یکشنبه ۰۴ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ برده‏ داری

برده‏ داری

معروف است که دولت انگلیس، در قلمرو خود، اهل هر دیانت را در اداى مراسم دیانتى خود آزاد مى‏ گذارد؛ مگر قانونى را که روى پایه جور گذاشته شده باشد، از اجراى آن مانع مى ‏شود. طایفه طغو، قانون آدم کشى ایشان، چون روى پایه جور بود؛ لهذا از بین برداشت. انگلیس، برده‏فروشى را نظیر همان قانون، از قوانین جائرانه تشخیص داده؛ بدین وجه، در قلمرو خود، اساس مالکیّت انسان را نیز به کلّى برداشته. دوَل دیگر نیز پیروى از وى نموده، اساساً خرید و فروش انسان را قدغن کردند، حتّى در ممالک اسلام نیز الغاى عنوان مالکیّت انسان را اعلان کردند. و در ایران، با اینکه برده‏ فروشى معمول نبود؛ با وجود این، از مجلس قانون، منع آن را گذرانیدند تا در این قانون، موافقت با دول اروپا کرده باشند؛ والّا، در قانون اسلام، جورى در این عنوان نبود؛ ولکن چون دوَل اروپا از قوانین اسلام در معاملات با بندگان خبر نداشتند؛ لهذا این عنوان را جور مى‏پنداشتند. این ها نیز به ملاحظه همرنگى با ایشان که مبادا آن ها را به جور نسبت بدهند، رنگ آن ها را بر خود گرفته [و] منع آن را اعلان نمودند.

توضیح این بسته، به دانستن معامله دول است با ممالیک، و آن گاه مقایسه احکام اسلام است با احکام دول غیر مسلمه تا معلوم باشد که این عنوان، چرا در قوانین غیر دول غیر اسلامیّه، جائرانه بوده و در آن ها، چرا جائرانه نبوده! در دائره‏المعارف فرید وجدى دیدم که برده فروشى در قدیم، بین همه طوائف معمول بوده و منشأ آن هم، جنگى بود که بین دو ملّت اتّفاق مى‏ افتاد. اسیر از هر ملّت که به دست آن یکى مى ‏افتاد، آن را خرید و فروش مى‏کردند و هر ملّت هم در باب غلام و کنیزان، قانون خاصّ و رفتار مخصوص داشته؛ مثلاً در مصرِ قبل از اسلام و روم، آقاى هر بنده، اختیار کشتن آن را داشت [و] مخیّر بود که او را بکشد یا باقى بگذارد.

و هم چنین در امریکا، مخصوصاً در قانون امریکاى جنوبیّه، تصریح مى‏کند که آقا حقّ دارد که بنده خود را بکشد یا زنده بدارد.

هند، اگر بنده، به یکى از آن ها ناسزا گوید، مجازاتش این است که او را به بدترین وجه بکشد. و اگر در حرف آن ها، بویى از توهین و تحقیر استشمام شود، جزایش این است [که] خنجرى را که ده انگشت، درازى داشته باشد، در آتش، سرخ کرده، بر دهان آن ها فرو برند. و اگر بنده، زبان جسارت، به پند و اندرز آن ها باز کند، مجازاتش این است که دهان و گوش او را با روغن زیتِ جوشیده پر کنند. و اگر چیزى از آن ها بدزدد، حکمش این است که زنده بسوزانند. و اگر به یکى از قضات آن ها دشنام دهد، جزایش این است که چشم او را با سیخ تفته بیرون آرند.

یونانیان، رسمشان بوده که بندگان را با داغ در روى آن ها نشانه مى ‏گذاشتند[1] و آن ها را عوض اسب و استر، به آسیاب و دوچرخه مى ‏بستند. رُمانیان، زمین را با آن ها شخم مى ‏کردند، عوض گاو. مولى حقّ داشته که بنده خود را از پا بیاویزد و چیزى سنگین به دست او بدهد و آن گاه، با تازیانه، آن قدر بزند که بمیرد. در قانون فرانسه تصریح کرده بود که اگر مرد آزاد، کنیزى را عقد کند و یا زن آزاد، بنده ‏اى را به شوهرى اختیار کند، شرف آزادى ‏اش رفته، محکوم به رقّیّت خواهد بود.

در انگلستان، بنده‏اى که مى‏گریخت، او را مى ‏کشتند؛ و هم چنین، فشار و سختی هاى گوناگون از ملل، نسبت به بندگان معمول بوده. تا اواسط قرن نوزدهم؛ تقریباً صد سال پیش از این، حال بر این منوال بوده تا اینکه دول، آن قوانین را الغا نمودند؛ امّا اسلام، براى مملوکین، حقوقى قرار داده که روى آن، آن ها مانند آزادگان مى‏باشند؛ مثلاً مولى به هیچ وجه، حقّ آزار کردن بنده را ندارد.

اذیّت آن ها، مانند اذیّت آزادگان، حرام است؛ و اگر مملوکى، در اثر بدرفتارى مولایش، در فشار باشد، قانون اسلام اجازه داده که از وجه زکات، آن را بخرند و آزادش کنند؛ مخصوصاً در قرآن، رقاب را یکى از مصارف زکات قرار داده و در بعضى از عقوبات، آن ها را نصف آزادگان قرار داده؛ مثلاً در زنا کردن آزاد، چه مرد باشد چه زن، صد تازیانه حدّ قرار داده؛ امّا در مملوک، پنجاه تازیانه. و اگر کسى مملوک خود را بیشتر از حدّ گناهش، مجازات نماید، قرار داده که آن را آزاد کند؛ و اگر بکشد، باید در جزاى آن، بنده‏اى آزاد کند و دو ماه نیز روزه بگیرد [و] به شصت مسکین هم طعام بدهد. علاوه، حاکم شرع تعزیرش هم مى‏ کند؛ بلکه حضرت رسول [صلّى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلّم] نهى فرموده که آن ها را به نام بنده و کنیز بخوانند؛ بلکه بگویند: بچّه من، جوان من. و چه قدر ثواب براى آزاد کردن آن ها مقرّر داشته و در چندین مورد، آزاد کردن بنده را کفّاره قرار داده و بناى عتق را بر تغلیب و سرایت قرار داده؛ چنان که شرح آن در کتب فقه است؛ حتّى مادر چند نفر از ائمّه هدى (علیهم ‏السلام) کنیز است، با اینکه حضرت رسول [صلّى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلّم] فرموده که براى نطفه‏ های خودتان، محلّ مناسب اختیار کنید![2] پس، اگر کنیز بودن در اسلام، پست بود و کنیزان را قدر و منزلتى نبود، پس چرا نطفه جانشینان پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در رحم آن ها مى ‏نهادند؟!

سلطنت ممالیک در مصر، و نیل آن ها به مناصب عالیه در عراق و غیره، در تواریخ مضبوط است؛ از آن ها نیز مکشوف مى ‏شود که حال ممالیک در اسلام، نزدیک به حال آزادگان بوده؛ امّا اسلام، اصل اساس بندگى را از بین نبرده؛ آن هم، به ملاحظه این است که مردم به شوق مالکیّت، اقدام در به دست آوردن آن ها نموده و آن ها را به حال وحشیّت در جزیره کفر باقى نگذارند.

در حقیقت، این قانون مالکیّت و مملوکیّت، به منزله یک کارخانه انسان‏سازى است که حیوان را انسان، و وحشى را اهلى مى ‏کند؛ بدین ‏ملاحظه، اسلام، اصل این قانون را از بین بر نداشت ولکن احکام جائرانه آن را اصلاح و تعدیل نمود تا ممالیک، مثل آزادگان زندگى نمایند.

در اروپا، حال ممالیک، به جز این بود؛ چنان‏که شمّه‏ اى شنیدى. آن ها به ملاحظه آن رفتارها که ملل غیرمسلمه با ممالیک مى ‏کردند، اصل قانون مالکیّت و مملوکیّت انسان را جائرانه تشخیص دادند؛ والاّ، در قانون اسلام، جورى در این باب نبود؛ زیرا مجرّد مالکیّت و فرمانروایى یک دسته‏اى بر دسته دیگر، جور نیست تا رفع آن لازم گردد؛ به جهت آن که عدل و مساوات، با عنوان بزرگى و کوچکى منافات ندارد؛ منتها بین بزرگان و کوچکان، حقوقى قرار داده شده [و] عدل اقتضا مى‏ کند که در رعایت آن حقوق، همه مساوى باشد، نه اینکه حقوق زورمندان، مرعى و حقوق زیردستان، پامال شود.

مقصود از مساوات، همین است، نه اینکه برداشتن اساس بزرگى و کوچکى است؛ زیرا که چرخ نظام عالم، با پیچ و مهره‏ هاى بزرگ و کوچک به گردش مى ‏آید، همان طورى که اجزاى یک کارخانه، به یک صورت نیست؛ بلکه بعضى از آن ها، پیچ است و بعضى مهره، و بعضى میخ است و بعضى تخته؛ والاّ، با تنها پیچ و یا با تنها مهره، اجزاى کارخانه به هم مربوط نمى‏ شود؛ بلکه باید پیچ با مهره، دست به دست داده [و] اجزا را به هم ربط بدهند.

اجزاى کارخانه این عالم نیز از دو صنف آمر و مأمور است. نظام این عالم، با یک صنف تنها که در عمل برابر باشند نمى ‏شود. از یکى، باید فکر و تدبیر باشد و از دیگرى، عمل و ترتیب:

جهان، چون چشم و زلف و خال و ابرو است                                  که هر چیزى، به جاى خویش نیکو است

دیگر دانه خال، با سیاهى چشم هم‏چشمى نمى‏ کند که من چرا کوچک‏تر از آن گردیدم، و چشم، با چشم تعرّض، به ابرو نگاه نمى ‏کند که چرا بالاتر از من نشسته، و ابرو خم به ابرو نمى ‏آورد که چرا کجم ساخته ‏اند، و زلف، آشفته و پریشان نمى ‏شود که روزگارم چرا در پریشانى دراز مى ‏گذرد، و هکذا؛ زیرا که در هیچ یک از این ها، خطا بر قلم صنع نرفته؛ بلکه هر یک از آن ها، از روى حکمتى وضع گردیده که به جز این، وضع را شایسته نبوده. اجزاى عالم نیز همین‏طور؛ هر یک، داراى حکمتى است که به جز از آنچه هست شایسته نبوده؛ منتها براى هر یک از آن ها در مرتبه خود، وظیفه‏اى معیّن گردیده که باید در ایفاى آن، خوب از کار در آید.


[1]– نظیر آنچه در ایران، ران اسب را داغ نشانه می گذارند .

[2]– ابوالقاسم پاینده، نهج الفصاحه، ص381؛ و رک: محمّدبن یعقوب کلینی، کافی، ج5، ص333، ح2و3.