شنبه ۰۲ بهمن ۱۴۰۰


گزیده الکلام …؛ خط یادگاری علی محمّد باب

خط یادگاری علی محمّد باب


آقا ميرزا عبدالكريم پاقلعه ‏اى اصفهانى كه سمتى در مدرسه چهار باغ اصفهان داشت، گفت: از سيّد على محمّد باب، چند سطر يادگارى در ديوار زير گنبد چهار باغ بود كه به خطّ خود نوشته بود. مَرَده او، آن را زيارتگاه قرار داده بودند؛ در خفيّه مى ‏آمدند و مى‏خواندند و زيارت مى‏ كردند. من ديدم كه از اينجا نيز بر طنبور ،نغمه ای افزوده مى ‏گردد؛ لذا دادم محو نمودند.

از عبيد زاكانى نقل كردند كه در ماده دنبگوز نوشته كه: دنبگوز، دو قسم است: يكى، مشرقى؛ و آن، آن كسى است كه خطّى بر ديوار بنويسد و ديگرى، مغربى؛ و آن، آن كسى است كه آن را بخواند. خطوطى كه در ديوارها بچّه‏ ها مى‏ كشند و يا چيزى مى ‏نويسند. اين از آثار ملكه حبّ آثار است كه در بشر، فطرى است و اين، اوّلين اثر اين ملكه است كه از بچّه بروز مى ‏كند. اوّل با انگشت يا چوب، خطّى در گل كه به ديوار ماليده باشند مى‏ كشد كه بعد يادگارى خود را در ديوار ديده، به خود وجد مى ‏كند. بعد كه نوشتن اسم خود را ياد گرفت، آن وقت، اسم خود را در ديوارها ثبت مى‏ كند: «يادگار فلان». سپس شعرى يا حرفى كه ياد گرفت، آن را يادگار مى ‏گذارد، و هكذا.

يكى از رفقا گفت: چند سطرى ديدم كه در يك ديوارى نوشته شده. آن را خواندم، ديدم در آخر نوشته: اگر مى‏ خواهى اسم مرا بدانى، اين خطّ را بگير بيا. بعد، خطّ درازى كشيده، برده بود از اين ديوار، به آن درگاه و از آن درگاه، به آن كوچه و از آن كوچه، به آن گوشه. من هم دنبال اين خطّ را گرفته، رفتم، ديدم در آخر نوشته: «عجب خرى! كار ندارى مگر؟! برو پى كارت. »يخ كردم. خيلى بر بورى خود خنديدم.

بارى، بچّه كه قدرى ترقّى كرد، ديگر خطّ بطلان بر خطوط ديوار كشيده، آثار و يادگارى ‏هاى خود را در صحائف اوراق ثبت مى ‏نمايد؛ آن هم به تفاوت درجات و مراتب ملكات، تا مى ‏رسد به رتبه تصنيف كتاب. پس همين ملكه حبّ آثار است كه قلم بر دست سيّد على محمّد باب داده تا در ديوار مدرسه چهار باغ، يادگار گذاشته است كه خود دنبگوز، مشرقى و مريدهايش، دنبگوز مغربى گرديده؛ بعد، همين قلم را قدرى درشت قد زده، روى اوراقى را سياه نموده، اسمش را «بيان» گذاشته است، آن گاه، صاحب دلايل دروغ پرداز او بوق مى‏ زند كه اى گوش عالم! بشنو، چه را؟ آنچه را كه از هيچ ديوانه نمى ‏شنوى! و اى فؤاد عالم! مجذوب شو. به چه؟ به آنچه كه در قوطى هيچ عطّار پيدا نمى ‏شود. و اينكه جمعى به آن گرويده‏اند، نه اينكه آن را جاذبه بوده؛ بلكه اين ها را دافعه نبوده.

دو نفر كشتى گرفتند. يكى به زمين خورد، پس به آن ديگرى گفت: اينكه من به زمين خوردم، نه از پر زورى تو بود؛ بلكه از بى زورى من بود. از قضا، پيروان باب، حجّت و دليلشان بر حقّيّت باب، همان پيروى كردن آن دسته از مردمان ضعيف الحال و بى اراده است، با اينكه آن ها چون شتر مى ‏باشند كه دنبال مهارشان مى ‏روند، ولو موشى بكشد. پس اين ها از عجز و ناتوانى آن دسته استفاده كرده، آن را دليل بر زور و توانائى ارباب خود قرار مى ‏دهند.