دوشنبه ۰۵ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛حافظه ی عجیب مرحوم ملا علی کنی رضوان الله علیه

حافظه ی عجیب مرحوم ملا علی کنی رضوان الله علیه

ما جعل سند شنیده بودیم اما ابطال سند نشنیده بودیم.

یکى از آقایان لواسان از یکى از وجوه طهران حکایتى در این باب نقل نمود خیلى غریب، او گفت:

من عمارتى از یکى از مستوفیان ناصر الدین شاه اجاره کرده بودم. مدتها وجه اجاره مى‏دادم تا اینکه من هزار تومان پول تهیه کرده آن را خریدم. قباله‏اش را خود آن مستوفى نوشت و آورد و به مهر سه نفر از علماى مهم طهران که یکى مرحوم حاج ملا على کنى بود رسانید، داد به من. چند ماه از این معامله گذشت مستوفى به من گفت که چند ماه است وجه اجاره مرا تأخیر انداخته‏اى! من با خود گفتم شوخى مى‏کند. خندیده رد شدم.

بعد از چند ماه باز مرا دید، از من مطالبه وجه اجاره نمود. من گفتم شوخى مى‏کنید. گفت: چه شوخى؟ شروع کرد به پرخاش کردن، تا بالأخره مرا پیش حاکم برد. در آنجا اظهار نمود که فلانى چندماه است وجه اجاره مرا نمى‏دهد. من عرض کردم به من فروخته و قباله به خط خود و خط و مهر فلان و فلان و فلان داده. اسم آن سه آقا را بردم. گفتند پس برو قباله را بیاور.

من فورى آمده همان سند را توى یک لوله گذاشته بودم از جعبه بیرون آورده آوردم خدمت حاکم گذاشتم. حاکم ورقه را از توى لوله بیرون آورده باز کرد. من دیدم ورقه سفید است، خطش پریده، فقط در گوشه آن خط و مهر مرحوم حاج ملاعلى مانده بود؛ آن هم مجمل بود، به اسم مقر تصریح نکرده بود. من که آن را دیدم رنگم پرید و دلم تپید و ضعف مستولى‏ام شد. بى‏حال افتادم، بعد که یک خورده به حال آمدم عرض کردم چشم، وجه اجاره او را مى‏دهم.

آنها از حال ضعف و بیچارگى من تفرس کردند که من صدق لهجه دارم گفتند قصه چیست؟ گفتم: به خدا واقع امر همان است که عرض کردم. حالا چه شده که خط سند پریده نمى‏دانم! گفتند پس بروید از آقایان تحقیق کنید. آمدیم اوّل خدمت آن دو آقا. من هر چه در خدمت آنها نشانه گفتم قضیه خاطر آنها نیامد تا اینکه خدمت آقاى کنى آمدیم. او حافظه غریبى داشت؛ همین که قضیه را اظهار کردیم او تمام خصوصیات مجلس را شروع کرد به گفتن.

مستوفى خواست القاى شبهه کند، گفت یادم است تو خودت این قباله را آوردى دادى به من و بعد از اقرار من خواستم که مهر نمایم تو قلمدان خود را از کمر کشیده پیش من گذاشتى. من گفتم من با این قلمدان منحوس تو نمى ‏نویسم بعد قلمدان خودم را آوردند آن را نوشته مهر کردم پس هر چه هست در مرکب منحوس تو است.

پس راز که عیان شد مستوفى را حبس کردند و بعد از مدتى ناصر الدین شاه امر کرد دستش را بریدند و لکن در شریعت اسلام اینگونه جنایت تعزیر دارد نه حدّ.