الاحد 02 جُمادى الأولى 1444 - یکشنبه ۰۶ آذر ۱۴۰۱


گزیده الکلام…؛ مرحوم حاج ملّاعلی کنی

مرحوم حاج ملّاعلی کنی

شنيدم مرآت، هنگامى كه يكى از مساجد و معابد شريفه را خراب مى‏ كرد، به مرحوم حاج ملّا على كنى به اين بيان، مسخره و استهزاء نموده، مى‏ خنديد [و] مى‏ گفت: اگر ملّا على كنى زنده بود، مرا با چوب بيرون مى ‏نمود. من همان روز با خود گفتم: ملّا على اگر[چه] زنده نيست، و لكن خداى ملّا على زنده است و به همه كار تو واقف و آگاه است؛ باز با چوب مى‏ راندت، چنان كه راند؛ چون مرحوم حاج ملّا على، در طهران، در حفظ آثار ديانت بسيار كوشش داشت؛ حتّى مى‏ گويند مسجدى در راهرو ناصرالدين شاه بود. ناصرالدين شاه خواسته بود كه قدرى كوچه را گشاد نمايد؛ ولى در اثر آن، دو سه زرع از مسجد، جزو شارع مى ‏شد. شاه، مرقوم ه‏اى به حاج ملّا على نوشته بود كه اگر با مبادله و تغيير به احسن، راهى براى اين مقصود پيدا كند، راهنمائى نموده، به ايشان اجازه بدهد. مرحوم حاجى در جواب شاه، سوره مباركه فيل را نوشته، خاطرنشان كرده بود كه خانه خدا، صاحبش خدا است. خلاصه، با اشاره به قصّه فيل، شاه را از عاقبت اين كار تهديد نموده بود.

اين بود كه مرآت، هنگام خراب كردن مسجد، خود را مستوجب چوب وى مى ‏دانست، ديگر حساب اين را نكرده بود كه او با چوب خدا تهديدشان مى‏ كرد. قصّه فيل به گوششان مى ‏خواند، طير ابابيل نشانشان مى ‏داد، آن چوب براى كيفر اين گونه اشخاص، همواره تر و تازه است.

بارى، يك نفر از مرحوم حاج كنى، اذن خواسته بود كه شيرى از منزل خود به آب انبار عمومى كه در جنب خانه ‏اش بود بگذارد و در مقابل آن، يك چراغ در شير خانه عمومى مدام روشن نمايد. آن مرحوم اذن نداده، فرموده بود: مى ‏ترسم چراغت خاموش بشود؛ ولى سوراخت باز بماند!

آن مرحوم در طهران، در صدر مسند روحانيّت قرار داشت كه همه طبقات، به رياست و بزرگى او خاضع بودند. روزى در يك مجلسى، يكى از وعّاظ كه خود ناگرفته پند، پند ديگران مى‏داد، در منبر كه در منزل يكى از رجال بود، مشغول موعظه بود. در اين اثناء، مرحوم حاج كنى وارد مى ‏شود. اهل مجلس، همه از جا كنده شده، براى تعظيم او بلند شدند. پس به دست بوسى و سلام و صلوات برخاستند، تا اينكه او در جاى خود قرار يافت. در اين مدّت، از زمانى كه او وارد شد تا زمان قرار يافتن او در جاى خود كه شايد ده دقيقه كشيد، آن واعظ، لب به هم گذاشته، در منبر ساكت بود. همين كه مجلس آرام شد و او شروع به مطلب نمود، در آغاز، اين شعر را به صداى بلند خواند:

مبوس جز لب معشوق و جام مى، حافظ كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

مرحوم حاجى كه اين را شنيد، همان دم از مجلس بلند شد. همين كه او بلند شد، از همان جا، آن واعظ را به محبس بردند. بعد با توبه و انابه، كارش را اصلاح كردند.

اين در اثر چه بود كه آن مرحوم، مالك اين دل ها شده بود؟ در اثر رعايت نواميس شرع و حفظ آثار ديانت بود. پس همان طورى كه اين محافظه كارى او، اين قدر علاقه او را در دل ها برقرار مى‏نمايد، همان طور هم خراب كارى ديگران، اين قدر آن ها را در دل‏ها برقرار مى ‏نمايد. پس مرآت كه تيشه به ريشه معابد و مساجد مى ‏زد، اين تيشه را در واقع بر ريشه خود مى ‏زد.

بارى، مرحوم حاج ملّا على، اهل كن بود و آن هم دهى است در دو فرسخى طهران. از شاگردهاى شيخ محمّدحسن صاحب جواهر و صاحب ضوابط بود. در فقه، چند تصنيف دارد. در رجال نيز تصنيفى دارد. ولادتش، در سنه 1220؛ وفاتش، صبح پنجشنبه 27 شهر محرّم 1306 و در همان روز، مرحوم آقا ميرزا محمّدرضا قمشه ‏اى كه از اساتيد مهمّ معقول بود نيز از دنيا رحلت نمود؛ مثل اينكه در آن روز، علم معقول و منقول را دفن نموده ‏اند.

هارون الرشيد در فوت كسائى (ابوالحسن علىّ بن حمزه كوفى بغدادى) و محمّد بن حسن شيبانى حنفى كه هر دو در يك روز سنه 189 در رى وفات نمودند، گفت: امروز فقه و عربيّت را دفن كرديم؛ چون شيبانى، در فقه و كسائى، در عربيّت استاد بود. در اينجا هم مرحوم كنى، در منقول و مرحوم آقا ميرزا محمّدرضا، در معقول استاد بود؛ بدين وجه توان گفت كه آن روز، علم معقول و منقول دفن گرديد.

بارى، و لكن جنازه مرحوم آقا ميرزا محمّدرضا، در تحت الشعاع مانده بود؛ چون مردم عموما تعطيل نموده، در تشييع جنازه مرحوم حاج ملّا على اجتماع نموده بودند. ازدحام غريبى شده بود. بدين ملاحظه، تشييع جنازه مرحوم آقا ميرزا محمّدرضا بسيار خلوت بوده. پس جمعيّت، با آن كثرت و ازدحام، جنازه حاجى را در دوش تا زاويه حضرت شاهزاده عبدالعظيم كه يك فرسخ بيشتر است حمل نموده بودند.