دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰


گزیده الکلام…؛ رفتن رضاشاه، باران رحمت بود


رفتن رضاشاه، باران رحمت بود

ماه شعبان، قشون روس و انگليس كه ايران را اشغال و شاه را از كشور بيرون نمودند، از روزهاى خيلى سخت اين مملكت بود؛ چون بى ‏سابقه، روس ها تبريز و ساير ولايات آذربايجان را تا قزوين بمبارده [بمباران] ‏كردند. مردم با وحشت و اضطراب، خانه و اثاثيّه خود را گذاشته، با زن و بچّه، پياده روى به دهات اطراف گذاشته، دچار هزار گونه زحمت و خسارت شدند؛ ولى چون در اثر بمبارده [بمباران]، رضاشاه، پاى ستم خود را از ايران كشيد، مردم زنجان مى‏ گفتند: اين بمب نبود، باران رحمت بود!

از اينجا، يك مقدار از مظالم خانمان و ايمان و امن و امان سوز او، براى اعقاب آتيه معلوم مى ‏شود كه ظلم او چه اندازه بوده كه بمب را كه بر سرشان ريخته، چون يك پرِ آن، او را از تخت برانداخته، باران رحمتش مى ‏نمايند. اين باران رحمت، وقتى باريدن گرفت كه پدر تاجدار ملّت، املاك شهرى مالكين طهران را به زير بنا كشيدن آغاز و با آن ها، معامله املاك مازندران را دمساز مى ‏نمود؛ و لكن اين باران، خشت اين بنا را خيس كرده، از هم پاشيد.

واقعا مردم از دست او، چنان به ستوه آمده بودند كه از خداوند مى ‏خواستند كه صاعقه‏ اى بفرستد، قصر سعد آباد را ويران و ظالم و مظلوم را يكسان نموده، حساب همه را پاك نمايد.