الجمعة 03 رَبيع الأوّل 1444 - جمعه ۰۸ مهر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ رمز صواب بزرگ برای اعمال کوچک

رمز صواب بزرگ برای اعمال کوچک

و شهيدان اين صفوف را در اسلام حقوقى است كه اداء آن، با ذكر مصائب آن ها است؛ و لهذا در اخبار، براى گريه و ذكر مصائب آنان، اجر زياد وارد شده و لكن از بعضى نقل كردند كه از پيش خود، اصلى تأسيس نموده، مى ‏گويد: عمل كوچك، داراى اجر و اثر بزرگ نمى ‏شود و در روى اين اصل، اخبارى را كه متضمّن ثواب مهمّى است بر عمل كوچك، تضعيف مى‏ كند. از آن جمله، اخباری را كه در فضل گريه بر مصائب اهل بيت وارد شده [است را] تكذيب مى ‏نمايد.

نگارنده، گويا در جزوه ‏هاى سابق، اشاره به جواب آن نموده باشم. خلاصه ‏اش، بطلان اين اصل است، زيرا خيلى اعمال كوچك در دنيا هست كه اثر بزرگ دارد؛ مثلاً باز كردن كليد چراغ برق، عمل بسيار کوچكى است، ولى اثر بزرگ دارد كه يك شهر، در اثر آن روشن مى ‏شود؛ و هم چنين، رُل ماشين كه گردانيدن آن امرى است كوچك، و لكن اثر بزرگ دارد كه يكصد اطاق مهمّ را يكباره حركت مى‏ دهد؛ و هم چنين، مهار كشتى و غيره. پس، چه استبعادى دارد كه در امور معنويّه نيز نظير امور طبيعیّه، عمل كوچك، داراى اثر بزرگ باشد؟ و رحمت واسعه الهى هم محدود نيست [که] در شمول به اين موارد، از حدّش كاسته بشود. اگرچه عمل، هر چه بزرگ هم باشد، چون طرف معامله، شخص بزرگى است، در برابر عظمت او كوچك خواهد بود؛ مگر اينكه قبولى پيشگاه او، عمل را بزرگ نمايد. در اين صورت، عمل هر چه كوچك هم باشد، بزرگ خواهد بود: «مگسى را كه تو پرواز دهى، شاهين است.»

علاوه از اين، كوچكى و بزرگى عمل، بسته به بزرگى و كوچكى آثارش است؛ مثلاً يك پيچ مهره كوچك در يك نقطه‏ از كشتى كه ممكن نيست حركت كشتى بدون آن صورت بگيرد و قيمت آن، اضعاف آن تخته‏هاى بزرگ و وصله‏ هاى آهن مى ‏باشد كه در جاى غير مهمّ قرار گرفته باشد. پس اين هر دو، در يك ترازو سنجيده نمى ‏شود. الماس، كوچك است؛ ولى قيراطش، چند صد تومان است؛ امّا سنگ خارا، بزرگ است و لكن خروارش، چند قران است. البتّه اين ها در يك ترازو كشيده نمى ‏شود. همين طور است امور معنويّه. پس جواهر را بايد جواهرشناس تشخيص بدهد و اين امور معنويّه را آن هائى كه چشم باطن بين دارند تشخيص بدهند، نه ماها.

يكى از طلّاب، شبى غسل لازمش شد. پول نداشت و رفت پيش حمّامى، گفت: من يك مسأله مهمّ براى تو ياد مى ‏دهم، تو اجازه بده من بروم غسل كنم. حمّامى گفت: نمى ‏شود. گفت: دو مسأله ياد مى ‏دهم. گفت: نمى ‏شود. گفت: سه مسأله، چهار مسأله، تا ده مسأله؛ حمّامى قبول نكرد. بالاخره برگشت با تيمّم، عملش را گذرانيد و فردا آمد پيش استادش، اظهار داشت كه من ديگر تحصيل نمى ‏كنم. گفت: براى چه؟ گفت: به جهت اين كه خريدار ندارد. ده مسأله، جواب يك اجرت حمّام را نداد. استادش، مرد آزموده ای بود. يك قطعه جواهر به او داد، گفت: برو سبزى بگير. رفت پيش هر دكان سبزى فروشى، يك دسته سبزى در مقابل آن يك قطعه جواهر ندادند. گفتند: برو پول بياور. برگشت پيش استاد، ماجرا را بگفت. استاد گفت: پس ببرش پيش صرّاف. آورد، صرّاف به محض ديدن آن، دامن او را پر از طلا و نقره كرد. آمد نزد استاد، قصّه را بيان كرد. استاد گفت: آن ها سبزى فروش بودند، از قيمت جواهر خبر نداشتند. قيمت جواهر را صرّاف مى‏داند. تو نيز مسأله را پيش حمّامى بردى، آن هم قبول نكرد. اين دليلِ كم قيمت بودن آن نمى ‏شود، منتها حمّامى جاهل بوده، اهل آن نبوده؛ ولى اهل آن، كسان ديگرند.

وگاه بزرگى و كوچكى عمل، به بزرگى و كوچكى خريدار مى‏ شود؛ مثلاً تعليم ابتدائى پسر سلطان، مهمّ تر [و] اجرتش بيشتر از تعليم ابتدائى پسر باغبان است؛ چون آن، اوّل پايه توانائى است در تنظيم يك مملكت؛ و اين، اوّل مرتبه توانائى است در تنظيم يك باغ. و گاه بزرگى و كوچكى عمل، به بزرگى و كوچكى عامل مى‏ شود؛ مثلاً شاه، كلنگى كه بر زمين مى ‏زند، بسيار مهمّ تر از آن كلنگى است كه عمله متعارف مى‏ زند؛ و لذا آن را از طلا درست مى ‏كنند و در اطاق موزه نگاه مى‏ دارند.