یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱


كتاب صوم/سال دوم 89/06/30

باسمه تعالي

كتاب صوم/سال دوم: شماره 362 تاریخ: 89/06/30

بحث در موارد عدم وجوب روزه ماه مبارک رمضان بود. در اين جلسه، استاد دام ظله، بحث جواز افطار برای شيخ و شيخه را پی می‏گيرند.

پيرمرد و پيرزن و ذو العطاش كه روزه برای آنها اداءاً و قضاءاً مشكل است، لازم است فديه بپردازند، در وجوب فديه شبيه به اجماع قائم است، شهرت بسيار قوی است و فقط مرحوم ابی الصلاح حلبی در كافی به عنوان مخالف ذكر شده، ايشان می‏گويد مندوب الی فديه.

دليل مندوب بودن فديه روايت ابراهيم بن ابی زياد الكرخی است كه در آن «أحب الی» تعبير شده است، اما اين قابل بحث است كه آن روايت قابل استناد هست يا نيست، به خاطر اينكه درباره ابراهيم كرخی توثيق صريحی در كلمات نيست، بسياری می‏گويند اگر توثيق صريحی نباشد، روايات قابل اعتماد نيست.

حالا ما فرض می‏كنيم كه می‏شود به روايت ابراهيم بن ابی زياد الكرخی استناد كرد، آيا برای مختار مرحوم ابی الصلاح و مندوب بودن فديه می‏شود به اين روايت استدلال كرد؟ دو اشكال در اينجا شده ؛ يكی اين است كه آيا «أحب الی» دليل برای استحباب است يا اعم از استحباب و وجوب است؟ آقای خوئی بی ميل نيست كه قول به اعم و معنای مطلق رجحان را قائل شود، ايشان نظير اين را در موارد ديگر نيز دارند، لا أحب كه ديگران می‏گويند ظهور در كراهت دارد، ايشان می‏فرمايد كه اين اعم از كراهت و حرمت است و «لا يحب الجهر بالسوء من القول الا من ظلم» با حرمت نيز سازگار است.

(سؤال و پاسخ استاد دام ظله) : در اين جهت بين افعل تفضيل و غير افعل تفضيل مشترک است، ابو حمزه ثمالی می‏گويد «و انی و الله اعلم أن سرور نبيك أحب اليك من سرور عدوك»، اينها بحث دارد، چه أحب افعل تفضيلی و چه أحب به معنای محبوب باشد، ايشان می‏فرمايد اعم است.

اما به نظر مختار در اينجا و در لا أحب كه آقايان به كراهت استدلال می‏كنند و مشهور اينطور چيزها را علامت استحباب و كراهت می‏دانند، حق با مشهور است، در الفاظ گاهی موضوع له لفظ را در نظر می‏گيريم و گاهی لفظ از نظر وضع مفهوم عامی دارد اما در مواردی كه تطبيق می‏شود، قرائنی موجود می‏شود كه آن را به قسم خاصی منحصر می‏كند، اگر بگوئيد منزل زيد از حرم مطهر حضرت معصومه عليها السلام دورتر يا نزديک‏تر است، از اين استفاده می‏شود كه منزل زيد در شهر قم و در حدود و اطراف حرم مطهر است و به ذهن انسان شهرهای ديگر نمی‏آيد، حالا كسی كه می‏خواهد ديگری را بعث و وادار به كاری كند، می‏گويد من دوست دارم كه شما اين كار را انجام دهيد، اين دوست دارم مشترک معنوی بين وجوب و استحباب است، در مقامی كه می‏خواهند تحريک كنند، اگر تحريک بهتر را كه وجوب است، بكار نگيرند و به جامع تعبير كنند، اين قرينه بر استحباب است، به خاطر اينكه اگر در واقع واجب باشد، تحريک بهتر را كه وجوب است، كنار نمی‏گذارند و به جامع تعبير كنند، اين خلاف حكمت و غرض متكلم است، در اينطور موارد در استحباب ظهور پيدا می‏كند، در كراهت نيز همينطور است، در مقام زجر از گناه كه حرام است، تعبير جامع لا احب بكار نمی‏گيرند، اگر در مقام زجر لا احب تعبير شود، قرينه بر كراهت است، انسان طبعاً بالفطره اينطور می‏فهمد، «أحب الی» ظهور در استحباب دارد، منتها ذيلی دارد كه اگر با ذيل در نظر بگيريم، به نحوی اجمال پيدا می‏كند، عبارت اين است : «رجل شيخ لا يستطيع القيام الی الخلاء و لا يمكنه الركوع و السجود فقال عليه السلام ليؤمأ برأسه ايماءاً، الی أن قال قلت فالصيام قال عليه السلام اذا كان فی ذلك الحد قد وضع الله عنه فان كانت له مقدرة فصدقة مد من طعام بدل كل يوم أحب الی و ان لم يكن له يسار ذلك فلا شی‏ء عليه»، تعبير «عليه» ظهور در وجوب دارد، اين «فلا شی‏ء عليه» مفهوم است كه در مقابل قبل قرار داده، يعنی در فرض اول عليه شی‏ء و در اين فرض لا شی‏ء عليه، مفهوم ذيل با ظهور «أحب الی» تنافی پيدا می‏كند و قهراً ديگر لفظ در مستحب بودن يا نبودن ظهور پيدا نمی‏كند و اجمال پيدا می‏كند، و روايت مجملی كه در مقابل آن آيه قرآن و روايات كثير هست، حتی اگر ظهور می‏داشت و اجمال نداشت، صلاحيت اخذ نداشت تا حمل به استحباب كنيم.

اشكال دوم مبنائی است، البته غير مبنائی نيز در كلام مرحوم ابی الصلاح حلبی اين اشكال وجود دارد، ابی الصلاح حلبی به طور كلی به استحباب قائل است، ايشان در صورتی كه مشقت باشد و صورتی كه اصلاً قدرت نباشد، قائل به استحباب فديه است، غير از ايشان همه علماء قائل هستند كه در صورت مشقت بايد فديه پرداخت شود و اين روايت درباره غير قادر است، اگر سند اين روايت نيز درست باشد، اگر دليل باشد، حد اكثر نسبت به تفصيل بين صورت عجز و مشقت دليل است، اما ايشان به طور يكسان در مشقت و عجز مندوب می‏داند، برای مختار ايشان دليل نيست. بنابراين، نسبت به مشقت ترديدی نيست و به قائلی غير از ابی الصلاح برخورد نكردم و روايات كثير و آيه قرآن نيز هست، فديه دارد.

در جلسه گذشته در نقل اقوال سهوی واقع شد و عرض كردم كه مرحوم ابن ادريس در سرائر از قبيل كسانی است كه حكم صورت عجز و مشقت را يكسان می‏داند، اينطور نيست و مرحوم ابن ادريس از قبيل كسانی است كه تفصيل قائل است و قائل به قول خلاف اشهر است، و مرحوم فيض در مفاتيح نيز از قائلين به قول خلاف اشهر است و تفصيل قائل است.

حالا آيا قائل به تفصيل شويم يا بگوئيم در هر دو صورت فديه لازم است؟ از متأخرين مرحوم آقای حكيم و مرحوم آقای خوئی بر خلاف ماتن قائل به تفصيل شده‏اند، مرحوم آقای حكيم ادله قولی را كه ايشان به مشهور نسبت داده و من عرض كردم كه تعبير دقيق اين است كه به اشهر نسبت داده شود، نقل می‏كند و می‏فرمايد اطلاقات و بعضی از روايات خاصی كه در خصوص غير قادر وارد شده، اين مطلب را اقتضا می‏كند، مراد ايشان همان روايت ابراهيم كرخی است، و بعد برای قائلين به تفصيل وجوهی ذكر می‏كند و آن وجوه را نيز رد می‏كند، ايشان می‏گويد اصل برائت در مقابل ادله اجتهادی نمی‏تواند بايستد، مرحوم شيخ طوسی كلام مرحوم شيخ مفيد را كه سيد مرتضی نيز همينطور می‏گويد، توجيه می‏كند، شيخ مفيد كه قائل به تفصيل شده، می‏گويد علت اين قول به تفصيل اين است كه فديه برای اين است كه دستوری عمل نشده و بدل آن چيزی قرار داده می‏شود و شخصی كه اصلاً قادر نيست، چيزی به ذمه او نيست تا فديه‏ای بدل آن باشد، لذا اين حكم شامل عاجز مطلق نيست، البته بعضی مانند مرحوم صاحب مدارک می‏گويد اين تفسير مرحوم شيخ طوسی برای كلام مرحوم شيخ مفيد درست نيست، به خاطر اينكه اگر اين وجه درست باشد، فرقی بين عاجز مطلق و حرجی نيست، بر ذمه حرجی نيز چيزی نيست، چرا ايشان اين مطلب را دليل برای تفصيل ذكر كرده است؟ اين دليل بر تفصيل نيست و دليل برای انكار به طور كلی می‏شود، اگر باشد، شايد با حرف مرحوم ابی الصلاح سازگارتر باشد كه می‏گويد واجب نيست، اما اين اشكال مرحوم صاحب مدارک به كلام مرحوم شيخ طوسی وارد نيست، مقتضی ثبوت در مورد حرجی هست، در حديث رفع كه ما لا يطيقون وارد شده كه آنجا اشكال شده كه با شيئی امكان وضع داشته باشد تا رفع شود، چيزی كه اصلاً وضع آن استحاله دارد، معنا ندارد كه رفع شود، ايشان آنجا می‏گويد كه رفع به معنای دفع است، در شيئی كه مقتضی داشته باشد، می‏توان رفع بكار برد، و مراد از لا يطيق حرج است و در حرج شارع ارفاق كرده و تكليف را برداشته و الا مصالح اقتضا می‏كند كه در حال حرج نيز انجام دهد، به اين اعتبار رفع به معنای دفع می‏توان گفت، به اين اعتبار فديه نيز می‏توان گفت، حق تعالی كه برای حضرت ابراهيم عليه السلام فديه فرستاد، اگر به امر واقعی نيز دستور ذبح می‏داد، هيچ مشكلی نداشت منتها از روی منت دستور ذبح نداد و فديه فرستاد، اگر چيزی مانند اجتماع نقيضين استحاله عقلی داشته باشد، نمی‏شود برای آن فديه بياورند، حضرت سيد الشهداء عليه السلام شهيد می‏شود و حق تعالی می‏توانست مانع شهادت آن حضرت شود اما مصالح ديگری را در نظر گرفت و ممانعت نكرد، خلاصه، مرحوم شيخ طوسی می‏خواهد بگويد كه تفصيلی كه شيخ مفيد بين دو صورت قائل شده، به همين خاطر است كه فديه برای شيئی است كه در ذمه شخص باشد، و لو امكان در ذمه بودن بايد باشد و در عجز كلی امكان اشتغال ذمه نيست و در صورت مشقت امكان اشتغال ذمه هست، اينطور كلام مرحوم شيخ مفيد را توجيه كرده است، اما بعد ايشان پاسخ می‏دهد كه دليلی نداريم كه فديه به صورتی منحصر باشد كه اشتغال ذمه باشد، فديه در جائی است كه چيزی مصلحت‏دار است منتها در اثر عجز نمی‏تواند اين مصلحت را استيفا كند و شارع مقدس می‏فرمايد بدل آن چيز ديگر مصلحت‏داری قرار می‏دهم تا با انجام آن تقرب پيدا كنی، مرحوم آقای حكيم تعبير می‏كند كه فديه مناسب با اين است كه ذمه مشغول باشد و بعد پاسخ می‏دهد كه اگر بپذيريم كه چنين تناسبی درست است، تناسب دليلی نيست كه بتواند در مقابل اطلاقات بايستد. و ايشان از استدلال به آيه شريفه «و علی الذين يطيقونه فديه» كه مخصوص كرده و مرحوم آقای خوئی نيز به اين استدلال می‏كند، اينگونه پاسخ می‏دهد كه اين با ادله‏ای معارض است كه می‏گويد اين آيه منسوخ است. اما هيچ دليلی بر نسخ نيافتم، بعضی از سنی‏ها قائل به نسخ شده‏اند. بعد ايشان می‏گويد كه روايات ديگر نيز دليل بر تفصيل نيست. بعد ايشان برای قول به تفصيل به روايت ابراهيم كرخی استدلال می‏كند كه گفته بود اگر به اين حد شد، روزه بر او وضع نشده اما صدقه بايد بپردازد، اين فرمايش مرحوم آقای حكيم است. ايشان در روايت اصلاً بحث سندی نمی‏كند، در حالی كه روايت اشكال سندی دارد، و آن روايت خاص ابی بصير را كه حتی تا آن حد از مشقت نيز فداء را لازم دانسته، شايد با معارضه با روايت ابراهيم كرخی كه آن را معتبر حساب كرده، كنار گذاشته و سراغ اصل برائت رفته باشد، مرحوم آقای حكيم از اين راه به اطلاقات عمل نكرده، تنها مدرك ايشان همين روايت ابراهيم كرخی ضعيف السند است.

اما مرحوم آقای خوئی به طور اوفی بحث كرده، درباره آيه شريفه «و علی الذين يطيقونه فديه» می‏فرمايد شارع مقدس در مقام بيان اين است كه روزه بر چه كسانی واجب است و بر چه كسانی واجب نيست، بر چه كسانی اداء واجب است و بر چه كسانی واجب نيست، بر چه كسانی قضاء واجب است و بر چه كسانی واجب نيست و گفته كسانی كه عنوان يطيقونه بر آنها صدق می‏كند، بايد فديه بدهند، پس، اشخاصی كه از عنوان يطيقونه خارج هستند، فديه بر آنها نيست، به خاطر اينكه در مقام بيان اين مطلب است، و قهراً مطلبی كه من عرض نكردم كه مرحوم آقای حكيم غير از نسخ با آن آيه را پاسخ داده‏اند كه می‏فرمايد آيه شريفه «و علی الذين يطيقونه فديه» مفهوم ندارد و كسی كه نمی‏تواند نيز همينطور است، اين خيلی خلاف ظاهر است، بلا اشكال مفهوم دارد و در مقابل كسانی است كه لا يطيقونه هستند، حالا اين را كه در مقابل هست يا نيست، دوباره بحث می‏كنيم، مرحوم آقای حكيم استدلال به آيه را آنطور پاسخ داده و مرحوم آقای خوئی می‏فرمايد اگر دليل معارضی نباشد، بايد به ظهور آيه اخذ كنيم و بگوئيم كه بر شخص عاجز فديه نيست. و اما روايات، بعضی ذاتاً اطلاق ندارد و آن رواياتی است كه در آنها كلمه ضعف بكار رفته و گفته «يضعف عن الصوم»، اينها ذاتاً عاجز را شامل نيست، ضعف در مقابل قوت است و عجز در مقابل قدرت است، اينجا كه كلمه ضعف بكار رفته، در مواردی است كه مشقت دارد و عجز نيست، ضعيف در مشی كسی است كه راه می‏رود اما با ناتوانی راه می‏رود، مرحوم آقای حكيم نيز همين روايت ضعف را از قبيل ادله مشقت ذكر كرده، و رواياتی هست كه و لو ذاتاً ممكن است بگوئيم كه اعم است و اختصاص به ضعف و مشقت ندارد اما به دليل اينكه تفسير آيه است و آيه اختصاص به مشقت دارد و صورت عجز را شامل نيست، لذا اينها نيز دليل نيست، پس، برای مطلق روايتی پيدا نكرديم، فقط يک روايت خاص هست كه همان روايت ابراهيم كرخی است كه تعبير می‏كند كه بايد صدقه بدهد، و آن را می‏فرمايد كه اشكالاتی دارد.

اين فرمايش مرحوم آقای خوئی از چند جهت مورد بحث است ؛ يكی اين است كه ايشان كه می‏فرمايد به عجز ضعف گفته نمی‏شود، در اينجا خلطی شده است، بحث در ضعفی است كه با كلمه «عن» متعدی شده باشد، مرحوم محقق اردبيلی می‏گويد به قرينه تعدی با كلمه «عن» اين به معنای عجز است و مصباح المنير كه مورد اعتماد فقهاء در ضبط معانی دقيق لغوی است، می‏گويد ضعف عن الشی‏ء أی عجز عنه، ايشان ضعيف فی مشيه را مثال می‏زند، پس، اينطور نيست كه اين روايات به قادر شاق اختصاص داشته باشد.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين»