چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ آیینه شو، جمال پری طلعتان طلب


آیینه شو، جمال پری طلعتان طلب

حکایتى از مرحوم حاج میرزا حسن حکیم باشى اشرف مازندرانی نقل کردند که گفته:

من عازم تشرف به ارض اقدس بودم. براى تودیع، خدمت مرحوم حجّۀ الإسلام حاج ملّا محمّد، معروف به حاجى اشرفى، متوفّى سنه 1315 مشرّف گردیدم. پاکتى به من دادند و فرمودند: لدى الورود، تقدیم حضور حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) نموده، در مراجعت جوابش را بیاور. شنیدن چنین عبارتى از مثل مرحوم حاجى بر من ناپسند آمد.

به هر حال من از ایشان وداع نموده، به آن آستان مشرّف گردیده، عریضه را روى ضریح منوّر گذاردم. مدّت چند ماه مجاور بودم. موضوع عریضه حاجى، به کلّى از خاطرم محو گشته بود؛ تا شبى که سحر آن، قصد مراجعت داشتم؛ وقت مغرب، براى زیارت وداع مشرّف شده، پس از اداء فریضتین، قیام به نوافل نموده؛ در اثناء زیارت، دیدم خدّام آستانه، حرم را غُرُق کرده، زوّار را بیرون نمودند. من متحیّر بودم که اوّل شب، چه موقع خلوت کردن حرم است. تا نماز من به آخر رسید، احدى در حرم و رواق‏ ها باقى نماند. من هم بعد از نماز مى ‏خواستم بیرون روم. در این حین، بزرگوارى را دیدم در نهایت جلالت، از بالاى سر ضریح منوّر، با کمال وقار مى ‏خرامید. چون به موازات من رسیدند، فرمود: حاج میرزا حسن! وقتى رفتى به اشرف، سلام ما را به حاجى اشرفى برسان و به ایشان عرض کن:

آئینه شو، جمال پرى طلعتان طلب جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

چون این فرمایش را فرمودند، از محاذات من گذشتند و در طرف پائین ضریح منوّر، از نظرم غایب شدند. من متفکّر شدم که این شخص کیست که مرا به اسم، مخاطب [کرده] و چنین پیغامى به حاجى اشرفى داد؟ در همین حال ملتفت شدم که اوضاع حرم، ابدا تغییرى نکرده؛ هر کس هر جا ایستاده یا نشسته بود، به همان حال باقى است. مدّتى از خود بى‏خود گشته، حالت ضعف و اغمائى دست داد. خیلى پریشان شدم. چون قدرى به خود آمدم، از هر کس پرسیدم [که] این وقت در حرم چه حادثه‏ اى روى داد، همه از دهشت و این سؤال من تعجّب مى ‏کردند. معلوم شد عالم مکاشفه ‏اى بود [که] براى من دست داد. زایدا على ما کان، بر علوّ مقامات آقاى حاج اشرفى عقیده‏مند شدم.

سحر همان شب حرکت نموده، بى مکاتبه و قاصد، وارد اشرف شده، مستقیما خدمت حاجى اشرفى رفتم تا جواب عریضه و پیغام حضرت (علیه السلام) را به جنابش برسانم. به محض اینکه در زدم، صداى حاجى از میان خانه بلند شد، با نداشتن هیچ سابقه از ورود من و فرمود: حاج میرزا حسن! آمدى؟! قبول باشد. بلى؛

آئینه شو، جمال پرى طلعتان طلب جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

افسوس که عمرى گذرانیدم و تخلیه باطن به طورى که باید ننمودم.

این قصّه را فخر الأدباء، از مرحوم میرزا مسیح صدیق الأطبّاء نقل کرده بود، او از حاجى میرزا حسن. و قصّه به خطّ فخر الأدباء بود، خیلى مفصّل که مرحوم حاج شیخ آقا بزرگ ساوجى نیز توثیق ناقل را کرده بود.

نگارنده، خلاصه آن را نوشتم؛ ولى نگارنده، چون خود معرفت به حال و موضوع اشخاص نامبرده ندارم، مهر ردّ یا قبول نمى‏ زنم؛ امّا از این قبیل مکاشفه مکرّر شنیده ‏ام.