جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱


کتاب البیع 92/11/2

درس خارج فقه آیت الله شبیری

کتاب البیع

92/11/02

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه درس :

در این جلسه حضرت استاد دام ظله به بررسی سندی حدیث رفع و احادیث دیگری که دلالت بر رفع قلم از صبی دارند می پردازند . جمیع طرق حدیث رفع نامعتبر و غیر قابل استدلال می باشد . اما از مجموع روایات وارده – که برخی از نظر سند معتبر می باشند – اطمینان حاصل می شود به صدور این مضمون از معصوم علیه السلام . لذا اشکال سندی مرتفع می گردد و می بایست بحث دلالی را در پیش گرفت .

ما بحث حدیث رفع قلم را و احادیث دیگری که مرتبط به همین حدیث است در بحث خمس ما مفصل بحث کردیم حالا می‌خواستم آنکه مربوط به همین بحث فعلی ما هم هست یک مقداری از همان ابحاث را به مقدار درس امروزی همان را ذکر کنیم مفصل بحث شده. این حدیث رفع قلم این را عرض کردیم که از اول آن چیزهایی که از فقه در دست است از ابن ابی عقیل و ابن جنید و شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی به بعد همه این حدیث را تمسک کردند برای مباحث مختلف فقه. از صلاة تا دیات و قصاص و همه مباحث، حتی اشخاصی استدلال کردند که خبر واحد عادل را حجت نمی‌دانند مثل ابن ادریس او هم استدلال کرده شیخ مفید هم ظاهراً جزء آنهایی هست که خبر واحد را کافی نمی‌داند و اینها همه‌شان این را به عنوان یک دلیل به این تمسک جستند و این آن طوری که استفاده می‌شود چون این روایت مؤید به روایات دیگری در مسئله که هست از مجموع تسلم بین طائفه استفاده می‌شود ابن دریس دیدم در بعضی جاها تمسک کرده به حدیث رفع قلم می‌گوید الحدیث مجمع علیه، دعوای اجماع بر عمل به این حدیث ذکر کرده البته روایات دیگری چون هست به ضمیمه آن روایات دیگر شخص مطمئن می‌شود به این مضمون صادر از معصوم است حالا شخص آن روایت صادر باشد یا نه ولو انسان اطمینان آن طوری پیدا نکند ولی مضمونش به درد ما می‌خورد اثبات می‌شود که صادر شده حدیث رفع آن سندی را که ما داریم در چند جا نقل شده یکی خصال، دعائم، ارشاد شیخ مفید است در اینها نقل شده منتهی آنکه ما در بحث خمس آن را یک سندی دارد معنی کردیم عبارت و خود سند را ظاهراً اشتباه بوده حالا عبارت را من می‌خوانم «حدّثنا الحسن بن محمد [بن] السّکونىّ» حالا «بن» ندارد آن را من دیگر مراجعه نکردم «المزکّى بالکوفة» این عبارت را ما در آنجا این طوری معنی کرد شخصی که اهالی کوفه او را تزکیه‌اش کردند در آن محیط به وثاقت شناخته شده است ولی من احتمال قوی می‌دهم که بالکوفة ظرف باشد برای حدّثنا. یعنی «حدّثنا الحسن بن محمد [بن] السّکونىّ المزکّى بالکوفة» «حدّثنا بالکوفة» خیلی می‌گویند حدّثنا فلان محل … این به خود حدّثنا بخورد نه اینکه به کوفه تزکیه‌اش کردند کوفیین او را تزکیه کردند این نباشد احتمال اقوی این است که این ظرف باشد برای حدّثنانه اینکه برای آن قید مزکی باشد آن وقت کلمه مزکی را دو گونه می‌شود خواند این لفظ را می‌شود مزکَی بخوانیم می‌شود مزکِی بخوانیم چون یکی از چیزهایی که در محاکم قضای اشخاص عناوین پیدا می‌کردند گاهی عنوانی که العدل المزکَی یعنی اشخاصی است که در محاکم تزکیه شدند و قبول شده چیزهای او. گاهی ممکن است العدل المزکِی باشد تزکیه آن اشخاص در آن محاکم این شأن تزکیه اشخاص را دارد. جدّ أبی ما مرحوم آقا سید عنایت‌الله ایشان شاگردان مرحوم آخوند قربانعلی زنجانی بوده آن محکمه قضائی خیلی مهم داشته خیلی با اهمیت داشته ایشان عادل محکمه بوده آن ظاهراً عادل است نه اینکه تزکیه شده باشد چون آن خیلی مسلم العدالة بوده مزکِی بوده که راجع به عدالت اشخاص آن شهادت می‌داده که این قابل قبول است. خلاصه هر دو گونه می‌شود خواند این شخص ظاهراً اینکه در کوفه صدوق از او سماع حدیث کرده چون صدوق شدّ رحال به امکان مختلف برای اخذ حدیث داشته حالا برای مشایخ کوفه خواسته سماع حدیث هم بکند مظنون این است که چون اسناد بعدی اینها هست سنی‌ باشد و این تعابیر هم تعابیر قضائی در سنی‌ها معمول است این حرفها.

خب حدّثنا چنین شخص «قال حدّثنا محمّد بن عبد اللّه الحضرمىّ» آن هم توثیق نشده است و ظاهراً امامی نیست «قال حدّثنا إبراهیم ابن أبى معاویة» آن هم سنی هست در کتب سنی‌ها هست «قال حدّثنى أبى عن الأعمش عن أبى ظبیان» اینها غیر از اعمش بقیه از اینها ثابت نیست پس شما. اگر سنی‌ها هم او را توثیق کرده باشند حالا مورد اتفاق سنی باشد شاید علی اختلاف مشاربهم همه‌شان توثیق کرده باشند معارضی از ناحیه علمای ما نباشد شاید بشود پذیرفت ولی ثابت نیست که این مورد اتفاق کل باشد علی الاختلاف مشاربشان توثیق کرده باشند توثیقات آن هم ممکن است روی بعضی از مسلکهای مختلفی توثیق کرده باشند که ما آن مسلکها را قبول نداریم لذا از این ناحیه نمی‌شود چیز کرد. عبارتش «عن أبى ظبیان قال أتى عمر بامرأة مجنونة قد فجرت فأمر عمر برجمها فمرّوا بها على علىّ بن أبی طالب علیه السلام فقال ما هذه فقالوا مجنون قد فجرت فأمر بها عمر أن ترجم فقال لا تعجلوا» امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود عجله نکنید «فأتى عمر فقال أما علمت أنّ القلم رفع عن ثلاثة عن الصّبىّ حتّى یحتلم و عن المجنون حتّى یفیق و عن النّائم حتّى یستیقظ؟» این عبارت خصال هست در دعائم الاسلام روایت را این طوری نقل کرده «أنّه بلغه عن عمر انّه أمر بمجنونة زنت لترجم»‌ دستور رجم او صادر شد که عمر دستور رجم این زن را به اتهام اینکه زانیه است «فأتاه علىّ علیه السلام فقال أما علمت انّ اللّه رفع القلم عن ثلاثة عن النّائم حتّى یستیقظ و عن المجنون حتّى یفیق و عن الصّغیر حتّى یکبر» «عن الصّغیر حتّى یحتلم» این تعبیرش یکخرده عوض شده است «عن الصّغیر حتّى یکبر و هذه مجنونة قد رفع اللّه عنها القلم فأطلقها عمر» عمر آزادش کرد دید که اشتباه فاحشی کرده این هم نقلی است که دعائم کرده «و فی الارشاد المفید رحمه الله روى أنّ مجنونة على عهد عمر فجر بها رجل فقامت البیّنة علیها بذلک فأمر عمر بجلدها الحدّ فمرّ بها أمیر المؤمنین علیه السلام فقال ما بال مجنونة آل فلان تقتل[1]» می‌بردند اجرای حدّ کنند در راه امیر المؤمنین (علیه السلام) برخورد کرد و فرمود این دیوانه فلان قبیله است این چه علتی دارد می‌خواهند بکشند؟ «فقیل له إنّ رجلًا فجر بها و هرب» آن فاعل (زانی) فرار کرده مزنی‌بها فعلاً می‌مانده و معلوم می‌شود مثلاً اکراهی هم در بین نیست چون از ناحیه کراهت اینها اشکال نشده بحث نشده «و قامت البیّنة علیها» زانی فرار کرده این هم کأنّ قبول کرده مختار بوده بیّنه برایش قائم شده «فأمر عمر بجلدها» این نقل، نقل مفید با نقلی که دعائم و خصال دارد تفاوت دارد در آن دو نقل این است که امیر المؤمنین (علیه السلام) تشریف برد پیش عمر و اعتراض کرد که این درست نیست روی مبنای کذائی و عمر که گفت که خب پس آزاد باشد ولی در این نقل این طوری است «فقال لهم ردّوها إلیه» گفته بفرستید پیش عمر که خود حضرت تشریف نبرد فرمود «ردّوها إلیه و قولوا له» بفرستید پیش عمر و بگویید که «أما علمت أنّ هذه مجنونة آل فلان و أنّ النّبیّ صلى الله علیه و آله قال رفع القلم عن المجنون حتّى یفیق أنّها مغلوبة على عقلها و نفسها فردّت الى عمر و قیل له ما قال أمیر المؤمنین علیه السلام فقال فرّج اللّه عنه» یعنی «عن امیر المؤمنین (علیه السلام)» یک دعای این طوری کرده «لقد کدت أن أهلک فی جلدها فدرأ عنها الحدّ» این هم نقل چیز است و این مسئله عمر یکی از چیزهایی که در کتاب مرحوم الغدیر آقای امینی هست نوادر الاثر فی علم عمر. اشتباهاتی که عمر کرده آن وقت روشن شده که این چیز نیست چون امیر المؤمنین (علیه السلام) هم در خطبه شقشقیه راجع به کثرت اشتباهات عمر اشاره کرده آنجا هست که خطایش زیاد است و کثیر است و چنین و چنان. در نوادر الاثر فی علم عمر خیلی مفصل است البته قبل از او در استقصاء الافهام میر حامد حسین و برادرش که مشترکاً آن را نوشتند آنجا خیلی مفصل راجع به چیز نه ببخشید آنکه در آنجا هست چیز دیگری بود من قاطی کردم راجع به سلسلة الکذّابین و الوضّاعین بود که آنجا مفصل در ذکر اکابر اهل سنّت که کذاب بودند آن است آنجا بحثش را کرده بود. به هر حال راجع به روایات مربوط به خصوص همین موضوع از طرق عامه و خطای عمر و خطای قضائی عمر که صالح نبوده از نظر علمی حالا جهات دیگر بماند صلاح نبوده برای قضاء مفصل آن طرق مختلفی که حدیث دارد نقل شده خب به هر حال این اسنادی که ذکر شد هیچکدام قابل پذیرش نیست ولی در عین حال علماء این را پذیرفتند علتش عبارت از این است که به همین مضمون روایتهای دیگری که بعضی صحیح یا معتبر است بعضی‌های دیگرش هم برای تأیید خوب است از مجموع از اینها اطمینان به صدور مضمون حاصل می‌شود. بعضی از آنها را هم می‌خوانیم.

پرسش: یک مطلب هم که معمولاً سعی می‌کند … پاسخ: آن یکی از چیزهایی که هست عبارت از همین است که امیر المؤمنین (علیه السلام) عمر را تنبیه کرد به خطای عمر این خب یک مدحی است از حضرت آن وقت بی‌سوادی و بی‌اطلاعی عمر را هم اثبات می‌کند این از نظر موازین سنی‌ها به این راحتی حاضر نیستند نقل کنند خب بالأخره سخت است مع ذلک چون مسئله روشن بوده اینها را نقل کردند این چیزها هست که اینکه علمای ما هم خیلی مثل ابن ادریس و امثال اینها این طور بتّی روایت را نقل می‌کنند جهتش این چیزهاست.

پرسش: در منابع اهل سنّت هم آمده؟ پاسخ: مفصل به اسانید مختلف همین که عمر یک چنین چیزی کرده بوده بعد هم حضرت چیز کرده در الغدیر هست.

اینجا نوشتیم این قضیه با طرق متعدده نقل شده و مرحوم علامه امینی در الغدیر آنها را جمع آوری نموده مثل ابوداوود در سنن، ابن ماجه در سنن، حاکم در مستدرک، بیهقی در سنن کبری، ابن اثیر در جامع الاصول و چیزهای دیگر که از مضمون به وقوع چنین مطلبی و ثبوت مفاد حدیث رفع قلم مطمئن می‌شویم بعلاوه این قضیه دستور به رجم مجنونه در کتاب اختصاص در مباحثات مؤمن طاق با ابوحنیفه نیست آمده است. طریقش هم یعقوب بن زید بغدای عن محمد بن ابی عمیر، چیزهای دیگر است ما راجع به اسناد دیگر همین قضیه و چیزهایی که مشابهاتش را مفصل ذکر کردیم. روایت مرسله زراه هست است «علی بن إبراهیم، عن محمد بن عیسى، عن یونس، عن بعض أصحابه، عن زرارة قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن المستضعف فقال: … فهم الصبیان، و من کان من الرجال و النساء على مثل عقول الصبیان مرفوع عنهم القلم» این را أبی جعفر علیه السلام فرموده روی مشهور ما بین این علماء هم که اصحاب اجماع را مراسیلشان را حجت می‌دانند این یونس چون علی بن ابراهیم و محمد بن عیسی و یونس اینها توثیق شده‌اند محمد بن عیسی هم طبق تحقیق توثیق شده است آن وقت یونس هم مرسلاً نقل کرده مراسیل اصحاب اجماع را حجت می‌دانند این روایت روی مبنای آنها چیز هست البته ما چیز را کافی نمی‌دانیم ولی همین حدیث با سه طریق دیگر نیز نقل شده همین چیز زراره که آن طرقش معتبر بلکه می‌شود صحیح نقل کرد آنها هست.

یک حدیثش این است که در معانی الاخبار هست «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ وَ فَضَالَةَ بْنِ أَیُّوبَ جَمِیعاً عَنْ مُوسَى بْنِ بَکْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ … وَ الصِّبْیَانُ وَ مَنْ کَانَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ عَلَى مِثْلِ عُقُولِ الصِّبْیَانِ مَرْفُوعٌ عَنْهُمُ الْقَلَمُ‌«همین روایت زراره را مسند نقل شده و این سند دوتا چیز مورد بحث هست که ما اینها را بحث کردیم سابق که اشکال ندارد یکی حسین بن حسن ابان، یکی موسی بن بکر که اینها را ما گفتیم اشکالی ندارد بحثش اینها در آنجا بحث شده. بعضی هم بحثهای طولانی دارد. به طرق مختلف همین نقل شده همین را مسندش کردند بعضی روایات یحیی بن ابی عمران عن یونس بن الرحمن عن حماد بن عثمان عن ابن طیار»‌ که حمزة بن محمد طیار عن ابی جعفر (علیه السلام) قال سألته عن المستضعف فقال: … فهم الصبیان، و من کان من الرجال و النساء على مثل عقول الصبیان و من رفع عنهم القلم» اینها هست که اینها استفاده می‌شود که مجموعاً اعتبار این روایت، سند رفع قلم از این استفاده می‌شود یکی روایت ابی البختری است که ابی البختری ربیب حضرت صادق سلام الله علیه بوده که ما گفتیم ابی البختری تضعیف شده است ولی کتابی از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده ظاهر نجاشی این است که این کتاب معتمد است همین چیزی که نقل شده.

پرسش: بعضی ابوالبختری را کذاب شمردند … پاسخ: می‌دانم می‌گویم گفتند کذاب است ولی این کتابش در عین حالی که دروغگو هست این کتاب را از او روایت کردند اشخاص دیگر مشایخ روایت کردند می‌خواهم بگویم تضعیف شده ولی شخص کتاب او را گاهی یک کتابش را قبول کردند چیزهای دیگرش را او را قبول نکردند ولی این کتاب را

پرسش: از کجا بفهمیم که روایتی که مثلاً محل بحثمان است از آن … پاسخ: نه گاهی یک طریقی است اصلاً کذّاب است پس به چه مناسبت مشایخ آمدند روایت کردند؟ این چیز روایت از کتابش که کتابش معتمد است نقل می‌کنند کذّاب داعی ندارد متعارف اشخاص نقل کنند این خودش قرینه هست که کتابی است از امام صادق (علیه السلام) آن هم روایتی از امام صادق (علیه السلام) هست آن کتاب را نقل کردند که روایتهای منقوله‌ای که متعارف اشخاص نقل کردند از کتاب است والا معمول چیزها حاصل نبوده کسی که کذّاب است روایتش را اخذ کنند از آن. آن هم روایت هست «عن جعفر، عن أبیه، عن علی علیهم السلام أنه کان یقول فی المجنون، و المعتوه الذی لا یفیق، و الصبی الذی لم یبلغ: عمدهما خطاء تحمله العاقلة، و قد رفع عنهما القلم» این هم هست. یکی دوتا روایت دیگر هم هست که آنها صحیحه هست اصلاً روایت عمار ساباطی هست روایت سلیمان بن حفض هست که او را ما البته قبول نمی‌کنیم روایت عمار ساباطی هست که اینها بحثهایی شده خلاصه روی هم رفته کسی اگر مراجعه کند به چیزها از نظر سند نباید به این مطلب اشکال کنیم عمده این است که ما بحث را باید بحث دلالی بشود ببینیم به درد بحث می‌خورد یا نمی‌خورد؟

«و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»

………………………………………
[1] . در بحار الانوار بجای تقتل «تعتل» آمده در توضیحش آمده: «فى بعض النسخ تقتل» و هو تصحیف، و الصحیح ما فى الصلب طبقا لما فى. المصدر، و قد أخرجه المؤلف- قده- فى ج 40 ص 250 هکذا، و قال فى بیانه: عتلت الرجل أعتله و أعتله: اذا جذبته جذبا عنیفا. ذکره الجوهرى» (بحار الأنوار، ج‌76، ص: 88؛ ناشر: مؤسسة الطبع و النشرتاریخ نشر: 1410 ه‍ ق نوبت چاپ:اول‌ مکان چاپ:بیروت- لبنان‌).