جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛تفسير آيات در قصه زيد و زينب

تفسير آيات در قصه زيد و زينب

چون به هم زدن اساس قديم و تأسيس اساس جديد روى اصول و عادات مردم در نهايت دشوارى است؛ خصوصاً كارى كه در انظار، زشت و قبيح شده باشد. البته شكستن سدّ عادت و رفع منع از آن به آسانى صورت نمى‏گيرد. تزويج كردن زن پسر خوانده در آن عصر مانند تزويج زنِ پسر در اين عصر قبيح بود.

پس آن حضرت براى رفع قبح آن و شكستن سدّ عادت و برداشتن حرج از مؤمنين، مأمور بر عملى كردن آن گرديد تا قبح آن از انظار بر طرف گردد، چنانكه در آيه شريفه فرموده: «زوّجناكها لكيلا يكون على المؤمنين حرج في أزواج أدعيائهم».[1] يعنى او را بر تو تزويج كرديم تا براى مؤمنين حرجى نباشد در تزويج زنهاى پسرخوانده‏هاى خودشان.[2] والاّ تزويج زينب براى حضرت قبل از زيد مانعى كه نداشت و يا بعد از عقد زيد، براى زينب جمال و وجاهتى زايد نشده بود. او دختر عمه حضرت بود و حضرت جميع خصوصيات او را مى‏دانست و مع ذلك حضرت بر تزويج او اقدام نكرد با اين كه بنا به بعضى از روايات، حضرت وقتى كه زينب را براى زيد خواستگارى نمود زينب به گمان اين كه آن حضرت براى خود خواستگارى مى‏كند قبول نمود، بعد كه ملتفت شد كه براى زيد بوده امتناع نمود؛ چون او از اشراف قريش بود نمى‏خواست زن آزاده كرده‏اى بشود. و برادرش عبد الله نيز ميل نداشت، تا اين كه اين آيه نازل شد:

«وما كان لمؤمن ولا مؤمنة إذا قضي الله ورسوله امراً ان يكون لهم الخيرة».[3] يعنى براى هيچ مؤمن و مؤمنه‏اى نيست هنگامى كه خدا و رسول، او بر چيزى امر فرمود براى آنها اختيارى در آن باشد. تا اين كه راضى شد و عرض كرد كه من اختيار امر خود را به دست رسول الله واگذار كردم. اين بود كه حضرت او را براى زيد عقد بست. پس اولاً خداوند قلب آن حضرت را تكويناً منصرف از تزويج او نمود و ثانياً اختيار زينب را تكليفاً به دست آن حضرت داد و ثالثاً قلب زيد را نيز تكويناً منصرف از زينب نمود كه مصرّ در طلاق او گرديد و رابعاً قلب آن حضرت را تكويناً و تكليفاً متوجه به او نمود. اين همه مقدمات در تزويج او براى اين بود «لكيلا يكون على المؤمنين حرج في أزواج أدعيائهم».[4] كه سد عادت كه شكستن آن براى مؤمنين حرج بود شكسته شود.

پس اقدام او بر اين تزويج كه كار خيلى مهم بود براى رفع حرج از سايرين بود. در قرآن چندين شاهد بر اين معنى هست:

اوّل: تعبير به قضاى وطر. يعنى حاجت زيد از زينب رفع گرديد و بى‏نياز از او شد؛ بدين وجه منصرف شد.

دوم: نسبت تزويج به خدا «زوّجناكها». و لذا زينب بر ساير زنهاى پيغمبر فخر مى‏كرد و مى‏گفت مرا خداوند به حضرت تزويج كرده ولى شما را اولياى شما.

سوم: فرمايش خداوند «وكان أمر الله مفعولاً».[5] يعنى امرى كه اراده خدا بر آن تعلق گرفته، گذارده و انجام داده شد. اشاره است بر اين كه اين كار امر و اراده خدا بوده است.

چهارم: قول خداوند بعد از كلام مذكور «ما كان على النبي من حرج فيما فرض الله له».[6] يعنى براى پيغمبر حرجي و وبالي نيست در آنچه خدا بر او فرض كرده. از اين نيز در مى‏آيد كه حضرت از جهت اين امر، در حرج بوده نه اين كه ميل به آن داشته باشد منتها امر الهى كار را بر او سهل كرد. اين آيه هم در ردّ منافقين نزول يافته كه حضرت را در تزويج زينب تعييب مى‏كردند چنانكه آيه «ما كان محمّد أبا أحد»[7] و آيه «وما جعل أدعيائكم أبنائكم»[8] نيز چنانكه اشاره شد در ردّ آنها نازل گرديده [است].

پنجم: كلمه «فرض الله» كه اثبات مى‏كند كه اين امر از فرايض الهيه بوده و براى انجام وظيفه مفروضه وارد اين وادى شد، نه بر وفق ميل طبيعى.

ششم: حكايت خداوند از آن حضرت كه به زيد فرمود: «اتق الله وامسك عليك زوجك»[9] يعنى زن خود را براى خود نگهدار. اين هم كاشف است كه آن حضرت بالطبيعه مايل نبود، چنانكه عتابى نيز در اين باب از جانب خدا متوجه حضرت شد. چنانكه در اين جمله از آيه «وتخفي في نفسك ما الله مبديه»،[10] يعنى پنهان مى‏دارى در دل خود آنچه را كه خدا اظهاركننده آن است. چون خداوند عدد زنهاى آن حضرت را بر او اعلام فرموده بود از جمله همين زينب بود. چنانكه از حضرت على بن الحسين عليه‏السلام روايت شده [است] كه حق تعالى به رسول الله عتاب فرمود كه چرا گفتى كه زن خود را براى خود نگهدارد و حال آنكه مى‏دانستى كه او از زوجات تو مى‏باشد. و اين فرمايش حضرت هم به زيد به ملاحظه مردم بود كه حيا مى‏كرد از اين كه بگويند آن حضرت بر خلاف حجب و عفت اقدام نمود؛ چنانكه در اين جمله از آيه «وتخشى الناس والله أحق أن تخشاه»[11] يعنى از مردم مى‏ترسى و حال آنكه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى.

هفتم: قول خداوند: «ما الله مبديه»، كه در آن هم اشاره است بر اين كه اين امر از [سوى] خدا است و خدا او را ظاهر خواهد ساخت.

هشتم: قول خداوند: «تخشى الناس» تا آخر، آن هم ارشاد مى‏كند بر اين كه اين امر بر وفق امر خدا و خلاف ميل مردم بوده است. چون در قرآن مجيد به اين قضيه خيلى عنايت شده بود. بدين وجه كمى از بسيار براى تنبيه مسلمين ذكر شد، والاّ نصارا كه اعتقاد به قرآن و اخبار ندارند، جواب آنها همان يك كلمه‏اى است كه اوّل اشاره شد.

حاصل آنكه به مجرد حكم اين خصيصه حقّ شهوت ادا نمى‏شود بلكه با عمل كردن به آن ادا مى‏شود و آن حضرت اصلاً عمل به حكم اين خصيصه نكرده چنانكه همه تواريخ اتفاق دارد. پس شهوت‏رانى در كجاى اين حكم است؟! علاوه بر آن، اين شخص قبل از بعثت و پيش از مأمور شدن به تهذيب نفوس مردم، خودش مهذب و دامن مباركش از لوث اين نسبت پاك بود، حتّى وجود مباركش را محمّد امين مى‏گفتند، چگونه مى‏شود كه بعد از مأموريت به تهذيب نفوس، ساحت مقدسش آلوده گردد!

ايضاً آن حضرت در سنّ جوانى كه زمان هيجان شهوت بود زن نگرفت و بر طريق مشروع عقلا اداى حق شهوت نكرد، پس چگونه مى‏شود در سنّ پيرى (العياذ باللّه) شهوت‏رانى نمايد؟! پس معلوم شد كه وجود مباركش به حكم اين خصيصه اصلاً عمل نفرموده تا اعتراضشان وارد شود تا آنگاه محتاج جواب بشود، و بلكه خوددارى آن حضرت از عمل كردن به حكم اين خصيصه غايت حجب و حيا و عفاف و رأفت و مهربانى آن حضرت را مى‏رساند كه آن وجود مبارك با اين كه چنين جوازى در دست داشت مع ذلك به امرى اقدام نفرمود. نظير حضرت امير عليه‏السلام كه از خوردن نان گندم خوددارى مى‏فرمود با اين كه بر او حلال بود.

مريد پير مغانم ز من مرنج اى شيخ چرا كه وعده تو كردى و او به جا آورد[12]

مى‏گويند: مقصود خواجه از «پير مغان» حضرت امير عليه‏السلام و از شيخ، حضرت آدم ابو البشر (على نبيّنا وآله وعليه السلام) بوده چون او وعده داده بود كه از شجره منهيه كه گندم بود نخورد، ولى وعده او را حضرت امير وفا كرد كه از خوردن گندم خوددارى نمود.


[1] – سوره احزاب، آیه37

[2] – ادعياء، جمع دعي، و دعي است به معني پسرخوانده است.

[3] – سوره احزاب، آیه 36

[4] – سوره احزاب، آیه 37

[5] – سوره نساء، آیه 47

[6] – سوره احزاب، آیه 38

[7] – سوره احزاب، آیه40

[8] – سوره احزاب، آیه4

[9] – سوره احزاب، آیه37

[10] – سوره احزاب، آیه37

[11] – سوره احزاب، آیه37

[12] حافظ.