شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛ عیسی بن زید الشهید

عیسی بن زید الشهید


براى پاره‏اى اشخاص، اتّفاق مى‏ افتد كه عمرى دراز با حال بيم و هراس گذرانيده، به طورى كه از سايه خود نيز مى ‏ترسند. از اين قبيل اشخاص، در گوشه و كنار تواريخ خيلى پيدا مى ‏شود كه نام و عنوان خود را عوض نموده، با حال بيم و هراس كه دقيقه ‏اى از وسوسه و خيالات واهيه آسوده نبوده، ترسان و لرزان، با خواب پريشان روزگار مى ‏گذرانند. اين ها اگرچه آزادند، راه مى ‏روند و با مردم اختلاط و آميزش مى ‏نمايند؛ ولى در عين حال، محبوس به حبس مخلّد مى ‏باشند.

از اين [افراد]، يكى عيسى بن زيد الشهيد بن على بن الحسين (عليه السلام) بود كه روزگار[ی] دراز به همين منوال بود؛ حتّى پيش زن و فرزند خود نيز نتوانست نسب خود را ابراز نمايد. وى با محمّد بن عبداللّه‏ محض، معروف به نفس زكيّه، بر منصور دوانيقى خروج كرد. بعد با برادر او، ابراهيم بود كه وصىّ و حامل رايت او بود. پس از آن كه ابراهيم نيز به قتل رسيد، منصور او را امان داد؛ چون منصور از او بسيار در هراس بود ايمن نبود از اينكه بر او خروج نموده، آب خلافت او را گل آلوده نمايد. اين بود كه وعده امان به او مى ‏داد كه او ظاهر باشد تا از او آسوده خاطر گردد. عيسى گوش نداد، گفت: به خدا سوگند، اگر منصور يك شب با حال بيم و هراس از من روزگار بگذراند، بهتر است پيش من از همه آنچه كه آفتاب بر آن مى ‏تابد؛ لهذا از پرده استتار بيرون نيامد، [به طوری که] حتّى اقوام و منسوبين او نيز او را نمى ‏شناختند.

از محمّد بن محمّد بن زيد الشهيد نقل شد كه من به پدرم عرض كردم: من مى‏ خواهم عموى خود، عيسى را ملاقات كنم. گفت: برو كوفه و در آنجا در شارع فلان بنشين؛ مردى گندم گون و بلند قد كه آثار سجده بر پيشانى دارد، بر تو گذر مى‏ كند و شترى در جلو دارد كه دو تا توشه دان روى آن بسته. هر گام كه بر مى‏دارد، تسبيح و تكبير و تهليل و تقديس مى ‏نمايد؛ پس او عموى تو عيسى است، [بر او] سلام كن. محمّد گويد: من به كوفه رفتم. در همان جا كه پدرم امر فرموده بود، نشستم. آن قدر نگذشت آن مردى كه پدرم توصيف كرده بود آمد. برخاستم به قصد اينكه دستش را ببوسم. از من ترسيد. پس بدو عرض كردم: من محمّد بن محمّد بن زيدم. پس آرام شد. آن گاه شترش را خوابانيد. ساعتى در سايه ديوارى نشستيم. از اهل و اصحاب خود پرسيد، من جواب دادم. بعد مرا توديع كرد و گفت: فرزند جان من! ديگر پيش من ميا كه مبادا راز من آشكار گردد.

از شيخ تاج الدين نقل كرده‏اند كه عيسى، هنگام استتارش، زنى در كوفه به عقد ازدواج خود در آورد. او را از آن زن، دخترى متولّد شد. عيسى با شتر بعضى از سقّاها، آب مى ‏آورد. وقتى كه آن دختر، به حدّ زناشوئى رسيد، آن سقّا، او را براى پسر خود خواستگارى كرد. زن عيسى، چون عيسى را نمى‏شناخت، از فرح، عقلش پريد كه اقبال بر او رو آور شده كه همچو وصلتى بر او پيشامد كرده. پس با عيسى، در اين باب مذاكره نمود. عيسى متحيّر ماند كه چه بگويد؟ دعا كرد، دخترش مرد تا از اين ورطه رها شد؛ ولى بعد از فوت دختر، عيسى بسيار جزع و بى ‏تابى نمود. بعضى از اصحاب كه او را مى شناخت، خدمتش عرض كرد كه به خدا، اگر شجاع‏ترين اهل زمين را از من مى‏پرسيدند من تو را تعيين مى ‏نمودم. اكنون تو براى دخترى گريه مى‏ كنى؟! گفت: گريه من گريه جزع نيست؛ بلكه گريه ترحم است كه اين دختر مُرد و نفهميد كه او پاره ‏اى است از جگر رسول اللّه‏ (صلّی الله علیه و آله و سلّم).

خلاصه، او در همه زمان خلافت منصور و مهدى پنهان بود تا در زمان هادى، از دنيا رحلت كرد. حاضر، وزير عيسى بود. او نيز از ترس، پنهان بود و لكن او بعد از رحلت عيسى، خود را آشكار كرد. چون عيسى محتضر شد، دو فرزند خود، احمد و زيد را كه كودك بودند، به حاضر سپرد. حاضر بعد از وفات عيسى، آن ها را نزد هادى آورد. همين كه به در خانه هادى آمد، به دربان گفت: براى من از اميرالمؤمنين تحصيل اذن كن [تا] شرفياب بشوم. دربان پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من حاضرم، مصاحب عيسى. دربان تعجّب كرد و گمان كرد دروغ مى‏ گويد [و] مى‏ خواهد بدين وسيله راه پيدا كند. گفت: واى بر تو! اگر حاضر نباشى، خود را به هلاكت انداختى. اگر مى ‏خواهى به وسيله اين نسب، خدمت اميرالمؤمنين برسى، اين بد وسيله ‏اى است كه توسّل به آن كرده ‏اى. بعد گفت: به خدا قسم، خيلى عجيب است. حاضر فرارى است. چگونه مى ‏تواند به در خانه خليفه بيايد؟

خلاصه، دربان خدمت هادى رفت و با حال تعجّب گفت: كسى در در خانه است، مى‏ گويد: من حاضر، مصاحب عيسى هستم؛ اذن مى‏ خواهد [تا] مشرّف خدمت گردد. هادى نيز تعجّب كرد [و] اذن داد. پس وارد شد [و] سلام كرد، هادى گفت: تو حاضر هستى؟ گفت: بلى. پرسيد: براى چه آمدى؟ گفت: خدا تو را اجر دهد؛ در باب پسر عمّت، عيسى كه از دنيا رحلت كرد. هادى از مسند خود پايين آمد، سجده طولانى كرد و بعد به جاى خود برگشت. پس حاضر گفت: عيسى، دو كودك باقى گذاشته و چيزى هم براى آن ها نگذاشته،.وصيّت كرده كه آن ها را خدمت تو برسانم. هادى امر كرد آن ها را آوردند، روى زانوى خود نشانيد و سخت گريه كرد و از حاضر عفو نمود. گفت: من تو را به جهت عيسى مؤاخذه مى ‏نمودم. پس حالا گذشتم و امر كرد جايزه به او بدهند؛ ولى او قبول نكرد.

احمد، پسر عيسى مزبور نيز از محبوس هاى آزاد يا آزاده اى محبوس بود. احمد، همان بود كه حاضر او را نزد هادى آورد. او مردى عالم و فقيه كامل و زاهد و ورع بود. در زمان رشيد خروج كرد و بعد گرفتار شده، محبوس گرديد. ولى بعد، خلاص شد، الّا اينكه بعد از خلاصى، باز پنهان شد. به همان حال اختفاء بود تا اينكه در بصره، رخت از اين جهان بست و او را به اين مناسبت، «احمد مختفى» مى ‏گفتند.

از شيخ ابوالفرج اصفهانى، در كتاب اغانى حكايت شده كه اسحاق بن ابراهيم موصلى مغنّى، در ماه رمضان سنه 235 از دنيا رفت. متوكّل از جهت فوت او، بسيار اندوهگين گرديد و گفت: از جمال و بهاء و زينت ملك، بسيار كاسته شد. بعد كه خبر ارتحال احمد بن عيسى را به او دادند، گفت: حالت اندوه و شادى معادله كرد؛ از جهت وفات احمد، گشايشى در دل حاصل شد و الّا از جهت فوت اسحاق، ايمن نبودم كه فجعه [نـ]كنم.

صاحب انساب آل ابي طالب مى ‏گويد: من كه اين حكايت را در كتاب اغانى ديدم، اين بيت را بالبديهه در حاشيه آن نوشتم:

يرون فتحا مصيبات الرسول ويغتمّون إن مات في الإسلام عوّاد

عوّاد، به معنى عود زن، يعنى ساز زن. يعنى مصيباتى كه بر حضرت رسول اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وارد مى‏ شود، آن را بر خود، فتح و گشايش مى ‏بينند؛ اما از فوت ساز زن در اسلام اندوهناك مى‏ گردند. راستى، جاى بسيار تعجّب است؛ كسى كه خود را به جانشينى پيغمبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) معرّفى مى ‏نمايد، چگونه بر خود راه مى ‏دهد كسى را كه در اسلام احترامى بر آن قائل نشده، حتّى سلام دادن بر آن ها را مكروه شمرده، چه جاى اينكه آن را مورد انس و الفت خود قرار بدهد، به حدّى كه در مرگ او از اندوه، نزديك به فجعه باشد و آن گاه آتش اندوه آن را با آب شادمانى فوت يكى از اولاد حضرت رسالت (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خاموش نمايد.