دوشنبه ۰۵ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛الفاظ مُهمل


الفاظ مُهمل

لفظ مُهملى که پشت کلمه مى ‏آورند، گرچه مهمل است؛ ولى در عین حال، مُفهِم معنى است؛ مثلاً اگر کسى گفت: «قند خریدم»، تنها قند به نظر مى ‏آید؛ ولى امّا اگر گفت: «قند مند خریدم»، تنها قند فهمیده نمى‏شود؛ بلکه سایر حوایج نیز از چاى، کبریت و سیگار و غیره، از چیزهایى که مناسب با قند است، اجمالاً فهمیده مى ‏شود.

و هم چنین، لفظ اسب، اگر تنها ذکر شود، خود اسب فهمیده مى‏شود، اگر مهملش در ردیفش باشد؛ مثلاً بگوید: «اسب مسب پیدا نکردیم»، اسب و سایر مرکوب فهمیده مى‏شود. پس، مهمل هر لفظ، اشاره است بر معانى کثیره که از توابع و دار و دسته معنى همان لفظ باشد. غرض از لفظ، فهمانیدن معنى است. مهملات الفاظ نیز معنى را مى‏فهماند ولو به طریق اجمال؛ و چه بسا این بهتر است از الفاظ موضوعه‏اى که مخاطب از فهم معنى آن عاجز آید.

جبله بن عبدالرحمن، دستور نهار و شام خود را به طبّاخ خود در کاغذى مى ‏نوشت و در آن کاغذ، الفاظ غریبه مشکله رقم مى ‏کرد که طبّاخ از فهم آن عاجز مى‏آمد. پس، ناچار پیش ابن ابى اسحاق و یحیى بن یعمر و دیگران مى‏رفت تا آن ها، مقصود جبله را به وى حالى مى‏کردند؛ آن گاه، مى‏ آمد و طبخ مى‏کرد؛ و چون یاد گرفتن مفادّ کاغذ، مدّتى از وقت را اشغال مى‏کرد، بدین‏وجه، غالب اوقات، وقت نهار از متعارف دیرتر مى ‏شد. روزى به طبّاخ گفت: من با وجود تو روزه مى ‏گیرم. طبّاخ گفت: کلامت را آسان [کن] تا طعامت آسان گردد. گفت: من از عربیّت خود دست بکشم براى نافهمى تو؟!

نگارنده مى‏گوید: عربیّت اقتضا نمى‏کند که الفاظ مغلق به کار ببندد و گره روى گره بزند که مخاطب، آن را نتواند باز کند؛ چون از قیود فصاحت، یکى، خالى از تعقید بودن است که کلام، صاف و بى‏گره باشد. پس، شایسته نیست که به منظور فصاحت، اصل مقصود را از دست بدهد تا در دنبال آن، فصاحت نیز از دست برود؛ چون لفظ، طریق است بر معنى که مخاطب از لفظ، پى به معنى مى‏برد. حالا اگر این لفظ ملیح و شیرین و داراى جهات محسّنه باشد، مثل این مى‏شود که شخص، کسى را از راه صاف و با صفا که دو طرفش، نهر و درخت و گل باشد، به جانب مقصود برده باشد؛ و اگر لفظ، شیرین و ملیح نباشد، بلکه از الفاظ متعارفه باشد، نظیر این مى‏شود که او را از راه متعارف برده باشد؛ و اگر لفظ مشکل و مغلق و مجمل باشد، مثل این مى‏شود که او از راه سنگلاخ راهنمایى کرده باشد که آیا او در سنگلاخ گم بشود و یا راه به جایى ببرد.

خلاصه آن‏که لفظ، فانى در معنى است؛ ولى اشخاصى که خیلى سرگرم لفظ مى‏شوند، چه بسا معنى را فانى در لفظ و فدا بر وى مى‏کنند. در علوم نیز علوم مقدّماتى[ای] هست که مقدّمه است براى تحصیل علم دیگر؛ مثل لفظ، که مقدّمه است براى فهمانیدن معنى. از آن جمله، علم اصول الفقه است که مقدّمه است بر فقه. کسى که به طول زمان، سرگرم اصول شده، با فقه سر و کار نداشته باشد، مثل این است که به طول زمان، شخم کرده، تخم نپاشیده باشد؛ یا مانند بعضى از وسواسی ها که از طلوع فجر، با وضو ور رفته، وقت نماز را از دست داده باشد؛ یا بلاتشبیه، مانند مردمان مُمسِک که جمعشان خرج نداشته باشد.