جمعه ۰۲ مهر ۱۴۰۰

الاعتکاف


کتاب الاعتکاف/ سال اول 90/11/18 ادامه جلسه قبل

باسمه تعالی

کتاب الاعتکاف/ سال اول: شماره 12 تاریخ: 90/11/18

در جلسه قبل اشکالی مطرح شد و آنرا هم پذیرفتیم ولی می‌خواهم دوباره همان مطلب اول را عرض کرده و آنرا تصحیح نمایم. مرحوم سید ‌فرموده بود: نعم لو نوی اعتکاف زمان یکون الیوم الرابع او الخامس منه العید فان … و ما عرض کردیم که همین کلام در وقتی که می‌خواهد پنج روز متصل را اعتکاف نموده و روزه بگیرد ولی روز ششم، عید است، می‌آید زیرا ولو درست است که در مسئله بعدی در عروه دارد که اگر کسی پنج روز را در اعتکاف روزه گرفت، باید روز ششم هم، اعتکافش را ادامه داده و روزه بگیرد ولی این مسئله در جایی است که صلاحیت اتصال بین روز پنجم و ششم را داشته باشد تا یک اعتکاف جدید بشود چون مختار مرحوم سید این است که اگر بخواهد یک اعتکاف جدید باشد باید سه روز متصل باشد و نمی‌تواند با دو روز متصل به انضمام روز بعد از عید به عنوان متمم، قصد اعتکاف جدید نماید. بلی اگر سه روز متصل شد، مازاد هر چقدر که باشد، اشکال ندارد که شخص اضافه نماید و همه‌اش جزء یک اعتکاف باشد پس اگر کسی پنج روز، روزه گرفت و روز ششم هم، عید بود و روز هفتم را، هم روزه گرفت و متصل نمود به آن پنج روز اول، این شش روز، روزه‌ای که در وسطش عید واقع شده، همه، به عنوان اعتکاف واحد باشد، اشکالی ندارد ولی نمی‌تواند اعتکافین باشد چون هر اعتکافی، در ابتداءاش باید سه روز متصل باشد لذا عرض می‌کنیم که روز ششم عید باشد هم، همان حکم را دارد. شاید مرحوم سید از باب مثال روز چهارم و پنجم را فرموده است.

شرط پنجم اعتکاف:

«الخامس أن لا یکون أقل من ثلاثه أیام فلو نواه کذلک بطل و أما الأزید فلا بأس به و إن کان الزائد یوما أو بعضه أو لیله أو بعضها و لا حد لأکثره نعم لو اعتکف خمسه أیام وجب السادس بل ذکر بعضهم أنه کلما زاد یومین وجب الثالث فلو اعتکف ثمانیه أیام وجب الیوم التاسع و هکذا و فیه تأمل» .

اینکه اعتکاف اقل از سه روز، صحیح نیست مسئله‌ای اجماعی است که مدعی اجماع متعدد هم دارد و آن قدری هم که مراجعه کردیم، مخالفی در مسئله، ندیدیم. نصوصی هم در این مسئله هست که از آنها استفاده می‌شود که اعتکاف نمی‌تواند از سه روز کمتر باشد.

مرحوم صاحب جواهر که روایات را مطرح می‌کند می‌فرماید: دلالت می‌کند بر این مطلب، خبر ابی بصیر و موثق عمر بن یزید[1]، به تبع جواهر، مرحوم حکیم در مستمسک همین گونه تعبیر نموده اند[2] ولی مرحوم آقای خوئی از روایت ابی بصیر به صحیحه و از روایت عمر بن یزید، موثق، تعبیر نموده است.

بررسی روایت ابی بصیر:

«عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن حسن بن محبوب عن ابی ایوب عن ابی بصیر عن ابی عبد الله علیه السلام قال: لَا یَکُونُ الِاعْتِکَافُ أَقَلَّ مِنْ ثَلَاثَهِ أَیَّامٍ وَ مَنِ اعْتَکَفَ صَامَ»[3].

منشأ این که از این روایت در جواهر و مستمسک، خبر تعبیر شده، با اینکه در سند، کسی که در او اشکالی باشد، نیست چه می‌تواند باشد؟ علت این است که دو نفر از روات به عنوان ابو بصیر معروف هستند، یکی لیث بن البختری المرادی و دیگری هم یحیی بن ابی القاسم الاسدی. ابی بصیر مطلق، اسدی است که علامه، او را تضعیف کرده است[4]. حال اگر کسی استظهار کند که ابی بصیر در این روایت، ابی بصیر اسدی است، بر اساس تضعیف علامه، روایت ضعیف می‌شود و اگر هم، استظهاری در این جهت که کدام ابو بصیر است، نکرده باشد باز هم روایت، حکم ضعیف پیدا می‌کند چون در این صورت نمی‌دانیم ضعیف است یا غیر ضعیف. لذا صاحب جواهر از این روایت، خبر، تعبیر نموده است ولی تحقیق بسیار قوی و متقنی، سید مهدی خوانساری در رساله عدیمه النظیر فی احوال ابی بصیرطی بحث خیلی مفصل نموده است[5]. عالی‌ترین تحقیقات را در آنجا کرده است. البته در قاموس الرجال هم بحثی درباره ابو بصیر هست و صاحب قاموس الرجال هم می‌گوید: آقایان این مطالب را ذکر نکردند و ما ذکر می‌کنیم ولی غیر از یک مطلب، بحث چیز تازه‌ای ندارد (دیگران ذکر کردند که ابو بصیر سومی داریم ولی ایشان می‌گوید ابوبصیر سوم نداریم) ولی این رساله عدیمه النظیر را آقایان اگر حوصله کنند و مراجعه کنند، قوی است. خلاصه مطلب اینکه مرحوم خوانساری اثبات کرده که هر دو ابی بصیرها ثقه‌اند به خصوص ابو بصیر اسدی (برخلاف نظر مرحوم علامه که او را تضعیف کرده) و می‌گوید اعتبار اسدی خیلی بیشتر از مرادی است. لذا سند از این جهت صحیح است و ابو ایوب هم ابو ایوب خراز است که ابراهیم بن عیسی یا ابراهیم بن عثمان هر کدام که باشد در وثاقتش حرفی نیست[6].

بررسی روایت عمر بن یزید:

«عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِذَا اعْتَکَفَ الْعَبْدُ فَلْیَصُمْ وَ قَالَ لَا یَکُونُ اعْتِکَافٌ أَقَلَّ مِنْ ثَلَاثَهِ أَیَّامٍ» [7].

در سند این روایت بحثهایی وجود دارد:

1ـ مراد از علی بن الحسن در مواردی که در اول سند در کافی قرار می‌گیرد (که البته مرحوم شیخ با واسطه از او نقل می‌کند) علی بن الحسن بن فضال است. مرحوم آقای خوئی فرموده: ان طریق الشیخ الی ابن فضال و ان کان ضعیفا الا ان طریق النجاشی صحیح و الکتاب واحد.[8] یک کتاب از علی بن الحسن بن فضال بوده و همانی که دست مرحوم نجاشی بوده، همان، دست مرحوم شیخ نیز بوده است و این احتمال که استاد واحدی که این دو از او اجازه گرفته‌اند تقسیم کرده و بعضی از کتاب را به مرحوم نجاشی اجازه داده و بعضی از کتاب را به مرحوم شیخ اجازه داده است، احتمال عقلایی نیست. مسلم است که کتاب واحد را به هر دو اجازه داده است منتها دو طریق بوده یکی صحیح و دیگری ضعیف (هر چند به عقیده مرحوم شیخ، طریق صحیح است).

(پرسش: این همان تحویل سند است؟ پاسخ استاد مد ظله: لغتش را هر چه می‌خواهید بگویید، اشکالی ندارد. چون مرحوم آقای خوئی یک مطلب دیگری در جایی دارند که ما در آن اشکال داریم لذا آن را نمی‌خواهم وارد بشوم ولی عمده این است که اگر شما به یک کتاب، طریق صحیح ندارید ولی من به این کتاب، طریق صحیح دارم، شما هم می‌توانید از آن نقل کنید. این مطلب را همه می‌گویند و اختصاص به آقای خوئی هم ندارد.)

2ـ بحث راجع به عمر بن یزید، مرحوم آقای خوئی بحث و تحقیق کرده است (و درست هم هست) که دو راوی به نام عمر بن یزید داریم: یکی عمر بن یزید بیاع السابری[9] که بزاز بوده است. (به او سابری می‌گفته‌اند به خاطر نوع لباسهایی که می‌فروخته است[10]) و دومی عمر بن یزید الصیقل که توثیق صریحی ندارد ولو محمد بن زیاد که به احتمال قوی ابن ابی عمیر است، کتاب او را روایت می‌کند ولی طریق به آن محمد بن زیاد در آن نقل هم، محل شبهه است. مراد از این عمر بن یزید، بیاع السابری است. آقای خوئی در معجم الرجال[11] می‌گوید: مرحوم شیخ ذکری از اینکه عمر بن یزید صیقل کتابی داشته است، نمی‌کند ولی در فهرست می‌گوید «عمر بن یزید ثقه له کتاب»[12] و در رجال می‌گوید «عمر بن یزید بیاع السابری ثقه له کتاب»[13] که روشن می‌کند که مراد ایشان در این دو عنوان، یک نفر است و یک مؤید نسبی دیگری هم وجود دارد که آقای خوئی ذکر نکرده است. بعد ایشان می‌فرمایند اینکه جامع الروات، روایات عمر بن یزید را در ذیل عنوان صیقل نقل کرده، اشتباه است. شاید صاحب جامع الروات خیال کرده که عمر بن یزید مطلق همان صیقل است. خلاصه مراد از عمر بن یزید در این روایت بیاع السابری است که توثیق شده است لذا روایت از این جهت هم اشکالی ندارد.

3ـ حسن بن محبوب هم که ثقه است و از ناحیه او اشکالی نیست.

4ـ بحث در محمد بن علی، مرحوم آقای خوئی می‌فرمایند که ما در بعضی موارد گفتیم مراد از محمد بن علی، ابو سمینه ضعیف است ولی محمد بن علی در این سند، ابو سمینه نیست بلکه محمد بن علی بن محبوب که از اجلّای علماء اشعریین است، مراد است به این قرینه که محمد بن علی بن محبوب به طور کثیر از حسن بن محبوب، روایت می‌کند. بنابراین، روایت موثقه است برای خاطر اینکه علی بن الحسن بن فضال، فطحی است و در بقیه هم که اشکالی نیست. ولی فرمایش ایشان قابل مناقشه است. اینکه ایشان فرمودند: مراد از محمد بن علی، محمد بن علی بن محبوب است به قرینه اکثار روایت او از حسن بن محبوب، مطلب درستی نیست زیرا هم محمد بن علی کوفی، صیرفی، روایات کثیر از حسن بن محبوب دارد و هم محمد بن علی بن محبوب. منتها روایات محمد بن علی بن محبوب از حسن بن محبوب در کتب اربعه آمده ولی در غیبت نعمانی، محمد بن علی کوفی صیرفی به طور کثیر از حسن بن محبوب روایت دارد و چون آقای خوئی در معجم الرجال از رجال روایات کتب اربعه بحث نموده، راجع به کتب دیگر، اطلاع نداشته است. لذا می‌گوییم چون از نظر مروی عنه، با توجه به کثرت روایات هر دو از حسن بن محبوب، نمی‌توانیم تمییز داده و یکی را تعیین کنیم باید برای تمییز، راوی را در نظر گرفت در حالیکه مرحوم آقای خوئی این جهت را که باید راوی را در نظر بگیریم که ببینیم آیا سابقه نقل روایت از این شخص را دارد یا نه، توجه نکرده‌اند. در این روایت راوی از محمد بن علی، علی بن حسن است. برای نمونه حتی یک مورد نیست که علی بن حسن از محمد بن علی بن محبوب نقل روایت کند، طبقه همه رواتی که از محمد بن علی بن محبوب نقل روایت می‌کنند متأخر از علی بن حسن است بلکه می‌توان گفت علی بن حسن یک مقداری تقدم رتبه دارد بر محمد بن علی بن محبوب و با عده‌ای از مشایخ او معاصر است مثل احمد بن محمد بن عیسی، محمد بن حسین بن ابی الخطاب، احمد بن ابی عبد الله برقی و ابراهیم بن هاشم. هیچ موردی هم سراغ ندارم که مرحوم شیخ از محمد بن علی بن محبوب با واسطه نقل کرده باشد. همه جا کتاب او در دستش بوده و مستقیم از او نقل می‌کند در حالیکه در این روایت با واسطه علی بن حسن از او نقل نموده است. ولی علی بن حسن بن فضال در موارد متعددی از غیبت نعمانی از محمد بن علی بن یوسف نقل روایت دارد و در هدایه خصیبی از محمد بن علی الآدمی یک روایت نقل می‌نماید بنابراین چون محمد بن علی بن یوسف و همینطور آدمی توثیق نشده، نمی‌توانیم روایت را موثقه قرار بدهیم لذا می‌گوییم: تمسک به این روایت محل اشکال است ولی روایت ابی بصیر که طبق تحقیق صحیحه است برای اثبات مسئله مورد بحث کفایت می‌کند.

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»


[1] جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج‌17، ص: 166.

[2] – مستمسک ، ج 8 ، ص 544 .

[3] – جامع الاحادیث ، ج 11 ، ص 769 ، ح 2.

[4]ـ خلاصه الاقوال ، ص 264 .

[5] – این رساله در جلد 13 میراث حدیث شیعه از صفحه 286 تا 458 به همراه حواشی حضرت استاد مد ظله العالی توسط انتشارات دارالحدیث چاپ شده است.

[6] – رجال نجاشی ، ص 20 .

[7] – جامع الاحادیث ، ج 11 ، ص769 ، ح3 .

[8] – موسوعه ، ج 22 ،ص354 .

[9] – نسبت عمر به یزید ، نسبت به جدّ است .نسب کامل او ، عمر بن محمد بن یزید است .مرحوم نجاشی به عنوان عمر بن محمد بن یزید ذکر کرده ولی مرحوم شیخ بر طبق روایات به همان عنوان مشهور که از باب انتساب به جدّ است ، به عنوان عمر بن یزید ترجمه کرده است .

[10] -السابری ضرب من الثیاب رقیق ( الصحاح،ج2 ، ص 675 .)

[11] – ج 14 ، ص 61 .

[12] – ص 113 .

[13] – ص 339