۱۴۰۰


خارج اصول/ برائت /جلسه 90 – 21 / 09 / 96

باسمه تعالی

خارج اصول/ برائت /جلسه 90 21 /09 / 96

خلاصه:استاد معظم در جلسه گذشته تبیین دقیقی از عبارت شیخ مفید در رساله عددیه ارائه کردند و استدلال به آیه 115 سوره توبه را بررسی کردند. ایشان در این جلسه به بررسی آیه 145 سوره انعام و رد استدلال به این آیه پرداختند.

تصحیح بیان جلسه قبل

دیروز من بین خجل و خذلان سهو کردم و خذلان را رسوایی معنا کردم. بعد تذکر دادند که به معنای ترک النصرة است، دیدم در لغت هم همین جور است. مرحوم شیخ می فرماید چون در آیه شریفه نمی توان اضلال را به معنای خودش معنا کرد، باید ترک النصره و ترک توفیق تفسیر کنیم و اگر ترک نصرت بدون بیان صحیح نباشد، عذاب کردن به طریق اولی صحیح نخواهد بود. ترک النصره این است که خدمت نکند اما در عذاب خدمت که نمی کند صدمه هم می زند.

اشکال شده است که در امور متعارف ما ضرر زدن بدتر از کمک نکردن است، ولی ترک نصرت خدای متعال این جور نیست. چون خداوند اشخاص را با شهوت و غضب خلق کرده است و اگر ترک نصرت کند دیگر حیوانی درنده و عجیب و غریب خواهد شد. لذا نمی توان گفت ترک نصرت چیز سبکی است و عذاب شدیدتر است و اگر توفیق الهی از اشخاص گرفته شود، بالاترین جهنم دنبال آن خواهد بود. این اولویتی که شیخ با اللهم می فرماید ثابت نیست. اللهم در جاهای غیر ثابت و غیر یقینی برای قائل گفته می شود.[1]

دلالت آیه 145 سوره انعام

قوله تعالى مخاطبا لنبيه صلى اللَّه عليه و آله ملقنا إياه‏ طريق‏ الرد على اليهود حيث حرموا بعض ما رزقهم الله تعالى افتراء عليه ﴿قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى‏ طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً﴾.[2]و[3]

یهود تشریع کرده و چیزهایی برای خودشان حرام دانسته بودند با این که حرام نبوده است. قرآن با این آیه مطالب آن ها را رد می کند و تعبیری مناسب بحث ما دارد که عقاب بلا بیان صحیح نیست و برائت جاری است. این جهت آیه برای ما روشن نیست که یهود ادعای تشریع و کاری خلاف موازین کرده اند و قرآن می فرماید به آن ها بگو که من این را جزء چیزهایی که به من وحی شده است نمی بینم، این چطور رد یهود می شود؟ اگر بگوید در کتاب خودتان تورات که آن را قبول دارید، خلاف این است یا آن جا نیست، این رد یهود است. ممکن است یهود به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ایراد می گرفته اند که چرا این چیزهای حرام را می خورید و به مسلمان ها می گویید خوردنش اشکال ندارد و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بفرمایند در این هایی که به من وحی شده است چنین چیزی نمی بینم تا بگویم. این درست است که آن ها به پیغمبر اعتراض کنند و ایشان این جواب را بدهد. من مراجعه به تفسیر نکردم ببینم کسی این جوری گفته است یا خیر، ولی این تناسب هست. برای رد آن ها باید به چیزی که مورد قبولشان است استناد شود.[4]

﴿لا اجد فیما اوحی الیّ محرّما علی طاعم یطعمه﴾ می گوید من پیدا نمی کنم، البته پیدا نکردن پیغمبر دلیل بر عدم وجود هم هست ولی تعبیر عدم الوجدان ظهور پیدا می کند که موضوع است برای محمولی که می خواهد ذکر کند. اگر کسی بگوید اکرم العالم، گرچه عالم با شیء دیگری ملازمه داشته باشد، ظاهرش این است که خود علم موضوع برای حکم است و عنوان مأخوذ در دلیل، موضوع ثبوتی برای شیء است. البته چون ملازم با عنوان دیگری است ممکن است که آن موضوع ثبوتی باشد، ولی ظهور ابتدایی دارد که خود عنوان موضوع باشد. می گویند عنوان مشیر بودن خلاف ظاهر است. عدم وجدان پیغمبر مساوق با عدم الوجود است ولی پیغمبر نمی فرماید موجود نیست بلکه می فرماید من پیدا نمی کنم. ظاهر جمله این است که نفس این عنوان موضوع برای حکم است، پس اگر کسی وجداناً چیزی را پیدا نکرد، اشکالی ندارد که مرتکب شود.

بعد شیخ می فرماید فی الجمله ظهور دارد در این که موضوع ثبوتی همین عنوان است ولی به نحوی نیست که حجّت باشد، چون ما هر دو قسم را داریم هم مواردی که خود عنوان موضوع است و هم مواردی که عنوان مشیر به لازم موضوع است. بنابراین بیش از اشعار نمی توانیم حکم کنیم و به نحو دلالت تمام نیست، پس نمی شود استدلال کرد.

بعد جمله ای دارند: لكنّ الإنصاف أنّ غاية الأمر أن يكون في العدول عن التعبير بعدم الوجود إلى عدم الوجدان إشارة إلى المطلب و أمّا الدلالة فلا و لذا قال في الوافية و في الآية إشعار بأنّ إباحة الأشياء مركوزة في العقل قبل الشرع.[5]

اشکال به مرحوم شیخ

این جا در کلام مرحوم شیخ دو مطلب با هم خلط شده است. بحثی است بین «اباحه و حذر» و بحثی هم بین «برائت و احتیاط». برائت و اشتغال این است که در شیئی شک می کنیم حکم الهی این طرف است یا آن طرف و دلیل قطعی بر نفی و اثبات نداریم. اختلاف بین اصولی و اخباری که احتیاط کنیم یا نکنیم، این بحث است. بحث دیگر این است که آیا اباحه اشیاء احتیاج به بیان دارد؟ یقین داریم در موردی نه تحریم شده است نه اباحه و حکمی در کار نیست و شارع مقدس خداوند متعال نه تحریم کرده است و نه تحلیل. آیا اصل اقتضا می کند که اباحه احتیاج به اجازه داشته باشد و اگر اجازه نبود و سکوت کرد جایز نیست مرتکب شویم؟ مثل این که اگر انسان می خواهد در ملک دیگری تصرّف کند، احتیاج به اجازه دارد و اگر آن شخص اصلاً حرفی نزد و کاشف از رضایی در کار نبود، کسی حق ندارد در ملک دیگری تصرّف کند. معنایی ثبوتی است نه این که شک داریم که آیا گفته است یا خیر.

بعضی گفته اند چون تمام افعال افراد ملک خداوند متعال است، هر فعلی هم صادر شود باید احراز رضایت شرع را کرده باشیم و اگر سکوت شد قرینه برای جواز نیست. آن ها که قائل به اباحه هستند می گویند نه، روش نظام عالم هر چه هست، اقتضا می کند که اگر خداوند متعال چیزی را نخواهد باید بگوید این کار را نکنید. اگر سکوت کرد، ارتکاب شخص اشکالی ندارد.

آن جا صورتی است که قطع داریم هیچ طرفی نشده است و این که اباحه ای یا حذری شویم اختلافی کلامی است که در جای خودش وجود دارد. ولی در این مسئله احتمال است که از شارع تحریم صادر شده باشد ولی دلیل متقنی نداریم. شک داریم که آیا تحریم کرده است یا خیر، آیا ما این را حلال بدانیم یا خیر، این مورد بحث برائت و اشتغال است. در وافیه خواسته بگوید اگر دلیلی نباشد محذوری در آن نیست و اگر از شارع تحریمی صادر نشده باشد نتیجه اش تحلیل است و اشعار به این بحث کلامی دارد. می گوید حالا که پیدا نشد وجهی ندارد که تحریم شود زیرا برای تحریم باید چیزی صادر شود. این جا که پیغمبر می فرمایند پیدا نکردم مقصود این است که صادر نشده است. خواسته است بگوید این اشاره به مسئله حذر و اباحه است به نحو اشعار نه به نحو دلیل.

اصرار شیخ این است که عنوان اشعار دارد که خودش موضوعیتی دارد و دلیل نیست. چون هر دو قسمش را خیلی داریم. اگر می خواهم مثلاً مسئله ای دینی بپرسم می گویند برو از این عمامه به سر ها بپرس. عمامه به سر بودن موضوع برای این مسئله نیست، علت این است که این ها سر و کارشان با علوم دینی است و مراد اشخاصی است که رشته شان علوم دینی است، عمامه داشته باشد یا نداشته باشد. عنوان گاهی خودش موضوع نیست ولی خیلی مواقع نفس عنوان هم موضوع است و باید بگوییم در حد اشعار عنوان دخالت دارد.

در این جا می گوید من پیدا نکردم و ممکن است پیدا نکردن همین برائت باشد. هم چنین ممکن است تعبیر مؤدبانه باشد. شما می گویید در عروه فلان مطلب را نوشته است، من می گویم من آن جا پیدا نکردم. روشن است که وقتی آن یک صفحه را انسان نگاه کند پیدا نکردن مساوی با عدم وجود است ولی تعبیر مؤدبانه ای است. اشعار هست ولی دلیل نه.

کلام مرحوم آخوند

مرحوم آخوند در حاشیه اشعار را هم می خواهد انکار کند. ایشان می فرمایند که فقط خواسته مؤدبانه تعبیر کند.[6] یکی از جنبه های ادبی این است که در مطوّل می گفت مسند الیه باید علم باشد و آوردن اوصاف و امثال آن خلاف اصل اولی است، ولی چرا با اوصاف ذکر می کنند؟ اشعار و تعلیل برای مطلب است. می گوید در می زنند، خوب کیست؟ گاهی می گویند زید آمده است، این طبیعی است. ولی گاهی می گوید ولد الحجام حاضر، می خواهد بگوید آدمی است که قابل اهانت است و نباید روی او خیلی حساب کرد. می توانست بگوید زید است ولی می گوید ولد الحجامه حاضر، یعنی این آدم مستحق توهین است. در کتب ادبی هم ذکر می کنند که عناوینی که جنبه رسمی دارد، نحوه ای مشعر به علیت است. این را نمی شود انکار کرد و منافات ندارد که جنبه ادبی مراعات شده باشد.[7]و[8]

اشکال مرحوم شیخ

اشکال دیگر مرحوم شیخ این است که گاهی من می گویم این کتاب است و در این کتاب من پیدا نمی کنم، پس یعنی نیست. اما گاهی من نمی دانم در این کتاب هست یا نیست. مورد بحث در باب برائت و اشتغال این است که نمی دانیم آیا در کتاب هست یا اصلاً نیست. لذا شیخ می فرماید الآن که فاصله افتاده و می دانیم عده ای از منابع از بین رفته است، نمی توانیم بگوییم پیدا نکردیم پس نیست، زیرا نمی دانیم آیا در کافی هست یا نیست. کسی نقل می کند که این مطلب در کافی هست و ما نمی دانیم که هست یا نیست.[9] این دلالت نمی کند که این جا ما برائتی شویم. این هم اشکال دوم است که درست است.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین


[1]. پاسخ سؤال: با اللهم می خواهد بگوید که می شود چنین حرفی گفت و خلاصه اگر کسی بگوید از شهر بیرونش نمی کنند ولی خیلی محکم نیست.

[2]. فرائد الاصول، ج 2، ص 25: و منها: قوله تعالى مخاطبا لنبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، ملقّنا إيّاه طريق الردّ على اليهود حيث حرّموا بعض ما رزقهم اللّه افتراء عليه: قُلْ لا أَجِدُ في‏ ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى‏ طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً.

[3]. سوره انعام، آیه 145: ﴿قُلْ لا أَجِدُ في‏ ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى‏ طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ﴾

[4]. پاسخ سؤال: اگر می خواهد رد کند، این رد حسن نیست که انسان به چیزی که مورد قبول خودش است استناد کند. نمی دانیم اصلاً شأن نزول آیه همین است که این جا نوشته شده است یا خیر و باید مراجعه کرد.

پاسخ سؤال: خطاب به آن ها است. در کتاب ما که برای ما وحی شده است نیست، اما آن ها قبول ندارند. بله تحریف کرده اند و شواهد هم در کتب ما برای تحریف آن ها هست، مثل الهدی مرحوم بلاغی.

[5]. فرائد الاصول، ج 2، ص 26: لكنّ الإنصاف: أنّ غاية الأمر أن يكون في العدول عن التعبير بعدم الوجود إلى عدم الوجدان إشارة إلى المطلب، و أمّا الدلالة فلا؛ و لذا قال في الوافية: و في الآية إشعار بأنّ إباحة الأشياء مركوزة في العقل قبل الشرع.

[6]. درر الفوائد، ص 189: فيه تأمّل أيضاً، إذ لعلّ النّكتة في التّعبير به هو تلقين أن يجاد لهم بالّتي هي أحسن، فإنّ في التّعبير بعدم الوجدان من مراعاة الأدب، ما ليس في التّعبير بعدم الوجود، كما لا يخفى.

[7]. مطول، ج 1، ص 87: (و بالاضافة) اى تعريف المسند اليه باضافته الى شى ء من المعارف (لانها اخصر طريق) الى احضار المسند اليه فى ذهن السامع (نحو) قول جعفر بن علبة الحارثى (هو اى) اى مهويى و هذا اخصر من الذى اهواه و نحو ذلك و الاختصار مطلوب لضيق المقام و فرط السآمة لكونه فى السجن و حبيبه على الرحيل (مع الركب اليمانين مصعد) اى مبعد ذاهب فى الارض و تمامه جنيب و جثمانى بمكة موثق و الجنيب المجنوب المستتبع و الجثمان الشخص و الموثق المقيد. و لفظ البيت خبر و معناه تأسف و تحسر على بعد الحبيب (او تضمنها تعظيما لشأن المضاف اليه او المضاف او غيرهما كقولك) فى الاول (عبدى حضر و) فى الثانى (عبد الخليفة ركب و) فى الثالث (عبد السلطان عندى) تعظيما لشأن المتكلم بان عبد السلطان عنده و هو و ان كان مضافا اليه لكنه غير المسند اليه المضاف و غير ما اضيف اليه المسند اليه و هو المراد بقوله او غيرهما (او) لتضمنها (تحقيرا) للمضاف (نحو ولد الحجام حاضر) او للمضاف اليه نحو ضارب زيد حاضر او غيرهما نحو ولد الحجام يجالس زيدا و ينادمه.

[8]. پاسخ سؤال: آقا ضیاء تعبیر می کند که با این می خواهد به این موضوع عقلایی اشاره کند.

[9]. فرائد الاصول، ج 2، ص 26: مع أنّه لو سلّم دلالتها، فغاية مدلولها كون عدم وجدان التحريم فيما صدر عن اللّه تعالى من الأحكام يوجب عدم التحريم، لا عدم وجدانه فيما بقي بأيدينا من أحكام اللّه تعالى بعد العلم باختفاء كثير منها عنّا.