شنبه ۰۴ تیر ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛ رفتار پادشاه نوبه با عبداللّه بن مروان

رفتار پادشاه نوبه با عبداللّه بن مروان

چون منصور، يك شب از ربيع، حال عبداللّه بن مروان حمار را پرسيد، ربيع گفت: او در زندانخانه اميرالمؤمنين محبوس است. منصور گفت: شنيده‏ام پادشاه نوبه[1]، در موقعى كه عبداللّه به ديار او رفته بود، با او حرف هايى به ميان آورده [است]؛ مى‏خواهم آن ها را از خود او بشنوم. پس امر كرد كه حاضرش كردند و اذن جلوس داد.

[عبداللّه] نشست، در حالى كه صداى زنجير در پايش شنيده مى‏شد، منصور گفت: حرفى كه پادشاه نوبه، به تو گفته [است]، مى‏خواهم آن را از خود تو بشنوم. گفت: بلى، ما كه به خاك نوبه وارد شديم، چند روز در آنجا بوديم تا اينكه خبر ما به پادشاه رسيد. فرش و بساط و آذوقه فراوان براى ما فرستاد و منازل واسعه براى ما تعيين كرد، بعد خود، با پنجاه نفر از اصحابش به منزل ما آمد. من استقبال كرده، صدر مجلس را بر او واگذار كردم. ننشست، بلكه در زمين خالى نشست. من گفتم: چرا روى بساط و فرش، جلوس نفرموديد؟ گفت: من پادشاهم و حقّ پادشاه آن است هنگامى كه نعمت تازه‏اى براى خود ديد، تواضع به خدا و عظمت خدا كند، و من هم نعمت تازه خدا را كه قصد شما به مملكت من و پناه آوردن شما به من باشد ديدم؛ به شكرانه اين نعمت، تواضع كردم. بعد، ساكت شد و من حرفى نزدم.

مدّتى به حال سكوت ماند و چوب كوچكى [را كه] در دست داشت به زمين مى‏زد. اصحابش نيز بالاى سر او، با حربه‏ها ايستاده بودند. بعد، رو به من كرد و گفت: چرا خمر خورديد، در حالتى كه خوردن آن در كتاب شما ممنوع بود؟ گفتم: كسان ما از روى نادانى مرتكب آن مى‏شدند. گفت: چرا زراعت هاى مردم را در زير چهارپايان خودتان نابود كرديد؟ مگر فساد در كتاب و دين شما محرّم نبود؟ گفتم: عمّال ما از روى جهالت، اقدام به آن مى‏نمودند. گفت: چرا حرير و ديبا و طلا پوشيديد و حال آن كه در دين شما جايز نبود؟ گفتم: طايفه‏اى از عجم، نويسندگان ما بودند. آن ها دين ما را كه اختيار كردند، به اقتضاى عادت سابقه خودشان، از پوشيدن آن ها خوددارى نمى‏كردند، در صورتى كه ما آن ها را ناپسند و مكروه مى‏داشتيم.

چندى خاموش شد. بعد گفت: كسان ما، عمّال ما، اتباع ما، نويسندگان ما! واقع مطالب اين نيست كه تو اظهار مى‏دارى؛ بلكه شما قومى بوديد كه محرّمات خدا را حلال دانستيد و از منهيّات خدا خوددارى نكرديد و به زيردستان خود، ستم روا داشتيد. بدين وجه، خداوند، لباس عزّت را از تن شما كَند و جامه ذلّت و خوارى را بر شما پوشانيد. و خدا را درباره شما، غضب و انتقامى است كه هنوز به آخر نرسيده. من مى‏ترسم كه در خاك من، عذاب الهى متوجّه شما گردد و آن گاه، بليّه شما دامن مرا نيز بگيرد. اكنون صلاح اين است: به هر چيز كه احتياج داريد بگيريد [و] از خاك من بيرون شويد؛ مهمانى سه روز بيشتر نمى‏شود. پس، زاد و برگى از او گرفته، از مملكت او رحلت كرديم. منصور تعجّب كرد؛ پس امر داد كه او را به زندان عودت دادند.

اين عبداللّه، وليعهد مروان حمار بود[2]. بعد از آن كه عبداللّه بن على، مروان را كشت، او و برادرش، عبيداللّه، كه آن هم بعد از او، وليعهد بود، هر دو فرار نموده [و] به مصر و بعد، به بلاد نوبه رفتند. عبيداللّه، با جماعتى كه با او بودند، در راه از خستگى و كوفتگى و تشنگى هلاك شدند؛ ولى عبداللّه، با جمعى كه با او بود، نجات يافته [و] به شهرهاى نوبه رسيد. در آنجا نيز چون پادشاه نوبه، اجازه ­اقامت ­نداد، ­­­­­­چنانچه­ شنيدی، از آنجا با لباس رعيّتى رحلت كردند. مدّتى با لباس نامعلوم، روزگار مى‏گذرانيدند تا اينكه ­كسانِ سفّاح، او را شناخته، گرفته، به حبسش بردند. او در حبس بود كه سفّاح درگذشت.

بعد از او، منصور و بعد از منصور، مهدى پسر او و بعد از مهدى، هادى، پس [از] او، به نوبه خلافت كردند. در تمامى اين مدّت، او در حبس بود، تا اينكه بعد از هادى، برادر او هارون الرشيد، در مسند خلافت نشست. او وى را از زندان رها كرد، در حالتى كه پير و نابينا شده بود. رشيد از او، حال پرسيد، گفت: محبوس شدم در حالتى كه خردسال و بينا بودم، و بيرون آمدم در حالتى كه سالخورده و نابينايم.

بارى، با اينكه منصور، از حرف پادشاه نوبه تعجّب نمود و وخامت عاقبت ظلم بنى اميّه را ديد و شنيد؛ با وجود اين، خود عبرت نگرفت؛ كرد آنچه را كه نبايد بكند؛ رفت راهى را كه نبايد برود؛ ظلمها كرد [و] خانه‏ها خراب كرد.


[1] . نوبه نام منطقه‌ای است در آفریقا در امتداد رود نیل که از جنوب، به شمال سودان و از سمت شمال به جنوب مصر محدود می‌شود.

[2]. زرکلی، الأعلام، ج4، ص137.