یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱


خارج اصول/خبر واحد/جلسه 28 – 95/10/27

باسمه تعالی

خارج اصول/خبر واحد/جلسه 28 – 27/10/95


خلاصه درس

در این جلسه ابتدا جواب های سه گانه مرحوم شیخ به استدلال صاحب فصول به آیه سؤال بیان می شود. سپس ملاحظاتی در سبک جواب دادن شیخ و همچنین برخی از جواب های ایشان مطرح می گردد: یعنی در ابتدا با دو بیان، ملازمه مورد ادعای صاحب فصول مورد مناقشه قرار می گیرد و سپس اشکالی به جواب دوم مرحوم شیخ وارد می شود. در ادامه جواب مرحوم خوئی از استدلال به آیه سؤال نقل و برخی از قسمت های آن نقد می شود و در انتها، مضمون برخی از روایات مفسّره آیه سوال، مورد بررسی قرار خواهد گرفت.


جواب های مرحوم شیخ به استدلال به آیه سؤال

مرحوم شیخ، در ردّ قول مستدلّین به آیه سؤال، سه جواب مطرح می کند:

جواب اول این است که با ملاحظه ظاهر آیه و همچنین روایات مفسّره ای که در بیان معنای این آیه وارد شده است، مشخص می شود که آیه سؤال هیچ ارتباطی به بحث حجیت خبر واحد ندارد.[1]

جواب دوم شیخ این است که ظاهر از وجوب سؤال عند عدم العلم، آن است که این سؤال مقدمه برای عالم شدن و رفع جهالت باشد که در این صورت باز هم از محل بحث ما خارج است زیرا بحث ما راجع به قبول تعبّدی خبر واحد می باشد.[2]

جواب سوم این است که مراد از اهل الذکر در آیه شریفه، اشخاص عادی نیستند که نسبت به یک سری از محسوسات و جزئیات علم دارند، مثلا می دانند فلان چیز آب است یا فلان چیز سنگ است و… . زیرا به این معنی، هیچ انسانی وجود ندارد که هیچ علمی نداشته باشد. اگر اهل الذکر را اینگونه معنی کنیم، همه انسان ها اهل الذکر خواهند بود. بنابراین مراد از اهل الذکر در این آیه، کسانی هستند که تخصص و علم زیادی دارند و از جهت علمی در میان مردم، ممتاز هستند. و این عنوان بر شخصی که تنها یک خبر را از امام ع نقل نموده، صدق نمی کند. در حالیکه ادعای ما این است که اگر یک راوی، حتی یک خبر را هم از امام نقل کند، باید آن را بپذیریم.[3]

در ادامه مرحوم شیخ می فرماید: اگر کسی در مقام ردّ جواب سوم بگوید: درست است که باید به سراغ متخصصین و اهل علم رفت و مطلبی را که آنها از روی تخصص خود می گویند، پذیرفت ولی با اجماع مرکب می توان ثابت کرد که اگر اهل علم، مطلبی را بیان کنند که ارتباطی به تخصص شان ندارد، باز هم واجب است که آن را بپذیریم. مثلا اگر متخصص بگوید من فلان مطلب را از امام شنیدم، پر واضح است که این سماع یک امر عادی است و ارتباطی به تخصص متخصص ندارد زیرا هر شخصی ممکن است مطلبی را از امام ع بشوند و آن را برای دیگران نقل کند، ولی با اجماع مرکب ثابت می شود این قولی که از روی تخصص متخصص گفته نشده، به قولی که از روی تخصص او بیان شده، ملحق می گردد و نتیجتا باید هر دو را قبول کرد و پذیرفت.

در پاسخ به این توهّم می گوییم که چنین اجماع مرکّبی وجود ندارد. و الشاهد علی ذلک: با وجود اینکه سید مرتضی و من تبعه تقلید یعنی رجوع به متخصص و اهل علم در شبهات حکمیه را صحیح می دانند ولی در عین حال، اگر همین مجتهد متخصص، یک خبری را از امام ع نقل کند که یقین آور نباشد، عمل بر طبق خبر این متخصص را جایز نمی دانند. پس اجماع مرکبی وجود ندارد تا قولی را که متخصص از روی تخصص خود نمی گوید به قولی را که از روی تخصص خود بیان میکند، ملحق کنیم.[4]

مناقشه در ملازمه مورد ادعای صاحب فصول

بحث از آنجا آغاز می شود که صاحب فصول برای اجتناب از لغویت امر به سؤال، وجوب قبول قول مجیب را از آیه شریفه استفاده کرد. بنابراین ابتدا باید بررسی کرد آیا چنین ملازمه ای وجود دارد؟ آیا برای اینکه از وجوب سؤال، لغویت لازم نیاید، قبول جواب مجیب، واجب می شود؟

اولا اگر خاطرتان باشد، یکی از تفسیر هایی که درباره روایات «انّ الرشد فی خلافه» شده، این است که نفس فتوای مخالفین، اماره بر خلاف است. یعنی اگر از مخالفین، سؤال کنی، آنها تعمّد دارند که خلاف بگویند و شخص سائل را به انحراف وادار کنند. پس در این موارد، سؤال مقدمه برای انکار جواب است یه وجوب قبول آن زیرا قول آنها اماره بر خلاف است. البته ما با صحت سقم این تفسیر از روایات «إن الرشد فی خلاف» کاری نداریم ولی به هر حال یک فرض قابل تصوّری است که ملازمه مورد ادعای صاحب فصول را مخدوش میکند.

ثانیاً در بسیاری از مواردی که انسان با منکرین مسائل دینی، به بحث و گفت و گو می نشیند تا آنها را به طریق صحیح هدایت کند، مسیر خاصی باید طی بشود که انسان به مطلوب خود دست پیدا کند. به این معنی که در ابتدای بحث، طرف مقابل، منکر است سپس با طرح و توضیح مباحثی، حالت انکار او تبدیل به حالت شک و تردید میشود و در ادامه با ضمیمه شدن دیگر مطالب، کم کم مسائلی را که در ابتدا منکر آن بود، قبول می کند و می پذیرد. نکته مهم در این مسیر آن است که رساندن شخص منکر از مرحله انکار به مرحله شک و تردید، خودش یک موفقیت برای رسیدن به مطلوب محسوب میشود زیرا با ایجاد حالت شک و تردید است که زمینه برای اثبات و پذیرش حق در شخص منکر بوجود می آید. در آیه شریفه، منکرین مدعی شدند که بشر نمی تواند رسول و فرستاده از جانب خدا باشد. رسول باید مَلَکی از ملائکه باشد زیرا چنین امتیازی برای بشر امکان ندارد. قرآن در جواب این عده از منکرین، آنها را به اهل کتاب – و کسانیکه منکرین، تا اندازه ای آنها را قبول دارند – ارجاع می دهد و می گوید: «فاسئلوا اهل الذکر» شما درباره انبیاء اهل کتاب سؤال کنید که آیا آنها بشر بودند یا مَلَک؟ اهل کتاب – یهود و نصاری – هم در جواب آنها می گویند انبیاء ما همگی مثل خودمان بشر بودند. امکان دارد همین پاسخ اهل کتاب، سبب ایجاد شک و شبهه در قلب منکرین بشود و همین مقدار برای فراهم زمینه هدایت آنها کفایت میکند. بنابراین حتی اگر مسأله مورد سؤال از اصول دین باشد – که علم در آن معتبر است – اشکالی ندارد که خداوند، برای فراهم شدن مقدماتی که سائل را در معرض حصول علم قرار می دهد، امر به سؤال کند. و از این امر هیچ لغویتی لازم نمی آید.

مناقشه در جواب دوم مرحوم شیخ

مرحوم شیخ در جواب دوم می فرمایند از تعبیر «ان کنتم لاتعلمون» استفاده می شود که سؤال، مقدمه برای تحصیل علم است. به نظر می رسد که این فرمایش مرحوم شیخ، دقیق نباشد زیرا سؤال، گاهی مقدمه برای تحصیل علم است و گاهی مقدمه برای تحصیل حجت. مثلا اگر مکلف نمی داند که فلان چیز نجس است یا نه؟ در صورتیکه آن چیز، حالت سابقه داشته باشد، اصل جریان پیدا می کند و باید به حالت سابقه اخذ بکند. و یا اگر نمی داند که فلان خانه، ملک زید است یا ملک دیگری؟ در صورتیکه تحت ید زید باشد، باید ملکیت زید را بپذیرد و همچنین است مواردی که در آن، اصالة الصحة جریان پیدا می کند. به طور کلی، موضوع برای جریان احکام ظاهریة، واقعاً، جهل و عدم العلم است. بنابراین گاهی اوقات، جهل مقدمه برای وجوب تحصیل حجت تعبدیه است نه تحصیل علم. فلذا جهالت مقدمه برای یک معنای أعم از علم می باشد. و اینگونه نیست که جهالت همیشه مقدمه برای تحصیل علم باشد تا به استدلال صاحب فصول، اشکال وارد شود.

البته می توان در دفاع از مرحوم شیخ گفت که اشکال به صاحب فصول متوقف بر این مطلب نیست که آیه شریفه باید ظهور در مقدمیّت جهالت برای تحصیل علم داشته باشد بلکه حتی احتمال این مقدمیّت هم برای ردّ استدلال صاحب فصول کفایت میکند زیرا ایشان می فرماید: از آیه استفاده می شود که باید قول مجیب را تعبّداً بپذیریم. در حالیکه این احتمال وجود دارد که امر به سؤال مقدمة برای تحصیل علم باشد زیرا گاهی اوقات در لسان ادله، جهل به عنوان مقدمة برای تحصیل علم اخذ می شود. بنابراین احتمال اینکه جهالت می تواند مقدمه برای تحصیل علم باشد برای ردّ استدلال صاحب فصول کافی است و متوقف بر استظهاری که مرحوم شیخ از آیه می کند، نمی باشد.

بررسی کلام مرحوم خوئی در جواب از استدلال به آیه سؤال

در مورد روایات تفسیریه ای که مرحوم شیخ به آن اشاره کرده اند، مرحوم خوئی بیانات خوب و قابل ملاحظه ای دارند که لازم است مورد بررسی قرار بگیرد. ایشان ابتدا در ردّ استدلال به آیه سؤال می فرماید:

و يظهر الجواب‏ عن الاستدلال بهذه الآية ممّا ذكرناه في الجواب عن الاستدلال بالآية السابقة، فانّ‏ تعليق‏ وجوب‏ السؤال‏ على عدم العلم ظاهر في أنّ الغرض منه حصول العلم لا التعبد بالجواب. هذا مضافاً إلى أنّ مورد هذه الآية أيضاً هي النبوّة، و المأمورون بالسؤال هم عوام اليهود، و خبر الواحد لا يكون حجّة في اصول الدين كما تقدّم.[5]

در این قسمت از کلام مرحوم خوئی تسامحی رخ داده است زیرا در آیه شریفه، خداوند عوام یهود را امر به سؤال از اهل الذکر نمی کند. چون عوام یهود اصلا چنین اعتقادی نداشتند که رسول نمی تواند بشری مثل خودشان باشد! مخاطب امر به سؤال هم در سوره نحل و هم در سوره انبیاء مشرکینی هستند که بشر بودن رسل و انبیاء را انکار می کردند و می گفتند: رسول باید مَلَک باشد و الا بشر چه امتیازی دارد که بتواند از جانب خدا پیامبر باشد؟ آیه قرآن در مقام ردّ انکار مشرکین، آنها را به انبیاء و پیامبران سلف ارجاع و تنبّه می دهد. به نظر می رسد دلیل این تسامح در کلام مرحوم خوئی آن است که احتمالا مسأله ارجاع به اوصاف پیغمبر ص در کتب انبیاء گذشته به ذهن ایشان آمده است و نتیجتا آیه را اینگونه معنی کرده اند که عوام یهود باید از علمای خود درباره اوصاف پیامبر ص در کتب انبیاء سلف، سؤال کنند.

مطلب و فرمایش بعدی مرحوم خوئی جالب توجه است:

و لا ينافي ذلك ما في الأخبار من أنّ المراد بأهل الذكر هم الأئمة (عليهم السلام) لأنّ أهل الذكر عنوان عام يشمل الجميع، و يختلف باختلاف الموارد، ففي مقام إثبات النبوّة الخاصّة بما وصف اللَّه نبيّه في الكتب السماوية، يكون المراد من أهل الذكر علماء اليهود و النصارى و لا يصح أن يراد في هذا المقام الأئمة (عليهم السلام) لأنّ الإمامة فرع النبوّة، فكيف يمكن إثبات النبوّة بالسؤال عن الإمام الذي تثبت إمامته بنص من النبي (صلّى اللَّه عليه و آله) نعم بعد إثبات النبوّة و الإمامة يكون الأئمة (عليهم السلام) أهل الذكر فلا بدّ من السؤال منهم فيما يتعلق بالأحكام الشرعية، كما أنّ أهل الذكر في زمان الغيبة هم الرواة بالنسبة إلى الفقهاء، و الفقهاء بالنسبة إلى العوام، و المعنى واحد في الجميع إنّما الاختلاف في المصاديق بحسب الموارد.

ایشان می فرماید اهل الذکر، یک عنوان عامی است و مصادیق اهل الذکر به تناسب مقامات متفاوت است. گاهی مصداق آن علماء یهود است، گاهی ائمه طاهرین، و در برخی موارد، محدّثین و فقهاء. اما آن تفسیری که در روایات وارد شده و اهل الذکر را به اهل بیت علیهم السلام، معنی کرده، صرفا بیان مصداق بارز این عنوان می باشد.

مرحوم خوئی با بیان این مطالب در صدد جواب از استدلال به آیه سؤال بوده اند در حالیکه تعبیر ایشان به «كما أنّ أهل الذكر في زمان الغيبة هم الرواة بالنسبة إلى الفقهاء» با انکار استدلال مستدلّین منافات دارد! ظاهر این عبارت آن است که مرحوم خوئی، حجیت خبر واحد را با استناد به معنای اهل الذکر در این آیه، قبول میکند بنابراین چگونه ایشان در مقام انکار استدلال به آیه سؤال بر آمده اند؟!

بررسی مضمون برخی از روایاتی که معنای «اهل الذکر» را تفسیر می کند

به جهت اینکه فهم برخی از روایاتی که معنای اهل الذکر در آیه سؤال را تفسیر می کند، مشکل است، ما در این مرحله از بحث به بررسی مضمون این روایات می پردازیم:

1-الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَجْلَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الذِّكْرُ أَنَا وَ الْأَئِمَّةُ أَهْلُ الذِّكْرِ وَ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ‏ وَ لِقَوْمِكَ‏ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ‏ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع نَحْنُ قَوْمُهُ وَ نَحْنُ الْمَسْئُولُونَ.

از این روایت استفاده می شود که هم قرآن ذکر است و هم پیغمبر اکرم ص. این تعبیر همانند تعبیر «زید عدل» می باشد که به نحو استعاره، بر زید اطلاق سبب شده است. قرآن کریم و پیامبر اکرم ص هر دو مذکّر هستند ولی به نحو استعاره از آنها به «ذکر» تعبیر شده است.

2-الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏ قَالَ الذِّكْرُ مُحَمَّدٌ ص وَ نَحْنُ أَهْلُهُ الْمَسْئُولُونَ قَالَ قُلْتُ قَوْلُهُ- وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ‏ قَالَ إِيَّانَا عَنَى وَ نَحْنُ أَهْلُ الذِّكْرِ وَ نَحْنُ الْمَسْئُولُونَ.

مقصود از سَوْفَ تُسْئَلُونَ زمان آینده نزدیک بعد از نزول قرآن نیست بلکه مراد، آینده های دوری است که ائمة علیهم السلام می آیند و مورد سؤال قرار می گیرند.

3– الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا ع فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ‏ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏ فَقَالَ نَحْنُ أَهْلُ الذِّكْرِ وَ نَحْنُ الْمَسْئُولُونَ قُلْتُ فَأَنْتُمُ الْمَسْئُولُونَ وَ نَحْنُ السَّائِلُونَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ‏ حَقّاً عَلَيْنَا أَنْ نَسْأَلَكُمْ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ حَقّاً عَلَيْكُمْ أَنْ تُجِيبُونَا قَالَ لَا ذَاكَ إِلَيْنَا إِنْ شِئْنَا فَعَلْنَا وَ إِنْ شِئْنَا لَمْ نَفْعَلْ أَ مَا تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ‏ بِغَيْرِ حِسابٍ‏.

در این روایت حضرت می فرماید وظیفه شما سؤال کردن است ولی ما مصالحی را در نظر می گیریم و گاهی به شما جواب می دهیم و گاهی نیز سؤال شمار با بی پاسخ رها می کنیم.

4-عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‏ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ‏ فَرَسُولُ اللَّهِ ص الذِّكْرُ وَ أَهْلُ بَيْتِهِ ع الْمَسْئُولُونَ وَ هُمْ أَهْلُ الذِّكْر

در آیه شریفه وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ ضمیر إِنَّهُ به قرآن برمی گردد یعنی قرآن مذکّر برای تو (پیامبر) و برای قوم توست. ولی با این حال تعبیر فَرَسُولُ اللَّهِ ص الذِّكْرُ بر این آیه تفریع شده و رسول الله ص را ذکر معرفی کرده است. در حاشیه وافی مطلبی ذکر شده که کلام درستی است. ایشان می فرماید: کأنّ در این جا از جانب روات و یا ناسخین، سقط یا تبدیلی رخ داده است. زیرا «ذکر» در هر دو آیه وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‏ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ و فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ تفسیر شده است. بنابراین احتمالا تفریع عبارت فَرَسُولُ اللَّهِ ص الذِّكْرُ برای تفسیر «ذکر» در آیه تُسْئَلُونَ و فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بوده است که بواسطه اشتباه روات یا نساخ، سقط یا جابجایی در اینجا واقع شده است. این فرمایش صاحب وافی، مطلب خوبی است و باید هم همین گونه باشد.[6]

البته احتمال دیگری برای تصحیح این فراز از روایت وجود دارد و آن این است که بگوییم، قرآن در درجه اول به پیامبر ص نازل شد و سپس از ایشان به اهل بیت علیهم السلام انتقال پیدا کرد. بنابراین علم پیامبر به قرآن و قریب بودن ایشان به قرآن به حدّی است که کأنّ بین این دو وجود مبارک اتحاد وجود دارد. و به این اعتبار است که به خود پیامبر ص هم عنوان «ذکر» اطلاق می شود. اگر روایت را اینگونه معنی کنیم دیگر بحث سقط و تحویلی که در حاشیه وافی آمده، مطرح نمی شود.


[1] . أوّلا: أنّ الاستدلال إن كان بظاهر الآية، فظاهرها بمقتضى السياق إرادة علماء أهل الكتاب، كما عن ابن عباس و مجاهد و الحسن و قتادة؛ فإنّ المذكور في سورة النحل: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ، و في سورة الأنبياء: وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. و إن كان مع قطع النظر عن سياقها، ففيه: أنّه ورد في الأخبار المستفيضة: أنّ أهل الذكر هم الأئمّة عليهم السّلام، و قد عقد في اصول الكافي بابا لذلك‏، و أرسله في المجمع عن عليّ عليه السّلام‏. فرائد الاصول، ج1 ص289

[2] . و ثانيا: أنّ الظاهر من وجوب السؤال عند عدم العلم وجوب تحصيل العلم، لا وجوب السؤال للعمل بالجواب تعبّدا، كما يقال في العرف: سل إن كنت جاهلا و يؤيّده: أنّ الآية واردة في اصول الدين و علامات النبيّ صلّى اللّه عليه و آله التي لا يؤخذ فيها بالتعبّد إجماعا. فرائد الاصول، ج1 ص290

[3][3] . و ثالثا: لو سلّم حمله على إرادة وجوب السؤال للتعبّد بالجواب لا لحصول العلم منه، قلنا: إنّ المراد من أهل العلم ليس مطلق من علم و لو بسماع رواية من الإمام عليه السّلام؛ و إلّا لدلّ على حجّيّة قول كلّ عالم بشي‏ء و لو من طريق السمع و البصر، مع أنّه يصحّ سلب هذا العنوان عن‏ مطلق من أحسّ شيئا بسمعه أو بصره، و المتبادر من وجوب سؤال أهل العلم- بناء على إرادة التعبّد بجوابهم- هو سؤالهم عمّا هم عالمون به و يعدّون من أهل العلم في مثله، فينحصر مدلول الآية في التقليد؛ و لذا تمسّك به جماعة على وجوب التقليد على العامّي. فرائد الاصول، ج1 ص290

[4] . و بما ذكرنا يندفع ما يتوهّم: من أنّا نفرض الراوي من أهل العلم، فإذا وجب قبول روايته وجب قبول رواية من ليس من أهل العلم بالإجماع المركّب. حاصل وجه الاندفاع: أنّ سؤال أهل العلم عن الألفاظ التي سمعوها من الإمام عليه السّلام و التعبّد بقولهم‏ فيها، ليس سؤالا من أهل العلم من حيث هم أهل العلم؛ أ لا ترى أنّه لو قال: «سل الفقهاء إذا لم تعلم أو الأطبّاء»، لا يحتمل أن يكون قد أراد ما يشمل المسموعات و المبصرات الخارجيّة من قيام زيد و تكلّم عمرو، و غير ذلك؟ فرائدالاصول، ج1 ص291

[5] . مصباح الاصول (طبع مؤسسة احیاء آثار السید الخویی) ج1 ص220

[6] . المفهوم من هذه الآية أنّ القرآن هو الذكر، فكأنّ في الحديث إسقاطاً أو تبديلًا لإحدى الآيتين بالاخرى‏سهواً من الراوي أو الناسخ. و العلم عند اللَّه تعالى. فلابدّ أن يقدّر «ذو»، أي ذو الذكر، أو يقال بعيداً: كون القرآن ذكراً يستلزم كون الرسول صلى الله عليه و آله ذكرا