چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام … ؛کرامتی از ناحیه مقدّسه


کرامتی از ناحیه مقدّسه

از جمله قضیه‏اى است که آقاى آقا شیخ عباس طهرانى مقیم قم نقل کرده از آقاى آقا شیخ محمّد على بازانه‏اى، که در عراق از ائمه جماعت بوده، معروف به راستى و درستى، او از استاد خود آقاى آقا شیخ محمّد باقر اصطهباناتى که او فرمود:

من در طهران مشغول تدریس کتب معقول بودم روزى یک نفر آمد و از من تقاضاى درسى نمود. من چون وقت نداشتم عذر خواستم. فردا آمده اظهار نمود که شما نیم ساعت به ظهر مانده وقت دارید. چون من زنى [را عقد] منقطعه نموده بودم از نیم ساعت به ظهر مانده، وقتم را تخصیص به او داده بودم. او چون عذر وقت را نپذیرفت من عذر آوردم که کتاب براى مطالعه ندارم. فردا کتابى آورد؛ گویا کتاب شفا بود. این عذر مرا نیز قطع نمود. پس ناچار اجابت مسؤول او نموده درسى براى او شروع نمودم.

یک روز خواستم مطالعه کنم دیدم کتاب نیست. هر چه گردیدم پیدایش نکردم تا این که او آمد، عذر خواستم که کتاب را گم کرده‏ام، لذا مطالعه نکرده‏ام؛ پس او برگشت. فردا آمد اظهار نمود در اندرون در فلان تاقچه زیر فلان بغچه است؛ رفته از همانجا پیدا نمودم. معلوم شد که آن زن متعه ما ملاحظه نموده دیده که قسمتى از وقت اختصاصى او، صرف مطالعه این کتاب مى‏شود پس به جهت نگه داشتن وقت خود، کتاب را پنهان نموده ولى من به قدرى متحیر گردیدم که او از کجا دانست؟

از او چگونگى واقعه را پرسیدم. گفت: من در نجف، علوم منقوله را تمام نموده اجازه اجتهاد صادر کرده بودم الاّ این که بعد از مراجعت وطن، خیال کردم که باید من از روى علم معقول تکمیل عقاید بنمایم پس براى نیل این مرام به طهران آمدم و چون در طهران کسى را نمى‏شناختم و جایى را هم بلد نبودم متحیر بودم که کجا بروم و که را پیدا کنم تا این که شخصى مرا در بازار دید و گفت: فلانى! ـ اسم مرا گفت ـ تو براى فلان مقصود به اینجا آمده‏اى؟ گفتم: بلى. گفت: دو نفر در این شهر متصدى تدریس علوم معقوله است. یکى شما را نشان داد و دومى را گفت در مسجد
سپهسالار است؛ ولکن گفت اگر آنجا رفتى در بیرون، دم در حجره بنشین و به درس گوش کن چون او اخلاقش مقتضى ربط و اختلاط نیست.

پس من به حسب گفته او خدمت شما آمدم امّا چون شما از جهت وقت عذر خواستید من عذر شما را با او مذاکره نمودم او آن وقت را تعیین نمود و همچنین کتاب را نیز او به من داد و جاى کتاب را نیز او به من گفت. گفتم: از او پرسیده‏اى که کیست؟ گفت: پرسیدم. گفت: ما عده‏اى هستیم [که] بار شرفیابى حضور مبارک حضرت صاحب الامر را داریم. آن حضرت به توسط ما به مردم فیض مى‏رساند و از آنها دست‏گیرى مى‏فرماید. گفتم: پس اجازه بگیر که من با او ملاقاتى بکنم. رفت و فردا آمد و گفت: اجازه نداد و فرمود او فعلاً به ملاقات ما احتیاج ندارد و همین رشته که دارد بگیرد، و اگر وقتى احتیاج پیدا کرد ما خودمان ملاقاتش مى‏کنیم. گفتم: پس دو مسأله از او بپرس که از ناحیه مقدسه جواب آنها را صادر نماید: اوّل آن که در نماز، تسبیحات اربعه چند بار واجب است؛ دوم آن که ترتیب عمل ام داود همان است که مرحوم مجلسى ذکر نموده یا غیر آن است؟ فردا جواب آورد که: امّا تسبیحات اربعه یکى واجب است، و امّا عمل ام داود مختصر فرقى با نوشته مجلسى داشت آن را هم نوشته آورده بود، ولکن من یک وقت خواستم که عمل ام داود بجا بیاورم هر چه دنبال آن کاغذ گردیدم پیدایش نکردم. نگارنده این حکایت را خدمت مرحوم آقاى حاج سیّد محمّد زنجانى عرض کردم، فرمود: این قضیه را آقاى آقا شیخ محمّد حسین اصفهانى صاحب حاشیه کفایه که فعلاً در نجف از مراجع تقلید است براى من از مرحوم آقا شیخ محمّد باقر اصطهباناتى که او استاد او نیز بوده نقل کرد. پس قضیه مذکور از مرحوم آقا شیخ محمّد باقر به دو سند نقل گردید. این که او گفته که ما عده‏اى هستیم که بار تشرف حضور آن حضرت را داریم در تأیید آن بعضى از قضایا هست؛ از جمله این بود که آقاى حاج میرزا سیّد على ساوجى، از مرحوم والد خود نقل کرد که:

در سامرا یک نفر از کسبه در آنجا دکان داشت. روزى دفتر خود را آورده به من داد که این را به خانه من برسان. گفتم: تو کجا مى‏ روى؟ گفت: چون یکى از خدّام حضرت حجت (سلام الله علیه) وفات نموده مرا در جاى او تعیین کرده‏اند. او از همانجا رفت و دیگر دیده نشد.

آقاى آقا میرزا اسحاق لنکرانى از حاج مسیّب، ملک التجار مراغه‏اى نقل کرد که:

در مراغه آهنگرى بود شمشیر و سپرى تهیه کرده منتظر ظهور بود. بعضى از اشخاص هم گاهى سر به سرش مى‏گذاشتند؛ چنانکه دو دفعه به او اظهار نمودند که حضرت صاحب الامر (عج) ظهور کرده و در فلان نقطه است. او شمشیر و سپر خود را برداشت و رفت و دید دروغ است، برگشت. در دفعه سیّم رفت و دیگر برنگشت. خیلى احتمال مى ‏رود که او هم از باریافتگان محضر آن حضرت باشد.

آقاى آقا شیخ عباس طهرانى بعد از نقل حکایت سابقه فرمود که آقاى آقا شیخ محمّد على بازانه‏اى حکایت دیگرى از آقا شیخ محمّد باقر اصطهباناتى نقل کرد و گفت:

ما وقتى که در مدرسه بودیم از طلاب مدرسه، یک نفر سیّدى بود دِماغش خیلى خشک بود که با احدى انس و اختلاط نداشت انسش فقط با آب حوض بود؛ چون وسواسى بود. به غیر آن با هیچ چیز از مخلوقات الهیه انس نداشت. یک روز او را دیدیم که بر خلاف حالت سابقه سر حال آمده در نهایت خوشحالى و تر دماغى اظهار اختلاط و مؤانست مى ‏کند، اشعارى هم زمزمه مى ‏نماید.

ما بى‏ نهایت از این حال او تعجب کردیم تا این که من از او پرسیدم که: سیّدنا آن مهر خاموشى را، که از دهان تو برداشت؟ و آن خشکى دماغ به چه جهت به این تر دماغى بدل یافت؟ گفت: من در آن حال تنهایى و بى ‏انسى که بودم روزى در این باب فکر مى‏ نمودم که آیا ممکن است که انسان از خود فرار و قطع علایق از خود نماید یا نه؟ در این فکر بودم یک بار دیدم شخصى درِ حجره را باز کرده وارد شد و گفت: بلى مى ‏تواند. این را گفت و دراز کشید و مرد. من مضطرب شدم که تکلیف چیست و این شخص کیست؟ بعد دیدم برخاست راه افتاد. من تعقیبش کردم و از فیض ملاقاتش استفاده کردم. او پاره‏اى دستورات به من داد. در اثر آن، مثل اینکه قلب مهیت شده باشم از آن حال به این حال که مى ‏بینید منقلب شدم. بعد فرمود: آن سیّد مدتى در مدرسه با همان خوشحالى بود تا بعد از چندى غیبت اختیار کرد. دیگر نفهمیدیم که کجا رفت، این طور دست‏گیریها در عالم هست و آنانى که این طور غیبت اختیار مى‏ کنند نباید این غیبت آنها را بى‏ اهمیت تلقى نمود؛ براى این که خیلى احتمال مى‏ رود که اینها در عین بى ‏اهمیتى، از جایى خیلى مهم سر در بیاورند.

کس ندانست که منزلگه دلدار کجا است اینقدر هست که بانگ جرسى مى ‏آید

هستند اشخاصى که دنباله این بانگ جرس را گرفته مى‏ روند و خبرها مى‏ آورند، ثمرها مى ‏یابند. قافله ‏ها پشت سر هم عقب همین بانگ روان است ولى در مقابل آنها هستند اشخاصى که وادى این اسرار را با قدم انکار مى‏پیمایند و حال آنکه تکذیب بى‏ جهت، تالى فاسدش کمتر از تصدیق بى ‏جهت نیست؛ منتها اگر راهى بر تصدیق ندارند بر تکذیب نیز راهى ندارند. انصاف مقتضى است که از شنیدن این قبیل قضایا خیلى وحشت نکند؛ اقلاً به موجب فرمایش بو على سینا مادام که برهان بر امتناع آن قائم نشده [آن را] در بقعه امکان و احتمال بگذارد. وقتى که در
بقعه امکان گذاشت از اهل این قافله خیلى دورى نمى‏کند. همین که دورى نکرد در نتیجه حشر با آنها ممکن است به اشخاصى برخورد کند که خود، صدقِ لهجه و راستگویى آنها را تصدیق نماید آن گاه از آنها قضایایى بشنود غیر قابل انکار.

نگارنده هم خیلى ساده و خوش‏باور نیستم که هر چه از هر که شنیدم باور کنم؛ امّا اگر از شخص راستگو که قطع به راستگویى او داشته باشم شنیدم و او هم قضیه را از شخص راست‏گفتار نقل کرد چگونه باور نکنم!؟