سه شنبه ۰۶ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ استمداد از اسباب غیبی در نومیدی از اسباب ظاهری

استمداد از اسباب غیبی در نومیدی از اسباب ظاهری

براى بعضى اتّفاق افتاده که چشم از اسباب عادیّه بسته، به انتظار وسایل غیبیّه نشست، تا اینکه آن از دستش رفت و این هم دستش را نگرفت. از آن جمله، قصّه‏ اى بود که میرزا قهرمان کحّال زنجانى نقل نمود که:

در نزدیک قزوین، ارباب یک دهى، چشمش آب آورده بود. مرا احضار نمود، رفتم معاینه کردم، دیدم یکى از چشم‏هایش پر شده، وقت میل زدنش است. گفتم: این یکى را میل مى ‏زنم، به شرط اینکه سه روز بر پشت خوابیده، تکان نخورید؛ مخصوصاً سر نباید حرکتى کند. قبول کرد. من خدمتم را انجام دادم، همین که آب چشم را گرفتم و چشم به دید آمد، فورى از وجد برخاست و نشست. من گفتم: آقا چرا نشستى؟ گفت: تو خدمتت را انجام دادى، دیگر بعد از این، به تو مربوط نیست. گفتم: خدمت عمده من بعد از این است که زخم چشم را ببندم، نگذارم نور ضایع شود. گفت: خداوند چشم مرا گرفته بود، اکنون باز کرد. گفتم: خداوند به یک سبب، چشم تو را گرفته بود و به یک سبب، هم باز مى‏کند و آن سبب هم، همین میلى است که به دست من داده، با همان شرطى که من عرض کردم. گفت: البتّه خداوند عالم به وسیله شما چشم مرا باز کرد، امّا آنچه را که موهبت فرمود، دیگر باز نمى ‏ستاند.

خلاصه: من هر چه اصرار کردم، او امتناع ورزید. بالاخره گفت: هر چند روز در اینجا بمانى، مهمانى محترم؛ والّا، اگر حالا تشریف ببرى، خلعت و زحمتانه تو حاضر است. همان دم امر کرد، براى من خلعتى و وجهى نیز آوردند. من گفتم: این خلعت را در مقابل نتیجه عمل مى ‏گیرم؛ ولى عمل من که داراى نتیجه نشد؛ خلعت به من گوارا نمى ‏شود. گفت: خلعت و حقّ الزحمه تو، در مقابل همان عملى است که انجام داده ‏اى؛ امّا نتیجه با خدا است.

ملخّص اینکه: با این بحث و استدلال گذرانید و به حرف من وقعى نگذاشت. من ماندم تا نتیجه این استبداد را به او نشان بدهم. فردا دیدم که آمدند سراغ من، بیا چشم آقا مختصر درد مى ‏کند. گفتم: مختصر نیست، مفصّل خواهد بود. رفتم عرض کردم: عمل مرا ناقص گذاشتى؛ این، در اثر آن است. گفت: هر چه شده از ناحیه خودم شده، تو قصور در خدمت نکرده ‏اى. غرض، درد شدّت کرد و چشم ورم نمود و نور چشم ضایع شد. دو سه روز مانده، به اسکات درد پرداختم. بعد خلعت و زحمتانه را به اصرار قبول کرده، مرخّص شدم. بعد از دو سال، باز گذارم به آن ده افتاد؛ به احوال‏پرسى وى رفتم، دیدم آن یکى چشمش، وقت عملش رسیده است. گفتم: اگر به عرض من عمل مى‏کنید، من اقدام به خدمت نمایم. حاضر شد. من هم عمل کردم. او نیز عمل به دستور من کرد تا اینکه عمل، ناجح شد [و] چشمش به دید آمد. این دفعه خوشحال مراجعت کردم.

پس، این شخص، در اثر اینکه چشم از حکمت جعل اسباب ظاهریّه بست، یک چشم خود را از نور بینش عاطل ساخت. بلى، در صورت نومیدى از اسباب عادّیه، آن گاه، دست التجا به دامن لطف خداوندى زده، از اسباب غیبیّه باید استمداد کرد و نوعاً هر چه دستگیرى از غیب شده، در هنگام ناامیدى از اسباب ظاهریّه شده.