جمعه ۰۸ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام …؛ تسلط امير كبير در امور


تسلط امير كبير در امور

ميرزا محمّدتقى خان امير كبير، حسب نقل آقا ميرزا عبداللّه كه از جدّش نقل كرد: منشى همين محمّدخان امير نظام بوده؛ بعد، ترقّى كرده، حائز رتبه وزارت و بلكه فوق آن گرديد، به نحوى كه ذهن ناصرالدين شاه از آن مشوب شد. اين بود كه فوّاره وجود او از بلندايش سرنگون گرديد. مى‏گويند اجازه شكار رفتن ناصرالدين شاه هم با او بوده؛ چنان كه حاج شيخ عبدالمطلّب زنجانى، از سالار همايون، او نيز از پدر خود، مصطفى قلى خان چرگرى ميرشكار، نقل كرده كه:

من در زمان وليعهدى ناصر الدين شاه در تبريز، از جمله ملتزمين ركاب او بودم و ماهى بيست و پنج قران هم مواجبم بود تا اينكه محمّدشاه از دنيا رفت و سلطنت به ناصرالدين شاه انتقال يافت. او كه از تبريز به پايتخت آمد، من نيز در ركاب شاه به شكار مى ‏رفتم.

من روزى آهويى را در شكارگاه، تعقيب نموده، چرخ دادم تا اينكه آورده، در حضور شاه شكارش نموده، شاه خوشش آمد، يك دانه اشرفى هم به من انعام داد. فردا امير كبير مرا احضار كرد و گفت: تو شاه جوان را به شكار مى‏ برى.[1] و آن گاه، آهويى را دنبال مى ‏كنى و چرخش داده، به برابر شاه مى‏آورى و در آنجا شكار مى‏كنى و هنرنمايى مى ‏نمايى. با اين حال، هوس شكار نمى‏ گذارد كه شاه، آشنا به امر سلطنت گردد. در نتيجه، امر مملكت اختلال مى‏يابد. اكنون به تو مى‏ گويم اگر از اينجا رفتى، جان به سلامت بردى؛ وگرنه، تكليف من با تو دگرگون خواهد بود.

مى‏ گويد: من از ترس، نه در پايتخت و نه در نقطه ديگر از نقاط ايران توانستم بمانم؛ ناچار رفتم به مملكت روسيّه، هشت سال آنجا ماندم تا بعد از كشته شدن اميركبير، مراجعت به ايران نمودم. و سبب كشته شدن او اشاره كردم كه از كثرت تسلّطش در مهام دولت بود كه ذهن شاه از آن مشوب گرديد كه مبادا او با اين اندازه بسط يد كه در كارهاى دولتى و تصرّفات مطلقه كه در امور رعيّتى دارد، روزى دم از استقلال زده، علم خودسرى بلند كند. اين بود كه قصد نمود خاطر را از وى آسوده بدارد. اوّل، او را به كاشان تبعيد نمود؛ بعد، كسى را مأمور كرد كه او را در همان‏جا، از رخت حيات عارى سازد.


[1]– آن وقت، شاه هفده سال داشت.