الاربعاء 05 جُمادى الأولى 1444 - چهارشنبه ۰۹ آذر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ از فقر تا سلطنت، از سلطنت تا فقر


از فقر تا سلطنت، از سلطنت تا فقر

حضرت عيسى (علیه السلام) را با بعضى از حواريّين، بر گنجى گذر افتاد. حواريّين از حضرتش درخواست كردند كه چند روز به آن ها اذن اقامت بدهد تا گنج را بيرون بياورند. حضرت فرمود: شما به اين گنج بپردازيد، من نيز گنج ديگرى در نظر دارم. پس حضرت از آن ها جدا شده، به دهى رسيد و در آن ده، به خانه فقيرى وارد شد كه جز يك زن پير، در آنجا نبود. حضرت حال او را پرسيد، عرض كرد: مدّتى است شوهرم مرده، يتيمى از او مانده بود، من پرستارى از اوكرده ‏ام تا به حدّ رشد و كفايت رسيده. حالا وى با خاركنى، معاش ما را تأمين مى‏ كند. چيزى نگذشت [که] پسر وارد شد. مادرش به او گفت: مهمانى امروز وارد ما شده كه آثار جلالت و بزرگى، در ناصيه او پيدا است. پس جوان، شرف حضور يافت. حضرت، از وى تفقّد فرمود. او نيز عرض تكريم [کرده] و مراسم اخلاص [را] به جا آورد. بعد، حضرت دريافت كه آن جوان را در دل، بار اندوهى است كه از اظهار آن خوددارى مى‏ كند. حضرت، اصرار به اظهار آن نمود، آن جوان، اظهار شرمندگى كرد و عرض نمود: غصّه من، غصّه‏ اى نيست كه سزاوار اظهار و لايق درمان باشد. فرمود: هر چه باشد، باز اظهار مى‏ خواهد كه شايد چاره‏اى داشته باشد. پس با كمال شرمندگى عرض كرد كه: من روزى از صحرا مى ‏آمدم، از برابر قصر پادشاه که مى‏ گذشتم، ناگاه چشمم در بالاى قصر، به جمال دختر پادشاه افتاد. به همان ديدن، تير عشقش در دلم جاگير شده است. ديگر خواب و آرامش ندارم؛ چون با او هم سنگ نيستم تا دلم را با احتمال وصال او خوش كنم. پس اكنون جز سوختن و ساختن، چه چاره دارم؟ حضرت فرمود: تو خود به بارگاه سلطنتى برو و آن دختر را براى خود خواستگارى كن، شايد مطلب تو روا گردد. وى با اينكه اين حرف از حريم عقل و احتياط، در نظرش دور بود؛ با اين حال، اين قصّه را پيش مادر اظهار كرد. مادر گفت: اين شخص، گويا راهى بر[ای]حلّ اين مشكل دارد كه تو را تكليف به اين امر فرموده، و الّا از فهم و كياست او بعيد بود كه تو را به همچو كارى دلالت نمايد. پس آن جوان، به امر مادر، به فرمايش حضرت امتثال نمود تا به هر زحمتى بود، خود را به بارگاه سلطنتى رسانيده، اظهار مطلب نمود. شاه فرمود: براى خواستگارى دختر شاه، با طَبَق جواهر حاضر مى‏شوند؛ تو اگر چنين طبقى حاضر نمایى، شايد مقصودت، مقرون با نجاح باشد. پس آن جوان برگشت و ما وَقَع را حضور حضرت عرض كرد. حضرت فرمود: سهل است. تو طبقى پر از سنگ و ريگ حاضر كن تا من چاره‏ای كنم. وى به فرموده [او] عمل نمود. حضرت دعا كرد، همه آن ها جواهر شاهوار گرديد. جوان مسرور شده، آن را حضور سلطان رسانيد. شاه و نزديكان، از ديدن آن تعجّب نمودند، امر كردند طبق ديگر نيز بياور. رفت [و] به همان منوال آورد. شاه او را به خلوت طلبيده، شرح ماجرا را از وی پرسيد. او واقع قضيّه را گفت، عرض كرد که: اين در اثر دعاى مهمانى است كه به ما وارد شده. شاه دريافت كه او بايد حضرت عيسى (علیه السلام) باشد، فرمود: برو مهمانت را نزد ما حاضر كن تا عقد دختر به وسيله او انجام بگيرد. پس آمده، مطلب را به حضور حضرت عرض كرد. حضرت تشريف آورده، عقد را جارى فرمود. آن گاه، آن جوان را لباس فاخر پوشانيده، در حجله ‏گاه بردند. از قضا، فردا هم شاه به سكته از دنيا درگذشت [و] آن جوان، وارث تخت و تاج گرديد. روز ديگر، حضرت به توديع او تشريف برد. وى عرض كرد: من از عهده شكر نعمت تو عاجزم؛ ولى سؤالى از تو دارم، با جواب آن مرا ممنون فرمایید. فرمود: چيست؟ عرض كرد: تو با اين قدرت و توانائى كه دارى، چرا از اين مرحله دورى مى‏ گزينى؟ فرمود: كسى كه از نعمت‏هاى باقيه اطّلاع دارد، به اين نعمت‏ هاى بى‏ عاقبت نمى ‏پردازد. عرض كرد: چون چنين است، پس چرا نعمت‏ه اى باقيه را براى خود و فانيه را براى من اختيار كردى؟ فرمود: تا اين كه تو نيز بعد از رسيدن به اين مقام، دست از آن بردارى تا در آخرت، به مقامات عاليه نايل گردى. آن دم، آن جوان، ترك تخت و تاج نموده، در خدمت حضرت آمد. حضرت او را پيش حواريّين آورد و فرمود: آن گنجى كه من مى‏گفتم، اين است.

اين جوان خار كن، دو سير عجيبى كرد که بين آغاز و انجام هر يك از آن ها، هزارها فرسنگ فاصله است: اوّل، از فقر به سلطنت؛ دويّم، از سلطنت به فقر. آيا كدام يك از اين دو سير دشوارتر است؟ گر چه سير اوّل، به نظر دشوارتر مى ‏آيد؛ ولى چنين نيست، سير دويّم، بارها مشكل‏تر از اوّل است؛ چون مزاحم مقصد اوّل، مزاحم خارجى است و امّا مزاحم مقصد دويّم، مزاحم داخلى است، و دفع دشمن خارجى بارها آسان‏تر از دفع دشمن داخلى است. البتّه دزد خارجى را ممكن است جلوگيرى كردن؛ امّا دزد داخلى را نمى‏ شود جلو گرفت.

مرحوم حاج ميرزا حبيب اللّه‏ مشهدى در اين بيت، نفس امّاره را دزد صاحب خانه فرض كرده كه فرموده:

دزدى از ديوار آمد نيمه شب، اندر سرای چون چراغ افروختم ديدم كه صاحب خانه بود و لهذا نادر اتّفاق افتاده كه پادشاه، غلبه بر نفس امّاره كرده، از تخت و تاج صرف نظر نموده، جامه فقر براى خود گزيده باشد؛ امّا خيلى اتّفاق افتاده كه اشخاص پست و ضعيف، غلبه بر پادشاه قوى و مقتدر كرده، مالك تخت و تاج او شده [باشند]. اين خود، دليل دشوارى آن و آسانى اين است.