جمعه ۰۱ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام…؛ تدبير مهمّ خواجه نظام الملك


تدبير مهمّ خواجه نظام الملك

تدبير مهمّی، خواجه نظام الملك، وزير الب ارسلان كرد، در باب استخلاص الب ارسلان از دست روميان. قصّه‏اش اين است:

در آن اثناء كه الب ارسلان با قيصر روم، جنگ و ستيز داشت، سلطان الب ارسلان، با معدودى چند به شكار رفته، در دام روميان افتاد و شخصى از آن ميان گريخته، خبر اين واقعه را معروض خواجه نظام الملك گردانيد. وزير، آن شخص را حبس نمود و شب، آوازه انداخت كه سلطان، شب از شكارگاه مراجعت نمود.

فردا، خواجه با جمعى از اعيان، به بارگاه قيصر رفته، قرار صلح داد و بعد از مصالحه، قيصر گفت: چند نفر از سپاهيان شما، در دست سپاه ما گرفتار شده‏ اند. خواجه به عنوان اينكه آن ها، اشخاص مهمّی نيستند، به اهمّيّت تلقّى نكرد. پس، سلطان و ساير گرفتاران را آورده، به خواجه تحويل دادند. خواجه با آن ها، به بزرگى رفتار نموده، سخنان درشت به آن ها مى‏ گفت، تا اينكه از مرز نفوذ روميان خارج شدند. آن گاه، خواجه از اسب پياده شده [و] ركاب شاه را بوسيد. روميان كه در ركاب خواجه، براى تأكيد مبانى صلح مى ‏آمدند، فهميدند كه يكى از گرفتاران، خود سلطان بوده؛ بسيار تأسّف خوردند كه چرا شكار خودشان را ارزان از دست دادند.

مدّتى جام جم به دست تو بود چون تو نشناختى، كسى چه كند

خواجه نظام الملك حسن هم از وزراء نامى ايران است. او نيز از علم فقه و حديث، بهره كاملى داشت. در وقت هر نماز، اوّل وقت به يكى از مساجد مشرّف مى ‏شد و نماز مى‏ خواند و علم حديث سماع و نقل مى ‏كرد و مى ‏گفت: من مى ‏دانم كه من اهليّت اين معنى را ندارم؛ لكن مى ‏خواهم خودم را در قطار ناقلين احاديث رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به شمار آورم.

اين، همان قطارى است كه مرآت، وزير معارف سابق ايران، ارزشى بر[ای] آن قائل نبود. علامتش، همان نادانى ‏اش است. منتها، از كار غلط اين مملكت، يكى اين بود كه اين قبيل اشخاص نالايق و نادان را مصدر كار كرده بودند. اين ها حقّ داشتند به اهل علم و دانش مسخره كنند، نظير مسخره كردن آن دسته از الاغ ها، آهو را كه روزگار، آن را در طويله با آن ها در يك جا جمع كرده بود؛ چنانچه تفصيلش را مثنوى مى‏ نويسد؛ گرچه براى آن ديگ چمچه بهتر از اين نمى‏ شود؛ چون عقلا و دانايان كشور، از قبيل آقاى ميرزا حسين خان مؤتمن الملك و غيره، جلوس در كرسى وزارت پهلوى را بر خود ننگ ديده، وارد كار نشدند. اين بود كه آن ها، پنهان و اين ها، بازيگر ميدان شدند.

خلاصه، مرآت كه نمى ‏فهميد اين قطار، داراى چه عزّت و شرافت است؛ اين بود كه به چشم حقارت، به آن ها نگريسته، قيمتى بر معلومات آن ها نمى‏ گذاشت؛ ولى خواجه نظام الملك، دانشمند يگانه، چون از اهل علم و دانش بود، قدر و قيمت اين علم را به خوبى مى‏دانست. اين بود كه افتخار مى ‏نمود از اينكه خود را در قطار اين ها مربوط سازد؛ و لهذا مدارسى براى محصّلين علوم ديانت تشكيل داد، تشويق از ايشان نمود، مقتضيات تحصيل آن ها را فراهم و موانع آن ها را برطرف مى ‏نمود. اين است كه نام نيك او در صفحه تاريخ، زينت افزا گرديده است.

نظام الملك، ولادتش در سنه 408 و قتلش، به دست يكى از تابعين حسن صباح، در سنه 485 اتّفاق افتاد. مى‏گويند: در نزديكى نهاوند، قاتل او به بهانه اينكه كاغذ به او مى‏دهد، به نزد او شد [و] همان دم، با خنجر به سينه‏اش زد. فردا در اثر آن، جان تسليم نمود. او اوّل كسى بود كه در ايران تأسيس مدرسه نمود؛ چنان كه پهلوى نيز اوّل كسى بود كه تخریب مدرسه نمود. اميد است كه براى اين اوّل، دومى پيدا نشود.

اوّل مدرسه‏اى كه خراب كردند، مدرسه فاضل خان بود در مشهد كه در سنه 1350 خراب نمودند. بعد، مدرسه نوآین ها، به فلکه افتادند. مدرسه پائين پا و صحن مقبره شيخ بهائى یا نصف مقبره مرحوم شيخ، جزء دستگاه موزه گرديدند و در طهران هم مدرسه دارالشفاء كه روبروى مسجد شاه بود، جزو خيابان بوذرجمهر گردید، و بقيّه از اجزاء مدرسه، مغازه و دكّان گرديد. مدرسه سيّد نصرالدين نيز جزء خيابان جليل آباد گرديد كه يك قدر از بناء مدرسه، در آن طرف خيابان ماند و دو حجر با ايوان امامزاده سيّد نصرالدين، در اين طرف؛ باقى، به وسط جاده افتاد. در اين موارد مى ‏گفتند: لزوم گشادى راه، ايجاب اين معنى را مى‏ كند كه از مسجد و مدرسه صرف نظر نمايند؛ امّا در باب امامزاده يحيى در طهران، فقط عناد و عداوت[ی که] مرآت با مبانى ديانت داشت ايجاب نمود كه مسجد آن‏جا را تبديل به ميدان بازيچه نمايد.