چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ رفتار پادشاه نوبه با عبداللّه بن مروان

رفتار پادشاه نوبه با عبداللّه بن مروان

چون منصور، یک شب از ربیع، حال عبداللّه بن مروان حمار را پرسید، ربیع گفت: او در زندانخانه امیرالمؤمنین محبوس است. منصور گفت: شنیده‏ام پادشاه نوبه[1]، در موقعى که عبداللّه به دیار او رفته بود، با او حرف هایى به میان آورده [است]؛ مى‏خواهم آن ها را از خود او بشنوم. پس امر کرد که حاضرش کردند و اذن جلوس داد.

[عبداللّه] نشست، در حالى که صداى زنجیر در پایش شنیده مى‏شد، منصور گفت: حرفى که پادشاه نوبه، به تو گفته [است]، مى‏خواهم آن را از خود تو بشنوم. گفت: بلى، ما که به خاک نوبه وارد شدیم، چند روز در آنجا بودیم تا اینکه خبر ما به پادشاه رسید. فرش و بساط و آذوقه فراوان براى ما فرستاد و منازل واسعه براى ما تعیین کرد، بعد خود، با پنجاه نفر از اصحابش به منزل ما آمد. من استقبال کرده، صدر مجلس را بر او واگذار کردم. ننشست، بلکه در زمین خالى نشست. من گفتم: چرا روى بساط و فرش، جلوس نفرمودید؟ گفت: من پادشاهم و حقّ پادشاه آن است هنگامى که نعمت تازه‏اى براى خود دید، تواضع به خدا و عظمت خدا کند، و من هم نعمت تازه خدا را که قصد شما به مملکت من و پناه آوردن شما به من باشد دیدم؛ به شکرانه این نعمت، تواضع کردم. بعد، ساکت شد و من حرفى نزدم.

مدّتى به حال سکوت ماند و چوب کوچکى [را که] در دست داشت به زمین مى‏زد. اصحابش نیز بالاى سر او، با حربه‏ها ایستاده بودند. بعد، رو به من کرد و گفت: چرا خمر خوردید، در حالتى که خوردن آن در کتاب شما ممنوع بود؟ گفتم: کسان ما از روى نادانى مرتکب آن مى‏شدند. گفت: چرا زراعت هاى مردم را در زیر چهارپایان خودتان نابود کردید؟ مگر فساد در کتاب و دین شما محرّم نبود؟ گفتم: عمّال ما از روى جهالت، اقدام به آن مى‏نمودند. گفت: چرا حریر و دیبا و طلا پوشیدید و حال آن که در دین شما جایز نبود؟ گفتم: طایفه‏اى از عجم، نویسندگان ما بودند. آن ها دین ما را که اختیار کردند، به اقتضاى عادت سابقه خودشان، از پوشیدن آن ها خوددارى نمى‏کردند، در صورتى که ما آن ها را ناپسند و مکروه مى‏داشتیم.

چندى خاموش شد. بعد گفت: کسان ما، عمّال ما، اتباع ما، نویسندگان ما! واقع مطالب این نیست که تو اظهار مى‏دارى؛ بلکه شما قومى بودید که محرّمات خدا را حلال دانستید و از منهیّات خدا خوددارى نکردید و به زیردستان خود، ستم روا داشتید. بدین وجه، خداوند، لباس عزّت را از تن شما کَند و جامه ذلّت و خوارى را بر شما پوشانید. و خدا را درباره شما، غضب و انتقامى است که هنوز به آخر نرسیده. من مى‏ترسم که در خاک من، عذاب الهى متوجّه شما گردد و آن گاه، بلیّه شما دامن مرا نیز بگیرد. اکنون صلاح این است: به هر چیز که احتیاج دارید بگیرید [و] از خاک من بیرون شوید؛ مهمانى سه روز بیشتر نمى‏شود. پس، زاد و برگى از او گرفته، از مملکت او رحلت کردیم. منصور تعجّب کرد؛ پس امر داد که او را به زندان عودت دادند.

این عبداللّه، ولیعهد مروان حمار بود[2]. بعد از آن که عبداللّه بن على، مروان را کشت، او و برادرش، عبیداللّه، که آن هم بعد از او، ولیعهد بود، هر دو فرار نموده [و] به مصر و بعد، به بلاد نوبه رفتند. عبیداللّه، با جماعتى که با او بودند، در راه از خستگى و کوفتگى و تشنگى هلاک شدند؛ ولى عبداللّه، با جمعى که با او بود، نجات یافته [و] به شهرهاى نوبه رسید. در آنجا نیز چون پادشاه نوبه، اجازه ­اقامت ­نداد، ­­­­­­چنانچه­ شنیدی، از آنجا با لباس رعیّتى رحلت کردند. مدّتى با لباس نامعلوم، روزگار مى‏گذرانیدند تا اینکه ­کسانِ سفّاح، او را شناخته، گرفته، به حبسش بردند. او در حبس بود که سفّاح درگذشت.

بعد از او، منصور و بعد از منصور، مهدى پسر او و بعد از مهدى، هادى، پس [از] او، به نوبه خلافت کردند. در تمامى این مدّت، او در حبس بود، تا اینکه بعد از هادى، برادر او هارون الرشید، در مسند خلافت نشست. او وى را از زندان رها کرد، در حالتى که پیر و نابینا شده بود. رشید از او، حال پرسید، گفت: محبوس شدم در حالتى که خردسال و بینا بودم، و بیرون آمدم در حالتى که سالخورده و نابینایم.

بارى، با اینکه منصور، از حرف پادشاه نوبه تعجّب نمود و وخامت عاقبت ظلم بنى امیّه را دید و شنید؛ با وجود این، خود عبرت نگرفت؛ کرد آنچه را که نباید بکند؛ رفت راهى را که نباید برود؛ ظلمها کرد [و] خانه‏ها خراب کرد.


[1] . نوبه نام منطقه‌ای است در آفریقا در امتداد رود نیل که از جنوب، به شمال سودان و از سمت شمال به جنوب مصر محدود می‌شود.

[2]. زرکلی، الأعلام، ج4، ص137.