یکشنبه ۰۴ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ از وجوه اعجاز قرآن

از وجوه اعجاز قرآن

بعضى از بزرگان، وجه اعجاز قرآن را همین صرف اذهان مى‏ داند که خداوند دل‏هاى فصحاء عرب را از این وادى به کلّی برگردانید؛ گرچه این وجه پسندیده خاطر دیگران از بزرگان نیست،مى ‏فرمایند: قرآن از چند جهت، داراى اعجاز است. عمده وجه اعجازش که پیغمبر به آن تحدّى نمود، جهت فصاحت و بلاغتش است؛ چون پیغمبر هر عصر، به مناسبت اقتضاء محیط خود معجزه اظهار مى ‏نمود؛ چنان که در عصر حضرت موسى (علیه السلام) در مصر، صنعت سحر خیلى رایج بود، آن هم روى یک قوانینى بود که تعلیم مى ‏دادند. پس آن ها، آنچه که از روى نظام این صنعت بود و آنچه که بر غیر نظام این صنعت بود، به خوبى تشخیص مى‏دادند. بدین وجه، حکمت الهى اقتضا کرد که آن ها را با عصا، به جانب مقصود براند. این بود که عصا به دست موسى آمد که تا انداخت، اژدها شد و هر چه آن ها از چوب و ریسمان به صورت مار و غیر درآورده بودند، همه را فرو برد؛ بعد، به حال اوّل برگشت، بى آن که از چوب و ریسمان‏هاى آن ها اثرى مانده باشد. پس، ساحرین را شبه ه‏اى در اعجاز این نماند؛ چون حدود سحر را به خوبى مى‏ دانستند و فهمیدند که این کار از مقوله سحر نیست، بلکه این از آثار دست قدرت خداوندى است. این بود که ایمان آوردند.[1]

و هم چنین، فلسطین و سوریا در عصر حضرت مسیح (علیه السلام) مستعمره یونان بود[و] طبّ یونانى در آنجا زیاد رواج داشت. پس اطباء، آنچه را که در قلمرو طبّ بود و آنچه را که خارج از حدود آن بود، به خوبى مى‏ فهمیدند. این است که آن حضرت، با معجزه شفا دادن ابرص و اعمى و اکمه (کور مادرزاد را گویند) تحدّى نمود؛ و آن ها چون فهمیدند که شفاى این امراض یا زنده کردن اموات، خارج از قدرت بشر است، این بود که ایمان آوردند.[2]

عرب هم که آفتاب اسلام در افق آن ها، طلوع و سیر اصلاح بشر را در قطر آن ها شروع نمود، معارفشان منحصر به علوم ادبى عربى بود [و] از سایر علوم و صنایع بهره‏اى نداشتند. پس از اعمال و صنایع، آنچه را که در تحت قدرت بشر و آنچه را که فوق آن بود، از هم تمییز نمى‏دادند؛ و لذا ممکن بود هر معجزه‏اى که از غیر ناحیه‏ ادب باشد، به مجرّد دیدن یا شنیدن آن عمل بر سحر و یا مهارت اهل بلاد اجنبیّه که در صنایع و فهم اسرار طبیعیّات تقدّم داشتند، حمل بنمایند؛ امّا در علم ادب و بلاغت کلام و دقائق آن، کمال قدرت را داشتند که مقدّم بر همه بودند، بالخصوص در عصر دعوت که این صناعت را به اوج کمال رسانیده، عالم بلاغت را طراوتى بسزا داده بودند، حتّى موسم‏ها براى مفاخره قرار مى‏دادند و مجلس‏ها براى آن تشکیل مى ‏نمودند و هر کدام درصدد بود که گوى سبقت را از میدان ربوده، تفوّق خود را بر دیگران اثبات نماید.

خلاصه، آن ها در این قسمت، کمال مهارت و تقدّم را دارا بودند و حدود آن را به کمال روشنى تمییز مى‏دادند که قدرت بشر در اعمال این صناعت تا چه اندازه است و چه اندازه از آن، فوق قدرت بشر است. این بود که حکمت بالغه حکیم تعالى اقتضا کرد که قرآن را معجزه حضرت خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار بدهد و آن حضرت، فصحاء و بلغاء عرب را از آوردن یک سوره مانند آن عاجز نماید و آن گاه، خضوع آن ها با آن مهارت و خبرویّت که داشتند، حجّت دیگران نیز گردد. پس اگر کسى بگوید که ادراک اعجاز بلاغت قرآن، مخصوص به همان دسته از فصحاء عرب است [و] دیگران را در آن حظّى نیست، پس این حجّت، نسبت به دیگران ناتمام است؛ جواب آن معلوم گردید که حجّت دیگران، خضوع آنان است، نه علوّ بلاغت قرآن. چه بدیهى است که ادراک آن، مخصوص همان مخصوصین از فصحاء عرب است.

بارى، اعجاز قرآن، چندین وجه و فصاحت آن نیز چندین سبب دارد که در کتب علماء اسلام نگاشته شده، هر که بخواهد رجوع کند؛ ولى در ادراک جهت فصاحت آن، عرب را تقدّم و آن ها را امتیازى هست. یک نفر این آیه شریفه را تلاوت مى‏ کرد: «الزّانِیَهُ وَ الزّانی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِأهَ جَلْدَهٍ وَ لاتَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فی دینِ اللّهِ …»[3]. و لکن در آخر آیه، عوض «عزیز حکیم»، اشتباه کرد [و] خواند: «غفور رحیم». عرب ساده‏اى بود در آنجا، شنید و به اقتضاء ذوق فطرى ‏اش، ایرادى کرد که خلاصه‏اش آن که امر بر تازیانه و نهى از ابراز رأفت کجا، غفور رحیم کجا؟ یعنى در این مورد، ذکر وصف غفوریّت و رحیمیّت خدا مناسبت ندارد؛ بلکه باید از اوصاف مناسب این مقام ذکر شده باشد. غرض آن که او به ذوق فطرى خود فهمید که این کلمه در اینجا خلاف بلاغت است، بلکه بلاغت اقتضا مى ‏کند که عزّت و حکمت خدا در این مورد ذکر شود؛ چون این حکم، یعنى ایجاب حدّ بر زن و مرد زناکار، از روى حکمت است نه از روى رأفت؛ و لهذا نهى از رأفت کرده و فرموده «ولاتأخذکم بهما رأفه». پس ذکر وصف «عزیز حکیم»، مناسب مقام است نه غفور رحیم که او خواند.

وجه نهى از رأفت هم معلوم است؛ چون اگر درباره زن و مرد زناکار، رأفت به کار برده، اجراء حدّ نکنند و آن ها را آزاد بگذارند، آن ها از آزادى سوء استفاده کرده، روزگارشان را سیاه و دنیا و آخرتشان را تباه خواهند نمود که در دنیا، دچار امراض سوزناک و در آخرت، گرفتار عقاب دردناک گردند. این است [که] حکمت اقتضاء مى‏کند که آن ها را با تازیانه از این کار زشت و ناشایست بازدارند و با رأفت و رقّت قلب، تلقّى‏ شان ننمایند تا دین و دنیایشان تباه نگردد.


[1]. شعراء، 32-50.

[2]. آل عمران، 49.

[3]. نور، 2.