چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ ادعای «سلونى..»

ادعای «سلونى..«

… در جلد سیّم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، صفحه 217، نوشته:

در زمان ناصر دین اللّه عبّاسى، مردى بود، به مردم موعظه مى‏کرد. در پاى منبر او، جمع کثیر از عوام و بلکه از فضلاء نیز جمع مى ‏شد. روزى ادّعا کرد و گفت: «سَلونی قبل أن تَفقِدونى»؛ یعنى از من پرسش نمایید، پیش از آن که مرا گم کنید. این را تکرار کرد.

احمد بن عبدالعزیز الکزى که بالخصوص به جهت سرافکنده کردن وى، در مجلس نشسته بود، گفت: من نشنیده‏ام که این کلمه را کسى گفته باشد به جز از علىّ بن ابى طالب (علیه السلام)، و تمام خبر نیز معلوم است. و مقصود وى از تمام خبر این بود که آن حضرت (علیه‏السلام)، بعد از فرمودن این کلمه فرمود «بعد از من کسى این حرف را نمى‏گوید مگر به ادّعا»؛ یعنى حرفش، محض ادّعا است.

واعظ خواست فضیلت فروشى نموده، از اطّلاعات رجالى دم بزند، گفت: علىّ بن ابى طالب کیست؟! آیا علىّ بن ابى طالب بن مبارک نیشابورى است یا علىّ بن ابى طالب اسحاق مروزى است یا علىّ بن ابى طالب عثمان قیروانى است یا علىّ بن ابى طالب بن سلیمان رازى است؟ همین‏طور، هفت یا هشت نفر از اصحاب حدیث را شمرد که همه‏شان، على بن ابى طالب بودند.

کزى، با دو نفر از چپ و راست بلند شدند. کزى گفت:

آقاى من، آن على بن ابى طالب، شوهر فاطمه (سلام الله علیها)، سیّده زن هاى عالم است. اگر باز نشناختى‏اش، او آن کسى است که حضرت رسول (صلّى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله)، هنگامى که در میان اتباع خود، طرح برادرى انداخت، او را با خود برادر کرد و اثبات کرد که او نظیر و مانند او است.

واعظ خواست حرف بزند؛ آن شخص که در دست راست بلند شده، گفت: آقاى من، محمّد بن عبداللّه، در میان نام ها زیاد است؛ ولکن در میان آن ها، کسى نیست که حقّ تعالى در شأن او فرموده باشد «مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَى وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى». و هم چنین، در میان نام ها، علىّ بن ابى طالب زیاد است؛ ولکن در میان آن ها کسى نیست که حضرت رسول (صلّى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله) درباره وى فرموده باشد که: «أنت منّی بمنزله هارون من موسى إلّا أنّه لا نبیّ بعدی».

واعظ خواست حرف بزند، آن شخص که از جانب چپ بلند شده بود، گفت: آقاى من، حقّ تو این است که او را نشناسى و معذور هم هستى؛ چون نابینا اگر کسى را ندیده، معذور است.

پس، مجلس مضطرب شد و مردم به هم ریختند و دست به یخه یکدیگر کردند. واعظ از منبر به زیر آمد و رفت به خانه و در به روى خود بست. گماشتگان خلیفه آمده، مردم را آرام کردند و خلیفه نیز در آخر همان روز، احمد بن عبد العزیز کزی را با آن دو نفر گرفته، توقیف کرد تا اینکه نایره فتنه خاموش شد؛ آن گاه، رهاشان کرد.