الثلاثاء 07 رَبيع الأوّل 1444 - سه شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ رگ خویشاوندی، داستانی از شیخ محمّدرضا مسجد شاهی

رگ خویشاوندی، داستانی از شیخ محمّدرضا مسجد شاهی

آقاى آشيخ محمّدرضاى اصفهانى مسجد شاهى نقل كرد از آقاى آسيّد محمّد قزوينى حلّى، نجل مرحوم آسيّد مهدى كه:

روزى يك نفر سيّد خوش لباس و خوش بشره، وارد محضر مرحوم والدم شد؛ اهل تبريز و يا حوالى آن بود.

گفت: من براى حاجتى آمده‏ام. والدم گفت: بفرمائيد. گفت: چند سال پيش كه من در نجف، مشغول تحصيل بودم، زنى را صيغه كرده بودم. بعد كه من از نجف رفتم، شنيدم آن زن پسرى زائيده و بعد آمده به حلّه و پسر را هم با خود آورده؛ پس، پسر اين جاست. خواهش دارم شما آن زن را براى من پيدا كنيد. والدم گفت: نشانه آن زن چيست؟ گفت: نشانه و علامتى ياد ندارم؛ ولى اگر خودم پسر را ببينم، قلبم مى‏شناسد. مرحوم والدم، اين حاج حمّاد را با او فرستاد. (حاج حمّاد هم حاضر بود، گفت: بلى، ما سه روز كوچه‏هاى حلّه را گشتيم.)

سه روز كوچه و بازار را گشتند. روز سيّم خسته شده بود، گفت: باز محلّه‏اى مانده؟ حمّاد گفت: در آخر شهر، محلّه‏اى هست، اهالى آن ها كودكِشى مى‏نمايند. گفت: برخيز برويم آنجا. حمّاد گفت: رفتيم، ديديم يك بچّه‏اى، عقب سر الاغ كودكشى مى‏رود. يك باره، آقا آن بچّه را گرفت و شروع كردن [به] بوسيدن. بچّه نيز اوّل متوحّش شد، بعد پرسيد: مادرت، سكينه كجاست؟ گفت: در خانه است. خانه‏مان اينجاست. پس رفتيم در خانه ايشان، از در صدا زد: سكينه! از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) حيا نكردى، ذريّه او را به اين صنعت پست واداشتى؟ گفت: چه كنم؟ تو خرجى نفرستادى، من هم ناچار ماندم، او را به اين كسب گماشتم. پس او را حمّام برد و تنظيف كرد و لباس پاكيزه‏اى پوشانيد و عمامه بر سرش گذاشت. سيّد خوش صورت مليحى شد. پس با خود برد به آذربايجان. اين قصّه را آقاى آقاشيخ محمّدرضا، در غرّه شهر صيام سنه 1357، در قم نقل كرد.