دوشنبه ۰۵ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ عیسی بن زید الشهید

عیسی بن زید الشهید


براى پاره‏اى اشخاص، اتّفاق مى‏ افتد که عمرى دراز با حال بیم و هراس گذرانیده، به طورى که از سایه خود نیز مى ‏ترسند. از این قبیل اشخاص، در گوشه و کنار تواریخ خیلى پیدا مى ‏شود که نام و عنوان خود را عوض نموده، با حال بیم و هراس که دقیقه ‏اى از وسوسه و خیالات واهیه آسوده نبوده، ترسان و لرزان، با خواب پریشان روزگار مى ‏گذرانند. این ها اگرچه آزادند، راه مى ‏روند و با مردم اختلاط و آمیزش مى ‏نمایند؛ ولى در عین حال، محبوس به حبس مخلّد مى ‏باشند.

از این [افراد]، یکى عیسى بن زید الشهید بن على بن الحسین (علیه السلام) بود که روزگار[ی] دراز به همین منوال بود؛ حتّى پیش زن و فرزند خود نیز نتوانست نسب خود را ابراز نماید. وى با محمّد بن عبداللّه‏ محض، معروف به نفس زکیّه، بر منصور دوانیقى خروج کرد. بعد با برادر او، ابراهیم بود که وصىّ و حامل رایت او بود. پس از آن که ابراهیم نیز به قتل رسید، منصور او را امان داد؛ چون منصور از او بسیار در هراس بود ایمن نبود از اینکه بر او خروج نموده، آب خلافت او را گل آلوده نماید. این بود که وعده امان به او مى ‏داد که او ظاهر باشد تا از او آسوده خاطر گردد. عیسى گوش نداد، گفت: به خدا سوگند، اگر منصور یک شب با حال بیم و هراس از من روزگار بگذراند، بهتر است پیش من از همه آنچه که آفتاب بر آن مى ‏تابد؛ لهذا از پرده استتار بیرون نیامد، [به طوری که] حتّى اقوام و منسوبین او نیز او را نمى ‏شناختند.

از محمّد بن محمّد بن زید الشهید نقل شد که من به پدرم عرض کردم: من مى‏ خواهم عموى خود، عیسى را ملاقات کنم. گفت: برو کوفه و در آنجا در شارع فلان بنشین؛ مردى گندم گون و بلند قد که آثار سجده بر پیشانى دارد، بر تو گذر مى‏ کند و شترى در جلو دارد که دو تا توشه دان روى آن بسته. هر گام که بر مى‏دارد، تسبیح و تکبیر و تهلیل و تقدیس مى ‏نماید؛ پس او عموى تو عیسى است، [بر او] سلام کن. محمّد گوید: من به کوفه رفتم. در همان جا که پدرم امر فرموده بود، نشستم. آن قدر نگذشت آن مردى که پدرم توصیف کرده بود آمد. برخاستم به قصد اینکه دستش را ببوسم. از من ترسید. پس بدو عرض کردم: من محمّد بن محمّد بن زیدم. پس آرام شد. آن گاه شترش را خوابانید. ساعتى در سایه دیوارى نشستیم. از اهل و اصحاب خود پرسید، من جواب دادم. بعد مرا تودیع کرد و گفت: فرزند جان من! دیگر پیش من میا که مبادا راز من آشکار گردد.

از شیخ تاج الدین نقل کرده‏اند که عیسى، هنگام استتارش، زنى در کوفه به عقد ازدواج خود در آورد. او را از آن زن، دخترى متولّد شد. عیسى با شتر بعضى از سقّاها، آب مى ‏آورد. وقتى که آن دختر، به حدّ زناشوئى رسید، آن سقّا، او را براى پسر خود خواستگارى کرد. زن عیسى، چون عیسى را نمى‏شناخت، از فرح، عقلش پرید که اقبال بر او رو آور شده که همچو وصلتى بر او پیشامد کرده. پس با عیسى، در این باب مذاکره نمود. عیسى متحیّر ماند که چه بگوید؟ دعا کرد، دخترش مرد تا از این ورطه رها شد؛ ولى بعد از فوت دختر، عیسى بسیار جزع و بى ‏تابى نمود. بعضى از اصحاب که او را مى شناخت، خدمتش عرض کرد که به خدا، اگر شجاع‏ترین اهل زمین را از من مى‏پرسیدند من تو را تعیین مى ‏نمودم. اکنون تو براى دخترى گریه مى‏ کنى؟! گفت: گریه من گریه جزع نیست؛ بلکه گریه ترحم است که این دختر مُرد و نفهمید که او پاره ‏اى است از جگر رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم).

خلاصه، او در همه زمان خلافت منصور و مهدى پنهان بود تا در زمان هادى، از دنیا رحلت کرد. حاضر، وزیر عیسى بود. او نیز از ترس، پنهان بود و لکن او بعد از رحلت عیسى، خود را آشکار کرد. چون عیسى محتضر شد، دو فرزند خود، احمد و زید را که کودک بودند، به حاضر سپرد. حاضر بعد از وفات عیسى، آن ها را نزد هادى آورد. همین که به در خانه هادى آمد، به دربان گفت: براى من از امیرالمؤمنین تحصیل اذن کن [تا] شرفیاب بشوم. دربان پرسید: تو کیستى؟ گفت: من حاضرم، مصاحب عیسى. دربان تعجّب کرد و گمان کرد دروغ مى‏ گوید [و] مى‏ خواهد بدین وسیله راه پیدا کند. گفت: واى بر تو! اگر حاضر نباشى، خود را به هلاکت انداختى. اگر مى ‏خواهى به وسیله این نسب، خدمت امیرالمؤمنین برسى، این بد وسیله ‏اى است که توسّل به آن کرده ‏اى. بعد گفت: به خدا قسم، خیلى عجیب است. حاضر فرارى است. چگونه مى ‏تواند به در خانه خلیفه بیاید؟

خلاصه، دربان خدمت هادى رفت و با حال تعجّب گفت: کسى در در خانه است، مى‏ گوید: من حاضر، مصاحب عیسى هستم؛ اذن مى‏ خواهد [تا] مشرّف خدمت گردد. هادى نیز تعجّب کرد [و] اذن داد. پس وارد شد [و] سلام کرد، هادى گفت: تو حاضر هستى؟ گفت: بلى. پرسید: براى چه آمدى؟ گفت: خدا تو را اجر دهد؛ در باب پسر عمّت، عیسى که از دنیا رحلت کرد. هادى از مسند خود پایین آمد، سجده طولانى کرد و بعد به جاى خود برگشت. پس حاضر گفت: عیسى، دو کودک باقى گذاشته و چیزى هم براى آن ها نگذاشته،.وصیّت کرده که آن ها را خدمت تو برسانم. هادى امر کرد آن ها را آوردند، روى زانوى خود نشانید و سخت گریه کرد و از حاضر عفو نمود. گفت: من تو را به جهت عیسى مؤاخذه مى ‏نمودم. پس حالا گذشتم و امر کرد جایزه به او بدهند؛ ولى او قبول نکرد.

احمد، پسر عیسى مزبور نیز از محبوس هاى آزاد یا آزاده اى محبوس بود. احمد، همان بود که حاضر او را نزد هادى آورد. او مردى عالم و فقیه کامل و زاهد و ورع بود. در زمان رشید خروج کرد و بعد گرفتار شده، محبوس گردید. ولى بعد، خلاص شد، الّا اینکه بعد از خلاصى، باز پنهان شد. به همان حال اختفاء بود تا اینکه در بصره، رخت از این جهان بست و او را به این مناسبت، «احمد مختفى» مى ‏گفتند.

از شیخ ابوالفرج اصفهانى، در کتاب اغانى حکایت شده که اسحاق بن ابراهیم موصلى مغنّى، در ماه رمضان سنه 235 از دنیا رفت. متوکّل از جهت فوت او، بسیار اندوهگین گردید و گفت: از جمال و بهاء و زینت ملک، بسیار کاسته شد. بعد که خبر ارتحال احمد بن عیسى را به او دادند، گفت: حالت اندوه و شادى معادله کرد؛ از جهت وفات احمد، گشایشى در دل حاصل شد و الّا از جهت فوت اسحاق، ایمن نبودم که فجعه [نـ]کنم.

صاحب انساب آل ابی طالب مى ‏گوید: من که این حکایت را در کتاب اغانى دیدم، این بیت را بالبدیهه در حاشیه آن نوشتم:

یرون فتحا مصیبات الرسول ویغتمّون إن مات فی الإسلام عوّاد

عوّاد، به معنى عود زن، یعنى ساز زن. یعنى مصیباتى که بر حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد مى‏ شود، آن را بر خود، فتح و گشایش مى ‏بینند؛ اما از فوت ساز زن در اسلام اندوهناک مى‏ گردند. راستى، جاى بسیار تعجّب است؛ کسى که خود را به جانشینى پیغمبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) معرّفى مى ‏نماید، چگونه بر خود راه مى ‏دهد کسى را که در اسلام احترامى بر آن قائل نشده، حتّى سلام دادن بر آن ها را مکروه شمرده، چه جاى اینکه آن را مورد انس و الفت خود قرار بدهد، به حدّى که در مرگ او از اندوه، نزدیک به فجعه باشد و آن گاه آتش اندوه آن را با آب شادمانى فوت یکى از اولاد حضرت رسالت (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاموش نماید.