چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

خارج اصول 96-95


خارج اصول/خبر واحد/جلسه 21 – 13/10/95

باسمه تعالی

خارج اصول/خبر واحد/جلسه 2113/10/95

خلاصه درس

در این جلسه ابتدا نکاتی در تکمله مباحث قبل در مورد آیه نبأ بیان می کنیم. سپس وارد بحث استدلال به آیه نفر برای اثبات حجیت خبر واحد می شویم. مرحوم شیخ با چهار تقریر به این آیه شریفه استدلال کرده اند که در دو تقریر از لفظ «لعلّ» استفاده کرده اند و در دو تقریر دیگر به تعبیر «لینذورا قومهم» استدلال نموده اند. در ادامه ضمن بیان سه تقریر اول، نکته ای در مورد موضوع علم فقه و همچنین مناقشه ای در کلام مرحوم بروجردی در مسأله نماز جماعت بیان می شود.

بیان نکاتی در مورد آیه نبأ

ممکن است کسی ادعا کند اگر چیزی که کاشفیت نوعی دارد در عنوان اخذ گردد، از آن موضوعیت فهیمده نمی شود. اگر گفتند برو بازار، گوشت بخر. تفاهم عرفی این است که بازار رفتن جنبه طریقیت دارد، نه موضوعیت. ممکن است گفته شود به طور کلی اگر از ابتدا تعلیل و علتی هم در آیه نبأ نبود، تعبد از آن استفاده نمی شد، یعنی اخذ عادل یا فاسق در موضوع به جهت غلبه عدم اعتبار در قول فاسق و اعتبار در قول عادل است. از عناوین فاسق و عادل، موضوعیت استفاده نمی شود. در پذیرش قول عادل، تقوا بما هو تقوا دخالتی ندارد بلکه صرفا جنبه طریقیت دارد. فلذا اگر اشتباه یک انسان با تقوا زیاد باشد، قول او را آخذ نمی کنند. در مقابل اگر یک انسان متقی اشتباه نداشته باشد، قول او را اخذ می کنند. بنابراین از ایه شریفه، موضوعیت عدالت و فسق و همچنین کفایت عدالت در اعتبار قول، استفاده نمی شود.

اگر کسی این مطلب را قبول نکند ولی به هر حال ظاهر تعلیل یک امر ارتکازی را بیان می کند و آن امر ارتکازی، هم موضوعیت فاسق را اسقاط می کند و هم کلیت مفهوم را از بین می برد و قیودی مثل ضبط و … را نفی کرده و موضوع را بر روی وثاقت می برد. آنچه که بنای عقلا بر آن قائم شده – و ظاهر آیه هم این است که مطابق همین سیره عقلائی می خواهد استدلال و بحث و نقل کند – این است که اطمینان،حجیت عقلائی دارد مگر آنکه در یک مورد خاص، ردعی صادر شود. ملاک برای اطمینان هم، اطمینان شخص نیست. زیرا ممکن است من آدم غیرمتعارفی باشم و به جهت مثلا وسواس، دیر اطمینان پیدا کنم یا اطمینان پیدا نکنم در حالی که متعارف اشخاص اطمینان پیدا می کنند. لذا قوانین و احکام، ناظر به متعارف اشخاص است و انسان های شاذ و شذوذ ، معیار نمی باشند. ازاین رو در مقام احتجاجات، اگر دیگران همه نسبت به مطلبی اطمینان داشته باشند، می توان به اطمینان نوع اشخاص تمسک کرد. بله اگر در یک موردی، متعارف اشخاص اطمینان پیدا نمی کنند، بنای عقلا در آن وجود ندارد. به عنوان مثال متعارف حرف های زید، مورد قبول است، به ندرت اتفاق می افتد که خلاف بگوید یا تعمد بر خلاف داشته باشد و یا خطا کند، اما در قضیه رؤیت هلال، با وجود این که کسی ماه را ندیده و متعارف افراد به تردید افتاده اند ولی زید -که انسان ثقه ای است – می گوید من ماه را دیده ام. در این موارد که متعارف اشخاص تردید دارند، بنای عقلا بر آن وجود ندارد. بله ممکن است قانون برای جلوگیری از هرج و مرج، یک مورد خاص را به موارد دیگر ملحق کند، ولی اگر قانونی تنظیم نشده باشد، نمی توان از موردی که معمول اشخاص به شک می افتند، الغای شک کرد.

استدلال به آیه نفر برای اثبات حجّیت خبر واحد

یکی دیگر از آیاتی که برای اثبات حجیت خبر واحد مورد استدلال قرار گرفته، آیه نفر است:

«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ‏ یَحْذَرُون»‏[1]

مرحوم شیخ با چهار تقریر به این آیه شریفه استدلال می کند. در دو مورد از لفظ «لعلّ» و در دو مورد دیگر از تعبیر «لینذروا قومهم» برای بیان استدلال، استفاده می کند.

استفاده حجیت خبر واحد از لفظ «لعلّ»

ایشان می فرماید: همیشه در مواردی از لفظ «لعلّ» استفاده می کنند که مدخول لعلّ ، محبوب متکلم بوده و راضی به ترک آن نباشد. فلذا از «لعلهم یحذرون» استفاده می شود که حذر کردن اشخاص، محبوب شارع است. محبوب بودن هم به حسب وضع اعم از این است که محبوب الزامی باشد یا محبوب ندبی که به حد الزام نمی رسد. سپس جناب شیخ با بیانی سعی می کنند از همین محبوبیت -که به حسب وضع بر صرف محبوبیت دلالت دارد – الزامی بودن آن را استفاده کنند.

اشکال مرحوم سید یزدی به جناب شیخ

مرحوم سید یزدی در اعتراض به جناب شیخ می فرمایند احتیاجی ندارد ما تبعید مسافت کنیم و با الزامی کردن یک امر استحبابی، قول مختار خود را اثبات نماییم. خود استحبابی بودن، کافی است و لزومی به الزامی بودن وجود ندارد زیرا طرف مقابل ما سیدمرتضی و اتباع او هستند که اخذ به خبر واحد را ممنوع می دانند و آن را اجازه نمی دهند. فلذا همین که بوسیله آیه قرآن اجازه اخذ به خبر واحد ثابت شود، برای ردّ کلام آنها کفایت میکند. و دیگر احتیاجی ندارد که اجازه را به حد الزام برسانیم.[2]

ردّ اشکال مرحوم سید یزدی

به نظر ما اشکال سید یزدی به جناب شیخ وارد نیست. زیرا اگر یکی از طرفین، قائل به عدم جواز و طرف دیگر قائل به جواز أخذ به قول عادل بود، صرف اثبات جواز برای ردّ قول مانعین کفایت می کرد. ولی قائلین به حجیت خبر عادل، صرف جواز اخذ را ادعا نمی کنند بلکه مدعی هستند اخذ به قول عادل الزامی و واجب است. فلذا مرحوم شیخ با اثبات الزامی بودن محبوبیت، هم قول سید مرتضی و من تبعه را ردّ می کند و هم قول قائلین به حجیت را اثبات می نماید.

بازگشت به کلام مرحوم شیخ

مرحوم شیخ پس از آنکه از مدخول «لعلّ» استفاده محبوبیت می کند، با دو بیان حجیت خبر واحد را نتیجه گیری می نماید:[3] بیان اول، بیان صاحب معالم است. ایشان می فرماید: در اینجا، ندب به معنای مطلوبیت استحبابی، غیرمعقول است. اگر اصل ِمطلوبیت اثبات شد، آن مطلوبیت باید به نحو الزامی باشد. زیرا اگر قول مخبر حجت باشد، مطلوبیت و اخذ به آن الزامی است و اگر لا حجت باشد، انسان حق ندارد به آن اعتنا بکند. بنابراین به قرینه حکم شارع به حجّیت، الزامی بودن مطلوبیت استفاده میشود. بیان دیگر شیخ، اجماع مرکب است. ایشان می فرماید ادعای استحباب بر خلاف اجماع مسلمین است زیرا آنها خبر واحد را یا حجت و عمل به آن را ملزم می دانند و یا اینکه نافی حجیت خبر واحدند و عمل بر طبق آن را جایز نمی دانند، بنابراین قول به استحباب ِعمل بر طبق خبر واحد، خلاف اجماع مرکب است.

وجه اول استفاده حجیت خبر واحد از «لینذروا قومهم»

در آیه شریفه کلمه «لولا» – که دالّ بر تحذیر است – بر این مطلب دلالت می کند که لازم است از کل فرقه منهم، طائفه ای نفر کنند لیتفقهوا فی الدین. فلذا از «لولا» استفاده می شود که مدخول آن، یک امر الزامی است. بنابراین آیه شریفه با تعبیر «لولا نفر» نفر را الزام میکند. هدف از نَفر هم این است که تفقه در دین کنند. تفقه هم مقدمه آن است که قوم شان را انذار کنند. بنابراین انذار، غایت برای تفقه و تفقه، غایت برای نفر واقع شده است. و غایت واجب هم، واجب می باشد. یعنی نفر به این هدف واجب شده است که آنها قوم خود را انذار کنند. بنابراین انذار قوم – که غایه برای نفر ِواجب قرار داده شده – واجب می باشد. و این انذار حجیت خبر واحد را به دو بیان اثبات می کند:

أحدهما: وقوعه (الحذر) غایه للواجب؛ فإنّ الغایه المترتّبه على فعل الواجب ممّا لا یرضى الآمر بانتفائه، سواء کان من الأفعال المتعلّقه للتکلیف أم لا.[4]

آیا موضوع علم فقه، افعال مکلفین است؟

مشتهر است که موضوع فقه، فعل مکلفین است، به نظر می رسد دو اشکال به این مطلب وارد باشد: یکی اینکه با این تعریفی که از موضوع فقه ارائه داده اند، فقه در احکام تکلیفیه خلاصه می شود. در حالیکه موضوع در غالب احکام فقهی، غیر از فعل مکلف است مانند زمان، حریت، زوجیت، رقیت و طهارت و نجاست که همگی آنها از احکام وضعیه شرعی به شمار می آیند.[5] اما آیا موضوع در احکام تکلیفیه، همیشه افعال مکلف است؟ شیخ می فرماید: شرط در باب خطابات، مقدور بودن شیء برای مخاطب است ولی لزومی ندارد که آن امر مقدور از افعال مکلف باشد. بلکه ممکن است با وجود اینکه مقدور است ولی فعل مکلف هم نباشد. مثلا شارع می گوید: بچه باید مؤدب باشد، ترتیب شود و نمازخوان باشد. در این خطاب، خود بچه تکلیفی ندارد . نماز خوان بودن بچه هم فعل مکلف نیست، ولی از آنجا که تحت اختیار مکلف می باشد، به همین جهت، مکلف می تواند مورد خطاب قرار گرفته و نسبت به آن مسئول باشد.

مناقشه در کلام مرحوم بروجردی

آقای بروجردی در حاشیه عروه در باب نماز جماعت فرمایشی دارند که به نظر ما قابل مناقشه می باشد . ایشان می فرمایند: به نماز جماعت، ثواب های زیادی تعلق گرفته است و این ثواب ها بر تحقق مجموع افعال مکلفین مترتب می شود نه فعل مکلف واحد؛ زیرا جماعت از فعل من و فعل سایر مکلفین تشکیل میشود. منتها فعل دیگران در اختیار من نیست در حالی که ثواب به فعل اختیاری مکلف تعلق می گیرد. ایشان می فرماید: به همین دلیل ثواب نماز جماعت به علم به تحقق اقتدا دیگران تعلق می گیرد. یعنی اگر می دانم که دیگران به من اقتدا می کنند، شارع ثواب نماز جماعت را به من می دهد. ولی اگر علم به اقتدا نداشته باشم و بعداً معلوم شود که دیگران به من اقتدا کرده اند، دیگر ثوابی از نماز جماعت به من تعلق نمی گیرد و فقط کسانی که اقتدا کردند، مشمول ثواب نماز جماعت می شوند. مشابه این مطلب هم در تقریرات درس آقای شیخ حسین حلی – که توسط آقای سعید نوشته شده – راجع به نماز جمعه مطرح شده است. زیرا تشکیل نماز جمعه متوقف بر اجتماع دیگران است. بنابراین فعلی که در اختیار مکلف نیست چطور می تواند واجب باشد؟

جواب این اشکال آن است که به چه جهت شما می گویید که افعال اشخاص دیگر، تحت اختیار انسان نیست؟ انسان وقتی امر به معروف و نهی از منکر می کند در دیگران ایجاد اراده می کند. اگر من در مسجد و محراب حاضر نشوم و در خانه بمانم، چه کسی پشت سر من نماز می خواند؟ من می توانم کاری بکنم که کسی نتواند به من اقتدا کند و در نتیجه جماعت محقق نشود. در مقابل می توانم با حضور در مسجد، اراده تحقق جماعت را در دیگران ایجاد کنم. بنابراین فعل دیگران می تواند در اختیار من باشد.

بازگشت به کلام مرحوم شیخ

در ما نحن فیه، مرحوم شیخ می فرماید در خطاب «تب لعلّک تفلح»، و «أسلم لعلّک تدخل الجنّه»، گرچه فلاح و بهشتی بودن، از افعال مکلف نیست ولی با توجه به اینکه از آثار فعل مکلف است بنابراین تحت اختیار او می باشد و به همین جهت می تواند مورد خطاب وجوبی شارع قرار بگیرد.


[1] . توبه، 122

[2] . قوله: دلّت على وجوب الحذر عند إنذار المنذرین‏.یمکن تقریب الاستدلال بوجه لا یحتاج إلى إثبات وجوب الحذر بأنّ یقال تدل الآیه على کل تقدیر على جواز الحذر عند إنذار المنذرین مطلقا، فیجوز العمل بقول المنذر مطلقا و لو لم یفد العلم، و هذا القدر یکفینا فی مقابل قول السید بالمنع عن جواز العمل بأخبار الآحاد مطلقا، و هذه الاستفاده لا تتوقف على کون الحذر غایه للنفر الواجب، و لا یتفاوت الحال بین أن تکون الآیه بصدد النفر إلى الجهاد أو إلى التفقه و الانذار.نعم لا تثبت بها حجیه خبر الواحد فی المستحبات و المکروهات، لعدم صدق الانذار الذی هو بمعنى التخویف و الحذر الذی هو بمعنى الفرار عن المفسده بالنسبه إلیها، لکن یتم فیها بعدم القول بالفصل و بالأولویه، و هذا التعمیم محتاج إلیه بناء على ثبوت وجوب الحذر أیضا کما لا یخفى‏. حاشیه فرائد الاصول، ج1 ص464

[3] . أما وجوب الحذر فمن وجهین‏ أحدهما أن لفظه لعل‏ بعد انسلاخها عن معنى الترجی‏ ظاهره فی کون مدخولها محبوبا للمتکلم‏ و إذا تحقق حسن الحذر ثبت وجوبه إما لما ذکره فی المعالم من أنه لا معنى‏ لندب الحذر إذ مع قیام المقتضی‏ یجب و مع عدمه لا یحسن‏ و إما لأن رجحان العمل بخبر الواحد مستلزم لوجوبه‏ بالإجماع المرکب‏ لأن‏ کل من أجازه فقد أوجبه‏. فرائد الاصول(طبع مجمع الفکر) ج1 ص277

[4] . الثانی: أنّ ظاهر الآیه وجوب الإنذار؛ لوقوعه غایه للنفر الواجب بمقتضى کلمه «لو لا»، فإذا وجب الإنذار أفاد وجوب الحذر لوجهین:أحدهما: وقوعه غایه للواجب؛ فإنّ الغایه المترتّبه على فعل الواجب ممّا لا یرضى الآمر بانتفائه، سواء کان من الأفعال المتعلّقه للتکلیف أم لا، کما فی قولک: «تب لعلّک تفلح»، و «أسلم لعلّک تدخل الجنّه»، و قوله تعالى: فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشى‏. فرائد الاصول(طبع مجمع الفکر) ج1 ص277

[5] . البته بنا بر مبنای بسیاری از آقایان به جز مرحوم شیخ.