الثلاثاء 04 جُمادى الأولى 1444 - سه شنبه ۰۸ آذر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ از وجوه اعجاز قرآن

از وجوه اعجاز قرآن

بعضى از بزرگان، وجه اعجاز قرآن را همين صرف اذهان مى‏ داند كه خداوند دل‏هاى فصحاء عرب را از اين وادى به کلّی برگردانيد؛ گرچه اين وجه پسنديده خاطر ديگران از بزرگان نيست،مى ‏فرمايند: قرآن از چند جهت، داراى اعجاز است. عمده وجه اعجازش كه پيغمبر به آن تحدّى نمود، جهت فصاحت و بلاغتش است؛ چون پيغمبر هر عصر، به مناسبت اقتضاء محيط خود معجزه اظهار مى ‏نمود؛ چنان که در عصر حضرت موسى (علیه السلام) در مصر، صنعت سحر خيلى رايج بود، آن هم روى يك قوانينى بود كه تعليم مى ‏دادند. پس آن ها، آنچه كه از روى نظام اين صنعت بود و آنچه كه بر غير نظام اين صنعت بود، به خوبى تشخيص مى‏دادند. بدين وجه، حكمت الهى اقتضا كرد كه آن ها را با عصا، به جانب مقصود براند. اين بود كه عصا به دست موسى آمد كه تا انداخت، اژدها شد و هر چه آن ها از چوب و ريسمان به صورت مار و غير درآورده بودند، همه را فرو برد؛ بعد، به حال اوّل برگشت، بى آن كه از چوب و ريسمان‏هاى آن ها اثرى مانده باشد. پس، ساحرين را شبه ه‏اى در اعجاز اين نماند؛ چون حدود سحر را به خوبى مى‏ دانستند و فهميدند كه اين كار از مقوله سحر نيست، بلكه اين از آثار دست قدرت خداوندى است. اين بود كه ايمان آوردند.[1]

و هم چنين، فلسطين و سوريا در عصر حضرت مسيح (علیه السلام) مستعمره يونان بود[و] طبّ يونانى در آنجا زياد رواج داشت. پس اطباء، آنچه را كه در قلمرو طبّ بود و آنچه را كه خارج از حدود آن بود، به خوبى مى‏ فهميدند. اين است كه آن حضرت، با معجزه شفا دادن ابرص و اعمى و اكمه (كور مادرزاد را گويند) تحدّى نمود؛ و آن ها چون فهميدند كه شفاى اين امراض يا زنده كردن اموات، خارج از قدرت بشر است، اين بود كه ايمان آوردند.[2]

عرب هم كه آفتاب اسلام در افق آن ها، طلوع و سير اصلاح بشر را در قطر آن ها شروع نمود، معارفشان منحصر به علوم ادبى عربى بود [و] از ساير علوم و صنايع بهره‏اى نداشتند. پس از اعمال و صنايع، آنچه را كه در تحت قدرت بشر و آنچه را كه فوق آن بود، از هم تمييز نمى‏دادند؛ و لذا ممكن بود هر معجزه‏اى كه از غير ناحیه‏ ادب باشد، به مجرّد ديدن يا شنيدن آن عمل بر سحر و يا مهارت اهل بلاد اجنبيّه كه در صنايع و فهم اسرار طبيعيّات تقدّم داشتند، حمل بنمايند؛ امّا در علم ادب و بلاغت كلام و دقائق آن، كمال قدرت را داشتند كه مقدّم بر همه بودند، بالخصوص در عصر دعوت كه اين صناعت را به اوج كمال رسانيده، عالم بلاغت را طراوتى بسزا داده بودند، حتّى موسم‏ها براى مفاخره قرار مى‏دادند و مجلس‏ها براى آن تشكيل مى ‏نمودند و هر كدام درصدد بود كه گوى سبقت را از ميدان ربوده، تفوّق خود را بر ديگران اثبات نمايد.

خلاصه، آن ها در اين قسمت، كمال مهارت و تقدّم را دارا بودند و حدود آن را به كمال روشنى تمييز مى‏دادند كه قدرت بشر در اعمال اين صناعت تا چه اندازه است و چه اندازه از آن، فوق قدرت بشر است. اين بود كه حكمت بالغه حكيم تعالى اقتضا كرد كه قرآن را معجزه حضرت خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار بدهد و آن حضرت، فصحاء و بلغاء عرب را از آوردن يك سوره مانند آن عاجز نمايد و آن گاه، خضوع آن ها با آن مهارت و خبرويّت كه داشتند، حجّت ديگران نيز گردد. پس اگر كسى بگويد كه ادراك اعجاز بلاغت قرآن، مخصوص به همان دسته از فصحاء عرب است [و] ديگران را در آن حظّى نيست، پس اين حجّت، نسبت به ديگران ناتمام است؛ جواب آن معلوم گرديد كه حجّت ديگران، خضوع آنان است، نه علوّ بلاغت قرآن. چه بديهى است كه ادراك آن، مخصوص همان مخصوصين از فصحاء عرب است.

بارى، اعجاز قرآن، چندين وجه و فصاحت آن نيز چندين سبب دارد كه در كتب علماء اسلام نگاشته شده، هر كه بخواهد رجوع كند؛ ولى در ادراك جهت فصاحت آن، عرب را تقدّم و آن ها را امتيازى هست. يك نفر اين آيه شريفه را تلاوت مى‏ كرد: «الزّانِيَةُ وَ الزّاني فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِأةَ جَلْدَةٍ وَ لاتَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في دينِ اللّهِ …»[3]. و لكن در آخر آيه، عوض «عزيز حكيم»، اشتباه كرد [و] خواند: «غفور رحيم». عرب ساده‏اى بود در آنجا، شنيد و به اقتضاء ذوق فطرى ‏اش، ايرادى كرد كه خلاصه‏اش آن كه امر بر تازيانه و نهى از ابراز رأفت كجا، غفور رحيم كجا؟ يعنى در اين مورد، ذكر وصف غفوريّت و رحيميّت خدا مناسبت ندارد؛ بلكه بايد از اوصاف مناسب اين مقام ذكر شده باشد. غرض آن كه او به ذوق فطرى خود فهميد كه اين كلمه در اينجا خلاف بلاغت است، بلكه بلاغت اقتضا مى ‏كند كه عزّت و حكمت خدا در اين مورد ذكر شود؛ چون اين حكم، يعنى ايجاب حدّ بر زن و مرد زناكار، از روى حكمت است نه از روى رأفت؛ و لهذا نهى از رأفت كرده و فرموده «ولاتأخذكم بهما رأفة». پس ذكر وصف «عزيز حكيم»، مناسب مقام است نه غفور رحيم كه او خواند.

وجه نهى از رأفت هم معلوم است؛ چون اگر درباره زن و مرد زناكار، رأفت به كار برده، اجراء حدّ نكنند و آن ها را آزاد بگذارند، آن ها از آزادى سوء استفاده كرده، روزگارشان را سياه و دنيا و آخرتشان را تباه خواهند نمود كه در دنيا، دچار امراض سوزناك و در آخرت، گرفتار عقاب دردناك گردند. اين است [که] حكمت اقتضاء مى‏كند كه آن ها را با تازيانه از اين كار زشت و ناشايست بازدارند و با رأفت و رقّت قلب، تلقّى‏ شان ننمايند تا دين و دنيايشان تباه نگردد.


[1]. شعراء، 32-50.

[2]. آل عمران، 49.

[3]. نور، 2.