شنبه ۰۳ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام …؛ قیام گوهرشاد و اقدام حاج آقا حسین قمی قدس سره

قیام گوهرشاد و اقدام حاج آقا حسین قمی قدس سره

امّا ستم‏هاى جانى رضاشاه پهلوی ؛ آن هم داستان دراز دارد. از آن جمله نیز اندکى از بسیار به ما رسیده؛ از جمله، قصّه کشتار و خونریزى مسجد گوهرشاد بود که در بدو اجراء کلاه شابکه اتّفاق افتاد.

خلاصه آن، آن که او براى چه منظورى فاسد یا صحیح، قانونى به اسم اتّحاد شکل از مجلس در سنه 1347(ق) بین جمادی و رجب گذرانید؛ ولى این قانون با اینکه نفعى بر مملکت نداشت، امّا خیلى بر دولت گران تمام شد؛ چون مأمورین اجراء آن بر مردم، بسیار آزار و اذیت کردند. اوّل، کلاه لبه دار که در یک طرف آن، لبه ای مانند آفتاب گردون داشت که به آن، کلاه پهلوى نام نهاده بودند بر سر مردم گذاشتند. همین که این کلاه به زور و جبر بر سر مردم رفت، این دفعه نقشه عوض شد [و] کلاه پهلوى تبدیل به کلاه شابکه گردید. روز چهارم ربیع الأوّل سنه 1354، عمّال دولت از وزرا و وکلاء مجلس و غیره، آن را عملى کردند که تا جاده براى دیگران صاف گردد؛ ولى صاف نگشت. مردم در زیر کاسه، نیم کاسه‏اى می دیدند و مى ‏فهمیدند که این کلاه، بر سر ایشان گشاد است.

حضرت آقاى حاج آقا حسین مجتهد قمّى که شخصى پارسا و از مراجع تقلید و مورد وثوق اهالى مملکت است، در اواخر ماه، نامبرده از مشهد، به قصد ملاقات شاه حرکت کرد که شاه را از عواقب بد و توالى فاسده این کار بیاگاه اند. شاه او را نپذیرفت و بلکه دور منزل او در زاویه حضرت شاهزاده عبدالعظیم مأمور گذاشت که ملاقات با او محدود بشود. در این اثناء، اهالى مشهد در مسجد گوهرشاد اجتماع کرده، از شاه تقاضا نمودند که لباس اجانب را بر آن ها روا ندارد. شاه به عرض آن ها توجّه نکرد و بلکه روز دهم ربیع الآخر سنه 1354 امر کرد به قوه ناریّه، آن ها را پراکنده نمایند. پس نظامیان، به همان جمعیّت که جز تظلّم به شاه منظورى نداشتند شلّیک کردند، عدّه‏اى کشته و زخمى از آن ها تحویل گرفتند که عدد آن ها را پنجاه بیشتر نقل کردند. مردم به گمان اینکه ایستادگى کردن آن ها، دل شاه را نرم مى ‏کند، بالخصوص که بدون جهت، این قدر کشتار و زخمى هم داده‏ اند؛ ناچار قلب شاه به رأفت آمده، بر زخم دل‏هاى آنان مرهم مى ‏گذارد، به این امّید، در التماس و خواهش خود به دربار اصرار ورزیدند و اصلاً این گمان در خاطرشان خطور نمى‏کرد که قصد سوئى درباره آن ها بشود؛ منتها تصوّرشان این بود که مقضىّ المرام نگردند و لکن مغضوب و گرفتار شدن خودشان را احدى تصوّر نمى‏ کرد. مى‏ گفتند: منتها این است که آش نمى‏ دهد، امّا کاسه را نمى‏ شکند، مخصوصا در مسجد که لازم الاحترام است و بالاخص متعلّق به ثامن الأئمّه و بلکه خانه او است، این گونه خیالات مانند خیال محال به نظر مى‏آمد؛ ولى این خیال محال، شب دوازدهم به مرحله وقوع رسید؛ نصف شب، نظامیان با اسلحه و سر نیزه به مسجد ریخته، جوى خون روان کردند. آیا هزار نفر کشتند یا زیاد یا کم، شماره آن معلوم نشد؛ چون کسى جرأت حرف زدن در این باب نداشت، حتّى اولیاء مقتولین نتوانستند اسم مقتولین خودشان را ببرند. تعزیه هم همان شب تمام شد. جنازه ‏ها را با اتومبیل حمل کرده، در خارج مشهد به گودالى که قبلاً تهیّه کرده بودند ریخته، خاک بر رویشان ریختند و بلکه بعضى از آن ها، در حالى که رمق در تن داشت و دست و پا مى‏زد، به همان حال زیر خاک رفت.

آقاى قمّى نیز چون کار را بدین منوال دید، اجازه مسافرت به کربلا گرفت و روز سوم جمادی الاولى، از زاویه حضرت عبدالعظیم به جانب کربلا حرکت کرد. از این معامله جائرانه که نه بر حال ضعیف و مستمند رقّت شد و نه احترام مسجد و آستان قدس منظور گردید، تکلیف مردم معلوم شد که باید به هر گونه احکام جائرانه گردن نهند، حتى شاهرگشان را فرضا بزنند دست و پا نزنند، و اگر یکى قهرا دست و پا زد ملامتش نمایند که:

دست و پا چند زنى، عِرض شهیدان بردى صبر کن آن قدر اى کشته که قاتل برود