یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ عمر محدود آدمی و آرزوهای دراز


عمر محدود آدمی و آرزوهای دراز

در روایت هست که حضرت رسول اکرم (صلّى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلّم) شکل مربّعى کشید؛ آن گاه، نقطه‏اى در وسط آن نهاد. بعد، خطوط زیاد از آن نقطه بیرون کرد و سپس خطّ دراز از آن نقطه کشید که از ضلع مربّع بیرون شد؛

بعد فرمود که این نقطه، مثل انسان است و آن چهار خطّ مربّع، عمر او است که محدود است و آن خطوط، بلاهایى است که بر او متوجّه مى‏شود که یکى اگر رها گردد، دیگرى مى‏گیرد. آن خطّ دراز هم آمال و آرزوى وى است که از عمر خود، خیلى درازتر [است].

صدق رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله و سلّم)؛ انسان بدبخت با این عمر محدود و گرفتاری هاى داخلى گوناگون، ـ غیر از گرفتاری هاى خارجى ـ آرزوهاى درازى دارد که عمر اعقابش هم بر آن وفا نمى‏کند. مرگ هم تیرهایى دارد به جانب او پرتاب مى‏کند که اگر یکى خطا کرد، دیگرى خطا نمى‏کند؛

از بعضى از شکارچیان شنیده‏ام که براى شکارى هوبره[1]، دو باز مى‏فرستند؛ اگر از یکى، جان برد، از دیگرى نبرد؛ چون یکى را عاجز مى‏کند[2]؛ و وقتى که یکى را عاجز کرد، دیگرى را در این حال، فرصت به دست مى‏آید، مى‏گیریدش و گاهى مى‏افتد که صیّاد با چند جور سلاح، همه راه‏ها را بر صید مى‏بندد؛ مگر راهى از غیب به روى او باز شود.

شخصى دید صیّادى با چوب و طناب و فلاخن و سگ، به صید روباه مى‏رود. یک خورجین کاه هم در دوش دارد. پرسید: این ها چیست؟ گفت: این چوب، براى این است که اگر روباه نزدیک باشد، با چوبم بزنم؛ و اگر دور باشد، با سنگ؛ و اگر دورتر باشد، با سنگ فلاخن؛ و اگر هیچ کدام از این ها نگرفت، سگ، عرصه را بر آن تنگ مى‏کند؛ و اگر از دست سگ، رهایى یافته، به سوراخى تپید، کاه را در دم سوراخ آن آتش مى‏زنم که دود از سوراخش بیرون بیاورد؛ و اگر از سوراخ بیرون آمد، با طناب مى‏گیرم؛ و اگر در رفت، باز چوب و سنگ و فلاخن و سگ هم آماده است؛ از یکى، جان به در ببرد، از دیگرى نمی برد. گفت: آن طورى که تو گرفته[اى]، کار روباه به خدا مانده.

بلى، به خدا مانده. در عین حال که دست قضا، فضا را از هر طرف به انسان تنگ مى‏کند که راه امید به کلّى بسته مى‏شود، یک دفعه راهى از غیب به روى او باز مى‏شود که عقل، راه به جایى نمى‏برد.


[1]– هوبره، گویا همان است که عرب ها، حباری گویند. لفظش با تصرّف عجمی، این طور شده. به ترکی، طوی قوشی می­گویند.

[2]– و راه عاجز کردنش هم این است که فضله ای، بر سر آن می­اندازد و فضله آن هم مانند صمغ، چسبندگی دارد که چشم، آن را می­گیرد و رد کردنش خالی از زحمت نیست؛ و لهذا، برای جلوگیری از آن، کلاه مانندی بر سر باز می­گذارند که در جلوی آن، دو تا شیشه هم می­شود به جای عینک که نمی­گذارد فضله بر سر و چشم آن برسد.