شنبه ۰۳ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده “الکلام…”؛ جشن تکلیف


جشن تکلیف

این هم پوشیده نماند که روز اوّل بلوغ، روز شریفى است براى انسان؛ روزى است که در آن روز، بار حضور سلطان حقیقى را یافته؛ روزى است که در آن روز، مورد عنایت سلطان و مشرّف به شرف خطاب گردیده است. تا آن روز راهش نمى ‏دادند، لیاقت حضور نداشت، استعداد خطاب نداشت، صلاحیّت جواب نداشت، در مرتبه نقص بود؛ آن روز، به مرتبه کمال رسیده، لیاقت حضور یافته و داراى استعداد خطاب گردیده و قدرت جواب پیدا کرده، راهش مى‏دهند؛ تکریمش مى‏کنند، در مورد مناسبش مى‏نشانند. بعضى از دانشمندان، نظر به همین مناسبت، در هر سال، روز ولادت خود را جشن مى‏گرفته؛ چون مطابق با روز مشرّف بودن به شرف خطاب مى‏بود؛ در آغاز هر سال، اظهار مسرّت و شادمانى مى‏کرد که در مثل این روز، بار حضور یافته، خلعت عنایت در بر کرده، مورد توجّه امر گردیده است؛ ولى چون بنده گریزپا هستیم، آن روز را روز کند و زنجیر مى‏دانیم، مى‏گوئیم: تا امروز در چمن عشرت، به آزادى سیر مى‏کردیم؛ امروز گرفتار بند بلا گردیدیم؛ پاى در کند و گردن در زنجیر شدیم؛ اما اگر حظّى از خرد و نصیبى از ادراک داشته باشیم، مى‏فهمیم که صلاح ما، در این کند و کمال ما، در این زنجیر است و بلکه براى همین کند و زنجیر، قدم بر این صحرا نهاده‏ایم؛ چنان که مرحوم حاج میرزا حبیب مشهدى، این معنى را در این ابیات آورده، مى‏فرماید:

من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کنند از خم زلف بتى، گردن به زنجیرم کنند

سخت ویرانه شدم، از خویش بیگانه شدم از کرم، هنگام آن آمد که تعمیرم کنند

آیه حقّم ولى نازل به رحمت یا عذاب خود ندانم تا که دانایان چه تفسیرم کنند

من نحاس تیره و قلب و سیاه و خیره ام کمیاکاران مگر تبدیل به تغییرم کنند

و باز آن مرحوم گفته:

بنده‏اى بى هنر و بى خردم خواجه با بى‏خردى مى‏خردم

خواجه‏ام دید و پسندید و خرید اوست آگاه ز هر نیک و بدم

کمال کرم و جود خواجه، اقتضا کرده که ما را با این بى‏هنرى و بى‏خردى خریده و بار تشرّف حضور داده و به شرف خطاب و تکلیف، مشرّف گردانیده؛ تا اینکه با شرف بندگى و اطاعت خود، از پستى نقص به اوج کمال برساند؛ چنان که فرموده: «عبدى! أطعنى حتّى أجعلک مثلى» پس اگر ما را بهره‏اى خرد و ادراک باشد، باید در روز بلوغ خودمان، اظهار شادمانى کنیم و متذکّر آغاز کمال خود کردیم که در مثل امروز، جامه کوتاه نقص را از تن کنده، تشریف بلند کمال را بر بالاى خود راست کرده، مشرّف به شرف تکلیف شده‏ایم؛ ولى ما به کلّى، غفلت از این معنى نموده، جز شمردن سال سنّ خود را که یک سال بر آن افزود، حساب دیگرى سرمان نمى‏شود و گویا حساب این را هم نکنیم که یک سال از مدّت حیات ما کاسته شد.

و بلکه در پیرى، هیچ کدام از این حساب‏ها را هم نکنیم؛ چون پیرمرد از اظهار سنّ خود مى‏ترسد، هر چه مى‏تواند کم مى‏کند؛ اما تاریخ که شروع مى‏کند، از عهد نوح خبر مى‏دهد. ارباب تاریخ از اینجا، به پاى استنطاقش مى‏کشند؛ تو که در تاریخ فلان حادثه، حاضر قضیّه بوده‏اى، از آن تاریخ تا حال، نود و پنج سال مى‏گذرد؛ پس با این حساب، باید صد و ده سال داشته باشی. در اینجا، ریشش گیر مى‏کند؛ ولى در عین حال، پاى از شصت هفتاد بیرون نمى‏گذارد و سنّش از چند سال، یک سال بالا مى‏رود؛ چون پیر است، تند نمى‏تواند برود، آهسته آهسته در ظرف سه سال، از سنّ هفتاد قدم به هفتاد و یک مى‏گذارد؛ و هم چنین، بعد از سه سال، قدم به هفتاد و دو مى‏گذارد و هکذا؛ آن هم اگر کسى به پاى حسابش بکشد، وگرنه از جایش تکان نمى‏خورد.

و لکن سنّ، خیلى بالا که رفت و از صد متجاوز شد، گمان مى‏کند که از قلم حضرت عزرائیل افتاده، دیگر مرگ بر خود نمى‏پندارد، آن وقت، سنّش را بالا مى‏کند؛ صد و دو سال داشته باشد، مى‏گوید صد و ده سال دارم و هکذا. عوض آن سال ها که در این طرف کاسته بود، در آن طرف مى‏افزاید. آن گاه مى‏پردازد به تواریخ قدیمه؛ آنچه را که از پدر و جدّش شنیده، همه را مى‏گوید [که] به رأى العین دیدم و در همه قضایا مى‏گوید: حاضر بودم. این است که گفته‏اند: «جهان دیده، بسیار گوید دروغ».