یکشنبه ۰۴ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ رگ خویشاوندی، داستانی از شیخ محمّدرضا مسجد شاهی

رگ خویشاوندی، داستانی از شیخ محمّدرضا مسجد شاهی

آقاى آشیخ محمّدرضاى اصفهانى مسجد شاهى نقل کرد از آقاى آسیّد محمّد قزوینى حلّى، نجل مرحوم آسیّد مهدى که:

روزى یک نفر سیّد خوش لباس و خوش بشره، وارد محضر مرحوم والدم شد؛ اهل تبریز و یا حوالى آن بود.

گفت: من براى حاجتى آمده‏ام. والدم گفت: بفرمائید. گفت: چند سال پیش که من در نجف، مشغول تحصیل بودم، زنى را صیغه کرده بودم. بعد که من از نجف رفتم، شنیدم آن زن پسرى زائیده و بعد آمده به حلّه و پسر را هم با خود آورده؛ پس، پسر این جاست. خواهش دارم شما آن زن را براى من پیدا کنید. والدم گفت: نشانه آن زن چیست؟ گفت: نشانه و علامتى یاد ندارم؛ ولى اگر خودم پسر را ببینم، قلبم مى‏شناسد. مرحوم والدم، این حاج حمّاد را با او فرستاد. (حاج حمّاد هم حاضر بود، گفت: بلى، ما سه روز کوچه‏هاى حلّه را گشتیم.)

سه روز کوچه و بازار را گشتند. روز سیّم خسته شده بود، گفت: باز محلّه‏اى مانده؟ حمّاد گفت: در آخر شهر، محلّه‏اى هست، اهالى آن ها کودکِشى مى‏نمایند. گفت: برخیز برویم آنجا. حمّاد گفت: رفتیم، دیدیم یک بچّه‏اى، عقب سر الاغ کودکشى مى‏رود. یک باره، آقا آن بچّه را گرفت و شروع کردن [به] بوسیدن. بچّه نیز اوّل متوحّش شد، بعد پرسید: مادرت، سکینه کجاست؟ گفت: در خانه است. خانه‏مان اینجاست. پس رفتیم در خانه ایشان، از در صدا زد: سکینه! از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) حیا نکردى، ذریّه او را به این صنعت پست واداشتى؟ گفت: چه کنم؟ تو خرجى نفرستادى، من هم ناچار ماندم، او را به این کسب گماشتم. پس او را حمّام برد و تنظیف کرد و لباس پاکیزه‏اى پوشانید و عمامه بر سرش گذاشت. سیّد خوش صورت ملیحى شد. پس با خود برد به آذربایجان. این قصّه را آقاى آقاشیخ محمّدرضا، در غرّه شهر صیام سنه 1357، در قم نقل کرد.