سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ حضرت ابوطالب (علیه السلام)


حضرت ابوطالب (علیه السلام)

ابن ابى الحدید در فضل امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏گوید: چه گویم در حقّ کسى که پدرش، ابوطالب، بزرگ بطحا و شیخ قریش و رئیس مکّه بود. گفته‏اند که کم است اینکه فقیر و نادار، سیّد و بزرگ بوده باشد؛ ولى ابوطالب، بزرگ بود؛ در حالتى که نادار و بى‏مال بود، قریش او را شیخ مى‏گفتند[1]. او گرچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نشناخته، ولى ابوطالب را خوب شناخته که امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با او تعریف و براى او به جهت فرزندى او، اثبات فضل مى‏نماید. مى‏گویند: على اللّهى‏ها، على (علیه السلام) را خوب شناخته‏اند، ولى خدا را نشناخته‏اند.

بارى. ابوطالب، کفیل پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود، ساعتى در شب و روز مفارقت از او نمى‏کرد. در رختخواب خود، او را با خود مى‏خوابانید و وقتى که فرزندانش مى‏خواستند ناهار و شام بخورند، مى‏فرمود: باشید تا فرزند من حاضر گردد. پس پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) [که] مى‏آمد، با آن ها مى‏خورد.

خلاصه، جناب ابوطالب، آن حضرت را در کسوت[2] و نفقه، مقدّم بر خود و بر جمیع اهل بیت خود مى‏داشت. حتّى در شب غار که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در فراش پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خوابید، به استشاره و مشورت او بود. تقریبا فرزند خود را فداى وجود پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مى‏نمود. پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در مقابل آن، فرزند او، على (علیه السلام) را در دامن تربیت خود تربیت نمود. چون در قریش قحطى شد، ابوطالب، عیالمند بود [و] بى‏بضاعت. حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دو عمّ خود، حمزه و عباس اشاره کرد که بار ابوطالب را سبک کنید. پس از وى خواهش کردند که کفالت فرزندان خودش را به ایشان واگذار کند. گفت: عقیل را براى من بگذارید؛ بقیّه، هر کدام را مى‏خواهید بردارید. پس عبّاس، طالب را گرفت و حمزه، جعفر را و حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، على (علیه السلام) را و به آن ها فرمود: من برگزیدم از براى خود، آن را که خداوند برگزیده براى من، که على (علیه السلام) باشد. پس حضرت على (علیه السلام) از شش سالگى، در آغوش تربیت حضرت رسالت (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار گرفت.

طالب، ده سال بزرگتر از عقیل بود و عقیل نیز ده سال بزرگتر از جعفر بود و جعفر هم ده سال از حضرت على (علیه السلام). حضرت ابوطالب (علیه السلام) در آخر سال دهم از مبعث وفات کرد و بعد از سه ماه از رحلت ابوطالب، خدیجه عیال حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیز وداع جهان نمود. حضرت، این سال را سال اندوه نامیدند. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: وقتى که ابوطالب (علیه السلام) رحلت کرد، جبرئیل بر حضرت رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد شد، عرض کرد: اى محمّد! از مکّه بیرون شو؛ براى تو در آنجا یاور نیست.

در عمده الطالب مى‏نویسد: ابوطالب (علیه السلام) و عبداللّه‏، پدر بزرگوار حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و زبیر، از یک مادر بودند؛ سایر اعمام حضرت، از مادر دیگر. پدرشان، عبدالمطّلب بود که شیبه الحمد مى‏گفتند. شیبه مى‏گفتند، به ملاحظه اینکه متولّد شد در حالتى که موى سفید در سر داشت. عبدالمطّلب، بزرگ قریش بود؛ سایر عرب‏ها نیز بر بزرگى و ریاست او اذعان کرده بودند.

به او، عبدالمطّلب، به این مناسبت مى‏گفتند که پدر او، هاشم در بعضى از سفرهایش، به یثرب رفت و در آنجا، بر عمرو بن زید (یا زید بن عمرو، به اختلاف نقل) وارد شد. پس دختر او، سلمى را دید و خواستگارى کرد و به حباله نکاح خود درآورد و شرط کرد که اگر حمل داشته باشد، او را به یثرب بیاورد تا در خانه آن ها بزاید. پس او را به مکّه برد و وقتى که حملش سنگین شد، آوردش به یثرب و خود، به شام رفت و در آنجا، در غزّه، از زمین شام، وفات کرد. پس سلمى، عبدالمطّلب را زائیدش. او در نزد مادرش، به حدّ شباب رسید. پس مردى از اقوام هاشم، گذارش بر او افتاد؛ دید او با بچّه‏ها تیراندازى مى‏کند [و] بهتر از همه نشانه مى‏زند و خوش صورت‏تر از همه مى‏باشد. آن مرد تعجّب کرد و نزدیک شد. از او پرسید: تو کیستى؟ گفت: من شیبه، پسر هاشم هستم؛ من پسر سیّد بطحاء، ابن عبد منافم. گفت: بارک اللّه‏، خداوند مثل تو را در خانواده ما زیاد کند. گفت: اى عمّ! تو کیستى؟ گفت: من یکى از خویشان تو. پس مرحبا گفت و حال پرسید. آن مرد، خیلى تعجّب کرد. پس وقتى که به مکّه شریف برگشت، اوّل خدمت مطلب بن عبد مناف آمد، گفت: فرزند برادر تو، هاشم را در یثرب، چنین و چنان دیدم. مطّلب گفت: به خدا، من غفلت از او داشتم. پس سوار شترى شد و آمد به مدینه و آهنگ محلّه بنى نجّار نمود. پس بچّه را در میان بچّه‏ها دید و شناخت. پس همان جا، شترش را خوابانید و به او نسب خود را گفت که من عموى تو هستم، آمده‏ام تو را ببرم. پس او را سوار ردیف خود نمود و به مکّه آورد. مردم دیدند، پرسیدند که آن که در ردیف تو است کیست؟ گفت: عبد من است. از آن جا، به عبدالمطّلب نامیده شد. پس او را به محلّه خودشان آورده، لباسى بر او پوشانیده و به مجلس اولاد عبدمناف آورد و گفت: این فرزند برادر شما، هاشم است. پس، داستانش را گفت.


[1]. عبدالحمید بن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص29.

[2]. کسوت: پوشش.