سه شنبه ۰۶ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛گذرا بودن غم و شادی و علل ظلم و تعدی به دیگران

گذرا بودن غم و شادی و علل ظلم و تعدی به دیگران

حضرت موسى بن جعفر (سلام الله علیه) در محبس به هارون الرشید پیغام داد که هر روزى که مى‏گذرد یک روز از روزهاى شادى و مسرت تو کاسته مى ‏شود و یک روز از روزهاى اندوه و ملالت من.

بلى این روزهاى شادى و اندوه روز به روز کاسته مى‏گردد تا هر دو تمام مى‏شود؛ مى ‏ماند روز شمار.

از زمخشرى در ربیع الأبرار حکایت شده که:

عامر بن بهدله مى‏گذشت؛ دید مردى را حجاج به دار زده [است]. عرض کرد: خدایا حلم تو از ظالمان ضرر به حال مظلومان کرد. شب در خواب دید که قیامت قیام کرده مثل اینکه او داخل بهشت گردید و آن مرد دارزده را دید که در اعلى علیین است. پس آن‏دم منادى ندا کرد که حلم من از ظالمان، مظلومان را در اعلى علیین جاى داد.

منشأ ظلم و تعدى غالباً شهوت است که براى جلب نفع خود ضرر بر دیگران مى‏زند؛ این در عالم زیاد است. و گاهى هم اتفاق مى‏افتد که ضرر بر مردم می زند، بی آنکه از آن نفعی عاید او گردد. آن نیز دو قسم است: یک قسم منشأش حسد است که نمى‏تواند چراغ مردم را روشن ببیند؛ پس او ضرر مردم را مى‏خواهد بى‏آنکه نفعى عاید او گردد. این هم نسبهً کم نیست.

زنى را نقل کردند که بچه‏اش مرده بود، از حسد نتوانسته بود که بچه همسایه خود را زنده ببیند؛ روزى خانه همسایه را خلوت دید، رفته سر بچه او را در گاهواره بریده بود. آن‏دم که از خانه بیرون مى‏آمد پدر بچه وارد شده دید که او چاقوى خون‏آلود در دست دارد؛ پس وارد اطاق شد دید که زنش در خانه نیست و بچه‏اش سربریده در خون مى‏تپد. فهمید که این جنایت از آن زن بدبخت است. رفته به شهربانى خبر داد زن را جلب نمودند.

و بلکه بعضى راضى مى‏شوند که ضرر کلى متوجه آنها گردد تا در اثر آن، خسارتى بر محسود وارد آید.

و قسم دیگر آن است که منشأش حسد نباشد؛ چون در حسد، اگر [چه] از ضرر مردم نفعى عاید او نمى‏گردد ولکن اقلاً آتشِ نهاد او که از دیدن محسود افروخته شده خاموش مى‏گردد. اما در این قسم، این اثر نیست. و لهذا از شاه عباس کبیر بى‏نهایت تعجب مى‏کنم که ضرر مهم به یکى از کسان خود از بابت کشتن فرزند او زد بى‏آنکه فایده به حال او داشته باشد.

چون شاه عباس از فرزند خود صفى میرزا، ظنین و بددل شده بود لهذا کسى را که بهبودخان نام داشت مأمور بر قتل آن نمود. بهبودخان در وقتى که صفى میرزا به سلام مى‏رفت او را به زخم کارد از پاى در آورد و به اصطبل شاهى گریخت.

شاه عباس به این بهانه که اصطبل، بست است بهبودخان را قصاص نکرد و گفت در این کار تأملى ضرور است و بهتر این است که در قتل وى تعجیل نشود که تا پسر صفى میرزا ـ که آن وقت کودک بود ـ بزرگ بشود انتقام خون پدر بکشد. ولکن بیرون رفتن بهبودخان از بست و رسیدن او به مناصب عالیه کاشف شد که آن کار او، به امر و اشاره شاه بود.

ولکن شاه عباس بعد از مدتى از کرده خود پشیمان شد و بهبود خان را جزا داد که حکم کرد سر فرزند خود را بریده به حضور بیاورد. آن بدبخت نیز اطاعت نموده سر فرزند خود را برید، حضور شاه آورد. شاه از او پرسید که خود را چگونه مى‏بینى؟ گفت در بدترین حال. گفت: باید خوش باشى به سبب آنکه با پادشاه برابرى مى‏کنى.

نگارنده مى‏گوید تعجب من در این است که این جوان ناکام داراى چه جرم بود؟ منشأ این ظلم در حق او چیست؟ شهوت است؟! حسد است؟! انتقام است؟! غرض آن را به هیچ قانون از قوانین طبیعت نمى‏شود تطبیق کرد. آن بدبخت هم زبان نداشته که بگوید من کی با شاه برابرى مى‏کنم؟! در کشته شدن فرزند شاه، دشمن بزرگى
از او دفع، و امر مهمى از او امتثال گردیده امّا من در کشتن فرزندم بند دل خود را به دست خود بریده رگ حیات خود را پاره کرده‏ام.