الجمعة 07 جُمادى الأولى 1444 - جمعه ۱۱ آذر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ حکایت جویبر و تسهیل در امر ازدواج

حکایت جویبر و تسهیل در امر ازدواج

نظر شرع در امر زناشوئى، بر تسهيل است كه كار به آسانى صورت بگيرد. اين است كه مهريّه را سبك قرار داده است و حضرت رسول اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مقام عمل هم طالب بود كه اين كار به طريق سهل صورت بگيرد.

قصّه جويبر، شاهد صدق اين مدّعى است. حكايت او را به طورى كه در كافى از حضرت باقر (علیه السلام) نقل مى ‏كند[1]، اين است كه:

وى از اهل يمامه بود كه اسلام آورد و اسلامش هم خوب شد؛ ولى مردى فقير بود كه حضرت رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به او جيره مى ‏داد. از قضا، قدّش كوتاه و رنگش هم سياه بود. روزى حضرت به او فرمود: كاش تو زنى تزويج مى ‏نمودى كه وسيله عفّت تو مى ‏شد و در امر دنيا و آخرت، معاونت بر تو مى ‏نمود. عرض كرد كه يا رسول اللّه‏! پدر و مادرم فداى تو باد، كه با من وصلت مى ‏كند؟ من نه حسب دارم و نه نسب و نه مال و نه جمال. كدام زنى است كه رغبت به من نمايد. حضرت فرمود: خداوند با اسلام پست كرد آن كسى را كه در جاهليّت شريف بود، و شريف كرد آن كه را که در جاهليّت پست بود، و عزيز كرد آن كه را که در جاهليّت ذليل بود. اسلام، داستان نخوت جاهليّت و تفاخر به عشاير و انساب را از بين برد. مردم امروز، سفيدشان و سياهشان و عربشان و عجمشان همه شان از آدم اند و آدم را هم خداوند از گِل آفريده. دوست‏ترين مردم براى خداى عزّوجلّ در روز قيامت، مطيع‏ترين آن ها به خدا و پرهيزکارترين آنها است. بدان اى جويبر! من يك نفر از مسلمان ها را بر تو برترى نمى ‏دهم، مگر كسى را كه از تو پرهيزکارتر و مطيع‏تر باشد.

بعد فرمود: اى جويبر! برو پيش زياد بن لبيد كه از اشرف بنى بياضه است از جهت حسب و به او بگو: من رسول رسول خدايم به سوى تو. امرش اين است كه تو دختر خود، ذلفا را به جويبر تزويج كنى.

پس جويبر، به در خانه زياد رفت، در حالتى كه او در منزلش بود و جماعتى از قومش هم در نزد او بودند. استيذان كرد، اذنش دادند تا وارد شد و سلام كرد. بعد گفت: اى زياد بن لبيد! من رسول رسول خدايم به سوى تو، در باب حاجتى. آيا آشكارا اظهار دارم يا محرمانه؟ زياد گفت: آشكارا بگوى، اين براى من شرف و فخر است. گفت: پيغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مى‏ فرمايد: تو دختر خود ذلفا را به جويبر تزويج كن. زياد گفت: آيا رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) براى اين كار، تو را پيش من فرستاد؟ جويبر گفت: بلى، من كه به رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‏ دروغ نمى‏بندم. زياد گفت: ما وصلت نمى ‏كنيم مگر با كفوهاى خودمان از انصار. پس تو برگرد تا من حضور حضرت مشرّف شده، عذر خودم را به عرض برسانم.

پس جويبر برگشت و زياد داشت با خود مى ‏گفت: به خدا، نه قرآن بر اين منوال وارد شده و نه نبوت محمّد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر اين منوال است. ذلفا دختر زياد، حرف او را در چادر شنيد، فرستاد پيش پدرش كه بيا نزد من. پس زياد، نزد دختر آمد. دختر گفت: اين چه بود كه با جويبر گفتگو مى ‏كردى؟ گفت: جويبر به من گفت كه رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‏ مرا به سوى تو فرستاده، مى‏ فرمايد كه تو دختر خود ذلفا را به جويبر تزويج كن. ذلفا گفت: به خدا قسم، جويبر به رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در محضرش دروغ نمى ‏بندد. پس، اكنون بفرست كه جويبر را برگردانند. پس، زياد فرستاد كه جويبر را برگردانيدند و به او گفت: مرحبا! اينجا باش تا من برگردم.

پس زياد حضور حضرت مشرّف شد و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد! جويبر پيام تو را به من رسانيد و گفت كه پيغمبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مى‏فرمايد كه تو دختر خود ذلفا را به جويبر تزويج كن. من بر او جوابى نداده ‏ام تا خود مشرّف شده، عذرم را عرضه بدارم و آن، اين است كه ما تزويج نمى ‏كنيم مگر به همتاى خودمان از انصار. حضرت فرمود: اى زياد! جويبر مؤمن است و مؤمن هم همتاى مؤمنه است و مسلم، همتاى مسلمه است، پس تزويجش كن و از وى روگردان مباش.

پس، زياد به منزل برگشت و بر دخترش گفت آن چه را كه از رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‏ شنيده بود. دختر گفت: اگر به رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‏ عصيان ورزى، كافر مى ‏شوى. پس به جويبر تزويج كن. پس زياد، بيرون شد و دست جويبر را گرفت و برد پيش قومش و تزويجش كرد به سنّت خداوند و سنت رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم)‏ و خود ضامن صداقش گرديد. پس دختر را مهيّا كرده و به جويبر گفت: منزل دارى كه دختر را بفرستيم؟ گفت: به خدا، من منزل ندارم. پس براى او منزلى با اثاثيه‏اش مرتّب كرد و دو جامه هم به او داد. آن گاه ذلفا را به منزل برده و جويبر را بر وى وارد نمود.

همين كه جويبر او را ديد و به خانه و اثاثيه و بوى خوش نگريست، در يك گوشه خانه ايستاده، مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود شد تا اينكه صبح طلوع كرد و اذان گفتند؛ و همين كه صداى اذان را شنيد، از خانه بيرون شد و زنش نيز وضو گرفت و از خانه بيرون شد براى نماز. پس از زنش پرسيدند كه آيا با تو كارى انجام داد؟ گفت: نه؛ بلكه همه شب را مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بود تا اينكه صداى اذان را شنيد و بيرون شد. فردا شب نيز همين طور كرد؛ ولى از زياد پنهان داشتند تا اينكه شب سوم هم بدين منوال كرد.

آن گاه به او خبر دادند. پس وى حضور حضرت مشرّف شد [و] عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد، اى رسول اللّه!‏ امر كردى به تزويج جويبر؛ ولى به خدا، او لايق خويشاوندى ما نبود الّا اينكه اطاعت تو، ايجاب تزويجش كرد. حضرت فرمود: چه چيز از او ديده ‏اى؟ عرض كرد: ما براى او، خانه و اثاثيه آماده كرديم و دختر را وارد خانه نموديم [ولی] او نه با دختر حرف زده و نه به سوى او نگاه كرده و نه نزديك او شده؛ بلكه در يك گوشه خانه ايستاده، مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود شده تا اينكه صداى اذان را شنيده، بيرون شده؛ و همين طور نيز شب دويّم و سيّم را گذرانيده و به او نزديك نشده و حرفى با او نزده. اين است كه حضورت مشرّف شدم، گويا او ميلی به زن ها نداشته باشد، پس در امر ما نظرى بفرمائيد. آن دم، زياد برگشت.

حضرت فرستاد به سوى جويبر و به او فرمود: آيا به زن ها نزديكى نمى ‏كنى؟ عرض كرد: من مگر مرد نيستم؟! يا رسول الله! من پر ميل‏ترين مردمم به زن ها. حضرت فرمود: من خلاف آن چه را كه تو از خود دم زدى شنيدم؛ به من گفتند كه آن ها براى تو خانه و اثاثيه تهيّه كرده ‏اند و زن جوان خوش روى و خوش بوى براى تو حاضر كرده‏اند؛ ولى تو نگاه به او نكرده و با او حرف نزده‏ اى و نزديك او نشده ‏اى؟ جويبر عرض كرد: يا رسول اللّه‏! مرا وارد خانه گشادى كردند، خانه و اثاثيه و زن خوش رو و خوش بوئى را كه ديدم، ياد حال خود و غربت و مسكنت خود كردم كه با غربا و مساكين مى ‏بودم. پس دوست داشتم در اين حال كه خداوند اين نعمت را به من ارزانى داشته، شكر نعمت به جا آورم. اين بود كه در يك گوشه خانه ايستاده، مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود در نمازم گرديدم، تا اينكه صداى اذان را شنيدم، بيرون آمدم و روز هم روزه گرفتم. سه شب و روز، اين معامله را كردم و ديدم اين در جنب آن چه كه خداوند به من عطا كرده كم است. اكنون دختر را راضى مى ‏كنم. همين امشب ان شاء اللّه‏ او را راضى مى‏ كنم.

پس رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم‏) فرستاد، زياد آمد و قصّه را به او گفت. او خوشحال گرديده بود. حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: جويبر وفا كرد به آن چه گفته بود.

البتّه كسان آگاه و مردمان حقيقت خواه، اين گونه‏اند كه هنگام توجّه نعمت، اولّ، شرط سپاسگزارى آن را به جا مى ‏آورند، بعد برخوردار از آن مى‏ شوند؛ به عكس كسان بد راه و مردمان خودخواه؛ عوض شكر نعمت كه بايد به خدا، خاضع و به بندگان، متواضع گردند، طغيان نموده، راه غرور مى‏ پيمايند.


[1]. محمّد بن یعقوب کلینی، كافي، ج‏5، ص340.