شنبه ۰۴ تیر ۱۴۰۱


گزیده الکلام …؛ فرار رضاخان از ایران

فرار رضاخان از ایران

در مدت حكومت او، قافله جور و ستم، هر روز چندين بار از فجايع ناهموار در خانه مردم باز مى ‏كرد و آن ها ناچار تن به زير آن مى‏ دادند تا اينكه در ماه شعبان سنه 1360، مطابق ماه شهريور 1320، دست تعدّى وى كوتاه گرديد.

شرح اين داستان آن كه: در اوايل شعبان، قشون روس و انگليس، به بهانه دستگير كردن جاسوسان آلمانى وارد خاك ايران شدند. قشون ايران در سرحدّات، گر چه مشغول دفاع و زد و خورد گرديدند؛ ولى از جانب شاه، امر بر ترك مقاومت صادر گرديد. پس اسلحه را تحويل آن ها داده، پراكنده شدند. خود شاه هم روز سوم ماه مزبور به اصفهان رفت؛ ولى بعد از چند روز، او را عودت داده، استعفا نامه از او گرفتند كه متن آن به قرارى كه در شماره 4651 روزنامه اطّلاعات نوشته بود، به شرح ذيل بود:

«نظر بر اين كه من قوای خود را در اين چند ساله، مصروف امور كشور كرده و ناتوان شده‏ام، حسّ مى‏كنم كه اينك وقت آن رسيده است كه يك قوّه و بنيه جوانترى به كارهاى كشور كه مراقبت دائم لازم دارد بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملّت را فراهم آورد. بنابراين امر سلطنت را به وليعهد و جانشين خود تفويض كردم واز كار كناره نمودم. از امروز كه روز بيست و پنجم شهريور 1320 است، عموم ملّت، از كشورى و لشكرى، وليعهد و جانشين قانونى مرا بايد به سلطنت بشناسند و آن چه از پيروى مصالح كشور نسبت به من مى‏كردند، نسبت به ايشان منظور دارند».

كاخ مرمر ـ طهران، به تاريخ 25 شهريور 1320.

بعد، همان دم، از طهران بيرون آمده، به اصفهان رفت و در آن جا هم به موجب سند رسمى، تمامى مايملك خود را از منقول و غير منقول واگذار به دولت كرد كه عين مضمون آن كه در مجلس قرائت گرديد، اين است:

«به نام خداوند متعال؛ چون از ابتداء تأسيس و تشكيل سلطنت خود، پيوسته در فكر عمران و آبادى كشور بوده و اين مطلب را در مقدّمه برنامه اصلاحات كشور قرار داده بودم و همواره در نظر داشتم اين رويّه عمران سرمشق كلّيّه صاحبان زمين و املاك گردد تا در موقع خود بتوانم از ثمره اين املاك، كلّيّه ساكنين و رعاياى كشور خود را بهره‏مند نمايم و اين فرصت در اين موقع كه فرزند ارجمند عزيزم اعلى حضرت محمّدرضا شاه پهلوى، زمام امور كشور را به دست گرفته‏اند حاصل شده است؛ بنابراين مصالحه نمودم كلّيّه اموال و دارائى خود را أعمّ از منقول و غيرمنقول و كارخانجات و غيره، از هر قبيل كه باشد، به ايشان، به مال الصلح ده گرم نبات موهوب تا به مقتضاى مصالح كشور، مصارف خيريّه و فرهنگى و غيره، به هر طريقى كه صلاح بدانند برساند.»

پس، بعد از دو روز، از اصفهان به يزد و كرمان رفت و از آنجا به بندرعبّاس، تا اينكه روز پنج شهر رمضان، مطابق 5 مهر ماه، با همه اولاد خود، در كشتى نشسته، به طرف شيلى كه از ايالات آمريكاى جنوبى است رفت؛ ولى [او را] در جزيره موريس از جزاير ماداگاسكار نگه داشتند. و در هنگام خارج شدن از سرحدّ ايران، باز سند رسمى داد كه اگر در بانك‏هاى خارجه نيز پولى داشته باشم، آن نيز داخل در همان مصالحه است. نظر به فرمايش آقاى فروغى نخست وزير، در بانك داخلى، شصت و هشت ميليون تومان پول داشته كه به موجب همان انتقال نامه، واگذار به ملّت و مصالح كشور كرده. بارى، هر چه به زور از مردم گرفته بود، آن چه از آن در ظاهر بود، پس گرفتند؛ فقط اندوخته‏هاى پنهانى هر چه داشت، براى او ماند. آيا آن چه قدر بوده، خدا مى‏داند.

روز استعفاء او، براى ايرانيان، روز جشنى بود كه مردم از فشار چندين ساله رهائى يافتند؛ آن هم چه فشارى كه مانند رحمت واسعه حضرت بارى، شامل حال همه بود و از كشورى و لشكرى و ادارى و دربارى، همه بدون استثناء گرفتار بودند و هر يك چندين گونه گرفتارى داشتند. بساط نشاط و انبساط، از سرتاسر مملكت رخت بر بسته بود. هر كسى از روزگار خود ناله داشت و هر ناله از چندين درد خبر مى داد. اين در اثر چه بود؟ اين در اثر اين بود كه ما خدا را فراموش كرده بوديم و خدا نيز ما را فراموش كرد. در روايت است كه حضرت خداوند متعال مى‏فرمايد: «اگر از مخلوق من، كسى كه مرا مى ‏شناسد به من نافرمانى كند، به او مسلّط مى‏كنم از خلق خود، كسى را كه مرا نمى‏شناسد.» اين بود كه ما چوب نافرمانى خدا را خورديم و مى ‏خوريم.

باز، حقيقت امر اين است كه ما مستحقّ همچو فشارى بوديم كه در اين مدّت كشيديم؛ چون ما به حساب كار خود رسيدگى نمى‏كنيم تا بفهميم چه پس انداز داريم و با خدا چه معامله مى‏كنيم. هر كس در حدّ خود، اگر به حساب خود رسيدگى كند، استحقاق خود را به مكافاتى بدتر از اين تصديق خواهد كرد. «همه از دست غير مى‏نالد، سعدى از دست خويشتن فرياد»