پنجشنبه ۰۱ مهر ۱۴۰۰

از مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی


گزیده الکلام…؛ محمّد بن هشام

محمّد بن هشام


محمد بن هشام از حبسى‏هاى آزاد بود. از منصور فرارى بود و در پرده اختفاء روزگار مى‏گذرانید، بى آن که جرأت داشته باشد که نسب خود را در جائى ابراز کند.

قصّه‏اش را داعى کبیر محمّد بن زید حسینى نقل کرده؛ چنان که در عمده الطالب نوشته که داعى کبیر، وقتى که آغاز خراج‏گیرى مى‏نمود، نگاه به بیت المال مى‏کرد که در آن‏جا از خراج سال گذشته، چه باقى مانده. پس آن را در قبایل قریش، بعد در میان انصار و فقهاء و اهل قرآن و سایر طبقات مردم پخش مى‏کرد تا اینکه درهمى از او باقى نمى‏ماند.

در بعضى از سال ها، براى تفریق خراج نشسته بود. پس اوّل، به اولاد عبد مناف شروع کرد؛ اوّل، اولاد هاشم را داد؛ بعد، دیگران از اولاد عبد مناف را. پس مردى برخاست. داعى گفت: تو از کدام اولاد عبد مناف هستى؟ گفت: از بنى امیّه. پرسید از کدام طایفه بنى امیّه هستى؟ او ساکت ماند، گفت: شاید از فرزندان معاویه باشى. گفت: بلى. پرسید از کدام اولاد معاویه هستى؟ باز ساکت ماند. فرمود: گویا از فرزندان یزید باشى. گفت: بلى. فرمود: تو چرا به سوى شام و عراق نرفتى که در آنجا دوستداران جدّ، تو بر تو احسان نمایند؟ آمدى به ولایت آل ابى طالب که در میان شما و ایشان، خون است. پس اگر ندانسته آمدى، پس نادانى بالاتر از نادانى تو نمى‏شود و اگر مقصودت، استهزاء بر آن ها بود، خود را به خطر انداختى. پس علویّون، به نظر تند و غضب آلود به او نگاه نمودند. داعى بر آن ها صیحه زد که از آزار او خوددارى نمائید. شما گمان مى‏کنید که در کشتن او، خون پدرم حسین (علیه السلام) تدارک مى‏شود؟ حاشا، به درستى که خداوند حرام کرده که کسى براى جنایت غیر خودش مؤاخذه بشود. به خدا قسم، احدى دست تعرّض به سوى او دراز نمى‏کند، مگر اینکه بازخواست از او مى‏کنم. گوش کنید، قصّه ای براى شما نقل کنم که آن، پیشواى شما باشد در آینده؛ و آن، این است که:

پدرم حکایت کرد از پدرش که در مکّه، گوهرى فاخر به منصور نشان دادند. منصور آن را شناخت و گفت: این گوهر، مال هشام بن عبدالملک است و به من رسیده که آن، پیش پسرش محمّد است و از آن ها، جز وى کسى باقى نمانده. بعد رو به ربیع کرد و گفت: فردا من که در مسجد الحرام نماز صبح را خواندم، تو درهاى مسجد را تمام ببند و مأمورین مطمئنّ بر آن ها بگمار که نگذارند کسى بیرون برود، مگر از یک در؛ و آن گاه، یکى از درهاى مسجد را باز کنند که مردم یک به یک، از آنجا خارج شوند. تو خودت در آنجا بایست و کسى بیرون نرود، مگر اینکه تو او را بشناسى. پس، فردا، ربیع حکم کرد که درهاى مسجد را تمام بستند. محمّد بن هشام در آنجا بود، فهمید که این مقدّمه براى اوست. سرگردان ماند. آمد پیش محمّد بن زید الشهید، محمّد فرمود: تو کیستى؟ خیلى متحیّرت مى‏بینم. عرض کرد: امان دارم؟ فرمود: بلى، در امانى و بر ذمّه من است که تو را رها نمایم. گفت: من محمّد بن هشامم. بعد عرض کرد: تو کیستى؟ گفت: من محمّد بن زید بن على بن الحسین مى‏باشم. او این را که شنید، بى‏اندازه ترسید. محمّد فرمود: بر تو باکى نیست؛ تو قاتل پدر من زید نیستى و علاوه بر آن، با کشتن تو، خون زید تدارک نمى‏شود. الآن خلاص کردن تو بر همه چیز مقدّم است بر من؛ ولى اگر در راه خلاص کردن تو رنجى و آزارى از من به تو رسید، مرا معذور دار؛ زیرا که رهائى تو در آن است. گفت: اختیار دارید. پس محمّد، رداء خود را بر گردن او انداخت، شروع کرد او را کشیدن تا این که دمِ در نزد ربیع رسیدند. چند سیلى به او زد، پس رو به ربیع کرد و گفت: اى ابوالفضل! این خبیث، شتردار است از اهل کوفه، شترش را به من دو سره کرایه داده، اکنون فرار نموده، شترش را به بعضى از قائدین خراسان کرایه داده و من بر این کار شاهد هم دارم. پس دو نفر مأمور به من بده او را بیاورند. پس ربیع، دو نفر مأمور داد، او را بردند. پس وقتى که از مسجد دور شدند، گفت: اى خبیث! حقّ مرا مى‏دهى؟ گفت: بلى. پس آن گاه به مأمورین گفت: رهایش کنید. پس مأمورین رها کرده، برگشتند. پس محمّد بن هشام، سر او را بوسید و گفت: «بأبى أنت وأمى! اللّه‏ أعلم حیث یجعل رسالته».

بعد، محمّد بن هشام، گوهرى سنگین قیمت از بغل خود بیرون آورد و گفت: مرا با قبول این سرافراز کن. فرمود: ما اهل بیت در برابر نیکوئى، بهاء قبول نمى‏کنیم. من بزرگتر از این را که خون زید باشد، بر تو بخشیدم. پس برگرد و خودت را پنهان کن تا این مرد (منصور) برگردد. او در طلب تو بى‏نهایت جدّیّت دارد. پس او باز پنهان شد.

آن گاه، داعى کبیر، بعد از ذکر این داستان، به آن مرد اموى نیز آن اندازه پولى که به سایر اولاد عبد مناف مى‏داد داد و او را به جماعتى از دوستداران خود سپرد که او را به شهرى برسانند و رقم سلامت او را بیاورند. پس اموى برخاست و سر او را بوسید. پس آن گروه با او رفته، او را به مأمنش رسانیدند.

گرچه این دو جرم که در این دو قصّه بخشیده شد، جرم دیگرى بود که پاى این ها را گرفته بود؛ ولى در عین حال، هر چه بود، چون جرم قبیله و طایفگى در زمان سابق بلکه در این زمان نیز ذنب لایغفر بود، این است که گذشتن از آن، در صفحه فتوّت و مردانگى نوشته شده؛ و الّا، حقّ مشروعى نداشتند تا از آن گذشته باشند.

بلى، از سماحت و بزرگى این طایفه (طایفه علویّین) دور نبود که آن ها [اگر] شخصا هم مجرم بودند، مورد عفو و اغماضشان قرار بدهند؛ چون عفو و اغماض، از اخلاق کریمه و صفات محموده است و آن ها هم اهل یک خانه‏اى هستند که به مکارم اخلاق مبعوث گردیده است؛ لذا گذشت از جرم مجرم، براى آن ها مهمّ نیست.

حضرت على بن موسى الرضا (سلام اللّه‏ علیه)، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام)، از حضرت رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) حدیث مى‏کند، مى‏فرماید [که] حضرت فرمود: «بر شما باد مکارم اخلاق، به درستى که پروردگار من مرا به آن مبعوث کرده. و از مکارم اخلاق است که مرد گذشت کند از کسى که ستم بر او کرده و عطا کند بر کسى که او را محروم نموده و صله کند کسى را که او را قطع کرده و عیادت کند کسى را که او را عیات نموده.»»[1]

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏فرمایند: «وقتى که قدرت پیدا کردى بر دشمنت، عفو از او را، شکر قدرت خود قرار بده.»[2]


[1]. محمّد بن حسن طوسی، امالی، ص478.

[2]. صبحی صالح، نهج البلاغه، حکمت11.