یکشنبه ۰۴ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ در سبب سازی خداوند و منزلت صاحب بن عبّاد

در سبب سازی خداوند و منزلت صاحب بن عبّاد

در سبب سازى خدا حکایات بسیارى هست. از جمله حکایتى است که در روضات الجنات در ترجمه صاحب بن عبّاد نوشته، و آن این است که:

در زمان کودکى صاحب بن عبّاد، مادر او رسمش این بوده که هر روز یک دینار و یک درهم[1] به او مى‏داد که وقتى که از منزل بیرون مى‏آید آن را به اوّل فقیرى که به پیش او مى‏آمد مى‏داد. و بعد از فوت مادرش خود نیز به همین منوال رفتار مى‏نمود. و مخصوصاً به وکیل خرج خود سپرده بود که هر روز آن مبلغ را زیر بساط او مى‏گذاشت تا او از آنجا بر مى‏داشت و صدقه مى‏داد.

روزى او دست به زیر بساط کرد دید خالى است و وجه فراموش شده. شگون زد که مبادا اجل من نزدیک شده باشد. امر کرد از فرش و مخدّه و بساط دیبا هر چه در آن اتاق بود همه را برچیده با او بردند. تا اینکه یک مرد نابینا پیش او آمد، امر کرد همه آنها را به او بدهند. به او گفتند اینها را تحویل بگیر. او گفت چیست؟ گفتند: فلان و فلان است. آن مرد از شنیدن این غش کرد.

بعد که به هوش آمد گفت: سرگذشت مرا اگر از من باور نمى‏کنید از این زن که دست مرا گرفته بپرسید. گفتند: خودت بگو که قصه چیست؟ گفت: من اوّل بى‏چیز نبودم ولى اخیراً دستم از مال دنیا تهى شده [است]. دخترى داشتم مى‏خواستم او را به شوهر بدهم. از جهت جهیزیه او معطل مانده بودم و فکرم به جایى نمى‏رسید و
مادرش که این زن باشد مخصوصاً اصرار بى‏پایان داشت که هر طور است باید مخدّه و بساط دیبا فراهم شود. من هر چه زیاد مى‏گفتم او کم مى‏شنید. بالأخره گفتم پس دست مرا بگیر برویم بیرون شاید فکرى بکنیم؛ گرچه راه فکرى هم نداشتم الاّ اینکه از روى ضرورت، بیرون آمدم. از قضا بر خوردم به این اسباب دیبا که به من مرحمت مى‏فرمایید. آیا این با این مقدمه اقتضا ندارد که غش کنم؟

صاحب که این را شنید سجده شکر بجا آورد. امر کرد سایر اسباب جهیزیه او را مطابق همان بساط و مخدّه دیبا تهیه نموده به او بدهند.

صاحب بن عباد از ارکان شیعه است. وزیر فخر الدوله دیلمى بوده. بسیار با فضل و دانشمند بود. صدوق (علیه الرحمه) کتاب عیون اخبار الرضا را براى او نوشته. چنانچه در اولش بعد از آنکه اسم او را با احترام و دعا ذکر مى‏کند مى‏فرماید: «من این کتاب را براى خزانه او که به وجود او معمور و آباد باد تصنیف نمودم چون چیزى پیش او بهتر و با موقع‏تر از علوم اهل بیت علیهم‏السلام ندیدم»؛[2] تا آخرِ آنچه از اخلاص او به خاندان ولایت نوشته. مى‏گویند هیچ کس بعد از وفاتش خوشبخت نشد مانند حال حیاتش غیر از او؛ زیرا که او وقتى که وفات کرد مردم رى تعطیل عمومى کرده، آمده دم در قصر منتظر جنازه او بودند. وقتى که جنازه بیرون شد مردم یکدفعه صیحه کشیده فریاد بلند نمودند و زمین را مى‏بوسیدند. فخر الدوله و سرکردگان و رجال مملکت همه، جامه عزا بر تن کرده پیش جنازه راه مى‏رفتند.

وفات او در بیست و چهارم شهر صفر سنه 385 اتفاق افتاد. جنازه او را به اصفهان حمل کرده در آنجا دفن کردند. خوانین بختیارى نیز تقید دارند که در اصفهان دفن بشوند. حتّى نقل کردند که آنها از کاظمین نیز حمل جنازه به اصفهان نموده‏اند. دو سه سال قبل جنازه دو نفر از بزرگان بختیارى را از طهران آورده، از قم عبور داده به اصفهان بردند. من تعجب مى‏کردم که آنها با وجود اینکه به خانواده ولایت عقیده‏مند مى‏باشند چرا جنازه خودشان را از قم که حرم ائمه علیهم السلام است گذرانده به جاى دیگر مى‏برند. بعد جنازه صاحب را که در تاریخ دیدم از قم گذرانیده‏اند و جنازه یکى دیگر را که شنیدم از کاظمین حمل به اصفهان کرده‏اند تعجبم زیاد شد.


[1] دینار هیجده نخود طلا است. درهم قریب نیم مثقال نقره.(منه)

[2] – محمدبن علی ابن بابویه، عیون اخبارالرضا، ج1 ص11